یک نفر سر پیچ

, , ۲ دیدگاه

یک نفر کنار دیوار سرپیچ کوچه ایستاده و دارد کم کم به من نزدیک می شود.اگر ایستاده چطور نزدیک‌می شود؟شاید لازم است بدانیم من کجا ایستاده ام.من کنار اتومبیل نقره ای رنگ همسایه ایستاده ام از همین رنگها که بدجور مد شده.

×××

توی کوچه ما دیشب دزدی شد. دزد را دیدم .وقتی داشتم می رفتم بخوابم.ساعت ۵ صبح بود.دزد می خواست از دیوار خانه ما بالا بیاید اما من فریاد زدم :دزد..دزد واو فرار کرد.پس توی کوچه ما هیچ دزدی ای نشد.لازم نبود اینرا بنویسم .اما دارم فکر می کنم نکند این کسی که سرپیچ کوچه ایستاده همان دزد دیشبی است.

×××

فردا باید بروم عکاسی با لباس سربازی ام عکس بگیرم. برای کارت پایان خدمت.سربازی خیلی بد بود .شاید بدتر از آن چیزی که فکر می کردم.چند بار نزدیک بود کار دست مردک بدهم.فکر می کرد من بچه یتیمم و مدام دستور می داد برایش چایی ببرم وروی میزش را تمیز کنم و دستشویی بشورم.شاید اگر می دانست من نویسنده بزرگی هستم اینقدر توهین نمی کرد.

×××

کجای داستانها نوشته که یک داستان باید جزئیاتی از زندگی نویسنده اش داشته باشد.چند وقتی است داستانها را که نگاه می کنم(نمی خوانم)همه شده اند واگویی عقده های جنسی و افیون و تجربه سفر روانگردان و خلاصه همه شبیه هم شده اند . دوست دارم روی این داستانها بالا بیاورم.بدیش این است که از شاعر و سپور و مترجم و پاسبان و دکتر و هرچه که فکر کنی فکر می کنند می توانند داستان بنویسند.درست مثل همان هایی که فکر می کنند شعر سپید می توانند بنویسند.

×××

اگر به داستانهای این روزها نگاه کنید هیچکدام از شخصیتها اسم ندارند و انگار اشباح بی جنسیت نابکاری هستند که در باتلاق جیوه شنا می کنند.همه جمله های این داستانها شبیه هم اند.شما فکر می کنید داستان کوتاه چه ویژگی ای باید داشته باشد؟به نظر من یک داستان کوتاه باید کوتاه باشد.

×××

بهرام صادقی خیلی خیلی سالها قبل هرچه تکنیک فاصله گذاری و شکستن خط روایت و چند صدایی بود را رو کرده . واقعا چقدر ایده روکم کنی برای نوشتن یک داستان کوتاه تکنیکی  باقی مانده که کسی تا به حال ننوشته؟

×××

دارم فکر می کنم این ایده توی این نوشته جا نیفتاده.من یکی دست کم اعتراف می کنم نتوانستم حضور آن یک نفر روی پیچ سر کوچه را به داستانی کوتاه سنجاق کنم.شاید این ایده را نگه داشتم و بعدا روی آن کار کردم آن وقت او می تواند هر کسی باشد.یک دزد یا کسی که قرار ملاقاتی دارد یا یک مامور مخفی که زاغ سیاه ما را چوب می زند…

×××

یک نفر کنار دیوار سرپیچ کوچه ایستاده، دارم کم کم به او نزدیک می شوم.

                                                                                                            ۲۲ اسفند ۸۴   لاهیجان

 

 

۲ دیدگاه

  1. آیان

    ۱۰/۰۳/۱۳۸۷, ۰۸:۳۸ ب.ظ

    بعد از این که چند تایی از داستان ها رو خوندم با تعجب فهمیدم چقدر همه مان شبیه هم حرف می زنیم. همه داستان ها یک لحن دارد . و عمده ی انگیزه ی نوشته شدنشان هم نالیدن بوده! اون هم با کلماتی درست مثل هم! این هم پدیده ایست واقعا.

    پاسخ
  2. احسان

    ۱۲/۱۱/۱۳۹۷, ۱۱:۰۵ ب.ظ

    سلام. وآقا لذت بردم .کارها شما را قشنگ بود .اگر فرصت بود به ما هم سری بزنید….کلبه شعر احسان رجایی

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد