حالا نوبت کره است

, , ۱ دیدگاه

امروزه و در عصر ارتباطات بشری تلویزیون یکی از قوی ترین ابزارهای انتقال فرهنگی در جوامع بشری است. رسانه ای که آیینه تمام نمای حیات بشری و زیست جهان انسانهایی است که در همه جای این سیاره حالا دیگر کوچک زندگی می کنند.بدیهی است در این میان تلویزیون نگاهی جهانی را بر میگزیند و مخاطب فرامرزی را هدف می گیرد و گاه با نگاهی فرابومی و گاه با نگاهی کاملا بومی به دستیابی آنچه برنامه ریزی کرده است می پردازد.

کشورهای شرق آسیایی در این میان همواره در تولیدات تلویزیونی خویش ضمن در نظر گرفتن مخاطب جهانی شده و جهانی اندیش تلاش می کنند هویت بومی و ملی خود و اسطوره ها و آیینها و تاریخ خویش را به تصویر بکشند.امری که به شناسانده شدن بیش از پیش آیینهای آن سوی آسیا به همه جهانیان می شود.

تلویزیون ما هم که به عنوان رسانه پوپولیستی گاه چنان تحت تاثیر موجی که خود آفریده قرار می گیرد که هرازچندگاهی به تریبونی برای فرهنگهای سرزمینهای گوناگون تبدیل می شود.

سالهای پیاپی سریالهای ژاپنی از سالهای دور از خانه گرفته تا داستان زندگی ( همان اوشین و هانیکوی معروف) تا سریالهای فراوان دیگر آنقدر بطور متوالی و مستمر از تلویزیون ما پخش شدند که ما با زیر و بم تاریخ ژاپن و آداب و رسوم و مناسکشان به طور کامل آشنا شدیم و تازه خیال کردیم که ژاپن در جنگهایی که شرکت داشته کاملا مظلوم بوده است و … حال آنکه تاریخ چیز دیگری می گفت و ناخواسته شده بودیم هوادار ژاپنی های مظلوم و بی گناه و …در واقع ژاپنی ها تاریخ را توی مجموعه هایشان تحریف می کردند و از آنجایی که ما همواره و به طور مستمر سریال ژاپنی می دیدیم و از آنجایی که هر چه که از تلویزیون پخش شود لاجرم همدلی بر می انگیزد ، ما نیز حق را به حق ندار می دادیم.

بعدها هم که دیشهایمان به همان سمت چرخیدند و پس از اینکه با قهرمانی به نام شینگن آشنا شدیم تلویزیون از ذوق زدگی عمومی مان استفاده بهینه را برد و همه ما را به تماشای قهرمانان لیان شامپو و رییسشان جناب لینچان فرا خواند تا ما قهرمانیهای چینی ها را نیز ببینیم و از آن لذت ببریم.

سالهای بعد تلویزیون ایران تحت تاثیر موج جدیدی که خود آفریده بود اقدام به پخش مداوم و مستمر سریالهای جنایی آلمانی کرد. از کاراگاه کاستر گرفته تا بازرس لئو کرس تا دریک و…جوری شده بود که همه از سایه خودمان هم می ترسیدیم و بعد سالهای آتی دیدیم که چطور قبح آدمکشی و جنایت از بین رفته است و در این سریالها هم آلمانیها صنعت و فناوری و نظمشان را به رخ کشیدند و ما فهمیدیم که آلمان از چه المانهایی ساخته می شود و فقط نظم را دیدیم. همین …

حالا پس از گذشت سالها سیمای ما به پخش سریالهای کره ای روی آورده است. انگار این بار نیز جریان سیال و یک طرفه انتقال فرهنگی از سمت خاور دور دارد به سمت ما می آید و ما قرار است این بار با تاریخ و اساطیر و آداب و رسوم کره آشنا شویم.

از سریال جواهری در قصر شروع شد که با تکیه بر عناصر کاملا بومی و با درام پر کشش و زنانه ای که داشت به خانه ها راه پیدا کرد و جزیی از زندگی همه ما شد و نزدیک بود عشقه و گیاهان ناشناخته دیگر به سفره هامان راه بیابند و تجویزات بانو یانگوم درست مثل مکتوبات دانشگاهی پزشکی متقن شمرده می شدند.

جوزدگی دیالکتیکی سیمای ما پس از جواهری در قصر امپراطور دریا را به خوردمان داد و حالا هم چند هفته ایست افسانه جومونگ مهمان هفتگی خانه های ماست و معلوم نیست تا کی باید در کره بمانیم و بعدش قرار است مدیران سیما کدام کشور را توی نقشه به دیوار پونز شده محل کارشان پیدا کنند و …

تا اینجای کار مشکلی نیست واقعا. سریالی پخش می شود و مخاطبان خاص خود را دارد و منتقدانی که آنها نیز استدلالهای خاص خویش را دارند. اما از خود باختگی و بی هویتی تلویزیون ماست که سر خوردگی می آفریند. منصور ضابطیان را از اینجا می فرستیم کره جنوبی که افتخار مصاحبه با بانو یانگوم را بیابد و برود توی قصر و با افتخار به ما نشان بدهد که اینجا همانجایی بود که بانو هن یانگوم را در آغوش کشید و …

اینگونه است که ما ناخواسته به رسانه ای جهت تبلیغ اساطیر و آیینها و کهن الگوهای کره ای می شویم و در این مبادله ناپایاپای خود چیزی عرضه نمی کنیم. ما داریم افسانه جومونگ را می بینیم ام آیا بانو یانگوم و آقای جومونگ چیزی از اسطیر کهن ما و آداب و رسوم و تاریخ ما می دانند؟فی الواقع ما داریم سرگرمی می خریم که تویش انتقال فرهنگی است و در ازایش فقط پول می دهیم و شاید این سریالهای به انضمام تلویزیونهای LCDکره ای و به عنوان اشانتیون به ما داده می شوند!

راستی این از خودباختگی فرهنگی چه زمانی می خواهد تمام بشود و ما کی می توانیم در قبال دریافت فرهنگی پرداخت فرهنگی نیز داشته باشیم و تا کی منتظر بمانیم که بتوانیم ادعا کنیم که مراوده مان فرایندی دوجانبه است و آن طرفی ها هم تولیدات فرهنگی ما را می بینند و …

در هر حال همه چیز دارد جهانی می شود و در بازار عرضه و تقاضای جهانی کسانی برنده اند که چیزی برای عرضه داشته باشند و مصرف کننده صرف به شمار نیایند. بدیهی است که مصرف صرف نخواهیم توانست در عرصه رقابت دوام بیاوریم و این نتیجه ای جز عقب ماندگی فرهنگی به دنبال ندارد.

 

یک دیدگاه

  1. نیکولای گاردنسکی

    ۱۰/۲۸/۱۳۸۸, ۱۰:۲۰ ق.ظ

    آفرین .. متشکرم از مطلب دلسوزانه تون … هرچند قدیمی هم خوب گفتند “نرود میخ آهنین در سنگ!”

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد