نگاهی به فیلم «فورس ماژور»

, , ارسال دیدگاه

force

(Force Majeure)  فورس ماژور

نویسنده و کارگردان: روبن اوتسلاند

ستاره ها: ۵/۲ از ۵


خلاصه‌ی داستان: یک خانواده‌ی چهار نفره، برای گذراندن تعطیلات، به منطقه‌ای کوهستانی می‌روند تا هم اسکی کنند و هم استراحت. اما یک بهمنِ کنترل شده‌ی ظاهراً بی‌خطر، اوضاعِ این خانواده‌ی کوچک را تبدیل به جهنم می‌کند…

 یادداشت: یادم هست سال‌ها پیش، درباره‌ی آزمایشی خوانده بودم که دانشمندان روی یک میمونِ مادر و بچه‌اش انجام دادند. آن‌ها میمون و بچه را در محیطی داغ گذاشته بودند و می‌خواستند ببیند عکس‌العملِ آن‌ها در قبالِ هر چه داغ‌تر شدنِ کفِ اتاق چیست. میمونِ مادر، ابتدا بچه‌اش را بغل می‌کرد و نمی‌گذاشت پایش به زمین برسد اما در نهایت که کفِ اتاق را به اوجِ داغی رساندند، مادر، بچه را روی زمین گذاشت و رفت رویش ایستاد تا جانِ خودش را نجات بدهد. هر چند شاید این آزمایش دربرگیرنده‌ی تمامِ واقعیت و ریزه‌کاری‌های رفتارِ انسانی نباشد، اما به‌هرحال، تا حدی نشان‌دهنده‌ی آن عملی‌ست که احتمالاً هر انسانِ ذاتاً جان‌دوستی در مواقع خطر انجام خواهد داد. فیلم هم یک بازخوانی از رفتارِ آدم‌هاست در موقعیتی شاید مضحک (نه در بارِ منفی این واژه). نکته‌ی اصلی فیلم، طنزِ ظریفی‌ست که در جای جای آن دیده می‌شود. طنزی که زیرِ ساختمانِ رابطه‌ی این زن و شوهر (جنس مرد و زن به طور کلی) ریخته شده تا اثری روان‌شناسانه خلق شود که همان‌قدر احمقانه به نظر می‌رسد که جدی. همان‌قدر مهم به نظر می‌رسد که بی‌معنا. این کش و قوس اِبا و توماس، این گریه‌ها و عصبانیت‌های اِبا در برابر عکس‌العمل غیرارادی توماس در آن لحظه‌ی مهمِ آمدنِ بهمن (که با صحنه‌پردازی بی‌نظیر و هوشمندانه‌ای هم همراه است و حسابی جلب توجه می‌کند)، این اصرارهای اِبا به توماس و به رخ کشیدنِ ترسو بودنِ او (مردی که این همه به او اعتماد داشته و به او تکیه می‌کرده)، تمامِ این بگیر و ببندها، در آن صحنه‌ی پایانی و عکس‌العمل کاملاً طبیعی اِبا در قبالِ ترس از افتادنِ اتوبوس‌شان به دره، طنزِ رفتارشناسانه و جامعه‌شناسانه‌ای عرضه می‌کند تا بفهمیم و بدانیم آدمیزاد و رفتارهایش، اغلب بی‌حساب‌و‌کتاب‌تر از این حرف‌هاست. ما همیشه اول به جانِ خودمان فکر می‌کنیم تا بقیه تا حتی نزدیک‌ترین آدم به ما. فیلم صحنه‌هایی را تدارک دیده تا نشان‌مان بدهد، همه‌ی ما، در موقعیت‌هایی، رفتارهایی بروز می‌دهیم که شاید خودمان هم در ابتدا سفت و سخت با آن مخالفیم. اِبا با آن همه شکایتی که از توماس به خاطر ترسو بودنش داشت، با ترس و بدونِ توجه به بچه‌هایش، زودتر از همه از اتوبوس پیاده شد و پایانِ فیلم را رقم زد. آخر، بهمنِ به آن ترسناکی کجا و اتوبوسی در جاده کجا؟! اما انسان بودن، یعنی همین دیگر! یعنی نشان دادنِ عکس‌العملی طبیعی هم‌چنان‌که مت برای دلداریِ اِبا به او می‌گوید این حرکتِ توماس (فرار از بهمن، بدونِ توجه به خانواده‌اش) کاری‌ست که همه‌ی آدم‌های عادی در چنین مواقعی انجام می‌دهند، چون هیچ‌کس قهرمان نیست. هم‌چنان‌که اِبا هم با آن حرکتِ آخرش نشان می‌دهد کاملاً عادی است. مثلِ همه‌ی آن زنان و مردانِ مسافرِ اتوبوس که بعد از پیاده شدن از ماشین، دوش به دوشِ هم، در جاده‌ی خلوت و در سکوت راه می‌روند.

فیلم به‌خوبی جنسِ مرد و زن را می‌شناسد و با صحنه‌های جزئی و گاه طنزآمیز، دست‌شان را برای ما رو می‌کند، انگار ما را برای خودمان تفسیر می‌کند. یکی از بهترینِ این صحنه‌ها، جایی‌ست که توماس (که حالا بدونِ اِبا آمده تا به یادِ دورانِ مجردی، آزاد باشد و تفریح کند) همراه مت، در حالِ گوش دادن به ریتمِ یک موسیقی تند و خوردنِ نوشیدنی هستند که زنی بالای سرِ توماس می‌آید و پیامِ دوستش را به او می‌رساند که: توماس خوش‌تیپ‌ترین مردِ این مکان است. ناگهان احساسِ جذابیت به توماس دست می‌دهد. مشخص است که حالا فکر می‌کند همه دارند به او نگاه می‌کنند، که او در حال حاضر خوش‌تیپ‌ترین مرد دنیاست! اما وقتی زن دوباره سر می‌رسد و می‌گوید که اشتباه کرده بوده و منظورِ دوستش مردِ دیگری بوده و نه توماس، او بدجوری توی لب می‌رود! این‌جاست که می‌گویم، فیلم‌ساز جنسِ مرد و زن را خوب می‌شناسد و تلاش می‌کند در حینِ تعریفِ داستانش (هر چند بیش از حد کُند و کشدار) درباره‌ی آن‌ها به بیننده گرا بدهد. مثل جایی که اِبا تصمیم می‌گیرد تنهایی برود اسکی، شوهر و بچه و غیره را بی‌خیال شود و خودش بزند به دلِ کوهستان. در همان صحنه‌های آغازین بود که اِبا با زنی تنها روبه‌رو شد که به گفته‌ی خودش بدونِ خانواده به اسکی و برای تفریح آمده بود. حالا اِبا هم تصمیم می‌گیرد آزاد باشد. او دچار این تردید شده که شاید این همه سال از عمرش را با چنین مردی، چنین مردِ ترسویی، هدر داده باشد.

مردان و زنانِ این فیلم، مثل مت و فانی، زوجِ جوانِ داستان، از بهمنی که بر زندگیِ این خانواده می‌افتد، بی‌نصیب نمی‌مانند. آن‌ها هم به هم شک‌هایی می‌برند، فکرهای درباره‌ی یکدیگر را به چالش می‌کِشند و گاهی تصور می‌کنند طرفِ مقابل آن‌ها را دوست ندارد، یا روی او حساب نمی‌کند و یا قهرمانش محسوب نمی‌شود. آدم‌بزرگ‌های این فیلم، اتفاقاً برعکسِ آن چیزی که فکر می‌کنند، آن‌قدرها هم یکدیگر را نمی‌شناسند، نمی‌توانند که بشناسند. چرا که هنوز خودشان را هم به‌خوبی نمی‌شناسند. این میان شاید تنها بچه‌های کوچکِ توماس و اِبا هستند که با آن بغل کردنِ پدرشان در آستانه‌ی فروپاشی عصبی (که مثل یک کودک زار می‌زند) و فراخواندنِ مادرشان برای این‌که او هم پدر را بغل کند، بهتر از بزرگسالانِ بچه‌صفتِ فیلم عمل می‌کنند. انگار آن‌ها بهتر از بزرگترهای‌شان، خودشان و بقیه را می‌شناسند. اصلاً شاید قهرمانان واقعی همین کودکان باشند.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد