یادداشتی بر «فاکس‌کچر»

, , ارسال دیدگاه

فاکس‌کچر (Foxcatcher) 

بازیگران: استیو کارِل ـ چینینگ تاتوم ـ مارک روفالو و …

فیلم‌نامه: ای. مکس فرای ـ دَن فوترمَن

کارگردان: بِنِت میلر

۱۳۴ دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال ۲۰۱۴

ستاره ها: سه از پنج

*

خلاصه‌ی داستان: داستانِ واقعیِ مارک شولتز، کشتی‌گیرِ سابقاً موفقی که در ازای پول به خدمتِ مردی ثروتمند به نام جان دوپونت در می‌آید تا در لباسِ تیمِ کشتیِ او، مدال طلای جام جهانی و المپیک را از آنِ خود کند. اما کم‌کم شخصیتِ عجیب و ناموزونِ دوپونت، مارک را دچار مشکل می‌کند و در این میان، برادرِ مارک، دیوید هم پایش به ماجرا باز می‌شود… .

فیلم‌نامه در دو سطح پیش می‌رود؛ یکی ماجرای عجیبِ زندگی و شخصیتِ جان دوپونت و دیگری ماجرای مارک شولتز و اتفاقاتی که بر او می‌گذرد. فیلم‌نامه‌نویسان موفق شده‌اند تا حدودی بین این دو خط، تعادل برقرار کنند و هر دو را همزمان در انتها به نتیجه‌ای برسانند. شاید با خواندنِ خلاصه‌ی داستان، ذهن‌مان ما را به یک درام ورزشیِ پُر از زد و خورد هدایت کند که در آن قهرمانی به ته خط رسیده، با کوشش و تلاش و عرق ریختن، دوباره به اوج می‌رسد. اما از این خبرها نیست؛ اینجا نه قهرمانی وجود دارد و نه قهرمانی. فیلم با استفاده از یک داستانِ واقعی، نقبی به شخصیت‌هایی فروریخته، ناموزون و به شدت مشکل‌دار می‌زند و در جهان‌بینی‌ای وسیع‌تر، به جامعه‌ی آمریکا و معضلاتش می‌پردازد. جامعه‌ای که سرمایه‌داری، حرفِ اول را در آن می‌زند و سرمایه‌داران، در بالاترین نقطه‌ی تصمیم‌گیری، برای تک تکِ آدم‌های جامعه، بدونِ این‌که خودشان خبر داشته باشند، تعیین و تکلیف می‌کنند. دوپونت نمادِ این سرمایه‌داری‌ست که مارک را با پول به خدمت ‌می‌گیرد اما نتیجه‌اش آن چیزی می‌شود که می‌بینید. دوپونت، با بازی بی‌نظیرِ استیو کارول، با آن گریمِ سنگین و با حرکات خشکِ سر و گردن، یک سر و گردن از باقی آدم‌های داستان، از لحاظِ عمقِ شخصیت‌پردازی بالاتر قرار می‌گیرد. رابطه‌ی او با مادرش، عقده‌ای که از بچگی در او ریشه دوانده و ناشی از دست‌کم گرفته شدنِ او از طرفِ خانواده‌اش است، از او فردی ساخته طالبِ قدرت که می‌خواهد همه چیز را با پول بخرد. او به هر ترتیبی می‌خواهد به مادرش ثابت کند که برای خودش کسی‌ست، اما آخرش هم موفق نمی‌شود. حتی وقتی با خریدنِ حریفِ مقابلش، بدونِ اطلاعِ او، برنده‌ی جامِ پیشکسوتان می‌شود و آن را به دستِ مادرش می‌دهد، هم‌چنان با بی‌توجهیِ او مواجه می‌شود؛ مادر کشتی را ورزش سطحِ پایینی می‌داند و متقابلاً دوپونت هم نفرت عجیبی نسبت به اسب‌های مادرش حس می‌کند تا حدی که بعد از مرگِ او، آن‌ها را از اصطبل می‌رماند. خاطره‌ای که از بچگی‌اش برای مایک تعریف می‌کند، ( او می‌گوید در بچگی، تنها دوستش، پسرِ راننده‌ی مادرش بوده که آن‌هم بعداً می‌فهمد مادرش به بچه پول می‌داده تا با او دوست باشد؛ همچنان‌که به رقیبش پول می‌دهند تا به او ببازد ) به شخصیتِ عجیب و تنهای او، عمقی قابل‌توجه می‌بخشد تا یک تنه تبدیلش کند به بهترین آدم داستان و آن افسارگسیختگیِ پایانی را بیش از پیش تلخ جلوه دهد. مایک اما به اندازه‌ی او، عمق نمی‌یابد، هر چند داستان با او شروع می‌شود و می‌توان گفت شخصیتِ اصلیِ ماجراست اما کم‌کم در سایه‌ی جان دوپونت گُم می‌شود. جوانی که هم در ابتدای فیلم و هم در انتها، چیزی به دست نمی‌آورد. هم‌چون جان دوپونت که می‌خواهد با پول و به طبعِ آن با کُشتی، فردیتِ خودش را ثابت کند، مارک هم انگار تنها با مبارزه و کشتی‌ست که می‌خواهد به فردیت برسد و خودش را ثابت کند، آن هم به هر ترتیبی که از دستش برمی‌آید و همین قضیه است که هر دو را به قهقرا می‌کِشد. برادرِ مایک، دیوید هم ناخواسته در این ماجراست؛ تنها آدمِ داستان که پول فریبش نداد و خواست که کنارِ خانواده بماند اما به نتیجه‌ای تلخ رسید؛ خشک و تر با هم می‌سوزند.

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد