نگاهی به نارنگی‌ها ساخته‌ی زازا اوروشادزه

, , ارسال دیدگاه

tanger

فرم رواییِ نارنگی‌ها (Tangerines) با قاعده‌ی تحولِ شخصیتِ محوری، بیگانه است. فیلم در همان یک سوم ابتدایی، عمده‌ی خصیصه‌ها و ویژگی‌های ظاهری و باطنیِ ایوو را عیان می‌سازد و پس از آن می‌کوشد تا تأثیرگذاریِ تلویحیِ باورداشت‌های او بر احمد و نیکا را به نمایش گذارد. در این بین تنها نکته‌ی کنجکاوی‌برانگیز درباره‌ی ایوو، چراییِ ماندن‌اش در آبخازیا ست. نکته‌ای که چند بار توسط احمد، نیکا و پزشک بر آن تأکید می‌شود. فیلم البته (تا پیش از صحنه‌ی پایانی) از پاسخ دادن به این نقطه‌ی ابهام طفره می‌رود و «چیزی قابل کشف» را برای تماشاگر باقی می‌گذارد (هرچند فیلم بر مدار کشمکش احمد و نیکا می‌چرخد ولی هنگامی که بر ایوو تمرکز می‌کنیم این وجه برجسته می‌شود).

قاب عکس‌ها (عکس‌های آویخته بر دیوار و یا روی میز) یکی از مهم‌ترین عناصر، برای شناختِ هرچه بیش‌ترِ ایوو هستند. در این‌جا قاب عکس‌ها نه‌تنها برای شخصیت‌پردازی که دعوتِ تماشاگر به تأمل درباره‌ی گذشته‌ی ایوو-اند. پیش‌تر بارها و بارها (در بسیاری از فیلم‌ها) شاهد استفاده از قاب عکس به عنوان شیء/ رمزگانی برای شناخت نسبی و یا ورود به دنیای شخصیت‌ها، بوده‌ایم. اما در این‌جا به‌کارگیری هوشمندانه‌ی قاب عکس‌ها در ترکیب‌بندی‌ای سنجیده، جلب نظر می‌کند. برای نمونه، ایوو چند بار – برای جویا شدن حال احمد – راهیِ اتاق خواب می‌شود و لحظه‌ای بین چهارچوبِ در می‌ایستد در این لحظات کادر توسط یکی از ستون‌ها به دو نیم تقسیم می‌شود که در نیمه‌ی راست ایوو و در چپ، قابِ عکس به چشم می‌خورد. چنین موقعیت و ترکیب‌بندی‌ای را باز هم (با اندکی تفاوت) هنگام عیادت ایوو از نیکا می‌بینیم. دوربین حتی برای در قاب گرفتن عکس‌های روی میز هم توجیهِ منطقی دارد؛ ما آن‌ها را از نقطه‌نظر احمد و یا نیکا می‌بینیم. می‌شد برای نمایش قاب عکس‌ها دوربین را به سبک‌وسیاق برخی فیلم‌ها (در مقطعی از روایت) به گوشه‌وکنار خانه برد و بین‌ قاب عکس‌ها پرسه‌زنی کرد (به این نیّت که «چیزهایی» دستگیر تماشاگر شود). اما نارنگی‌ها به مدد دکوپاژی که برگزیده از پرداخت‌های قالبی فاصله گرفته و – بی‌آن‌که وقفه‌ای در روایت ایجاد شود – اطلاعات و حس لازم را به‌خوبی به تماشاگر منتقل می‌کند.

محیط آبخازیا برای ایوو حامل حسی دوگانه است. یک جا او خطاب به نیکا حس‌اش را نسبت بدان‌جا این‌گونه بیان می‌کند: «عاشقش‌ام و ازش متنفرم.» این پاسخ دگربار ما را به گذشته‌ی ایوو اشارت می‌دهد. بی‌تردید در چنین موقعیتی حسِ تنفرِ او نسبت به محل زندگی‌اش هم‌چون بسیاری از انسان‌ها، ریشه در جنگ دارد. او در آخرین کلام‌اش (در پایان فیلم) خطاب به احمد چنین می‌گوید: «از خداحافظی خوشم نمی‌آد»؛ پیش‌تر دیده‌ایم (و دانسته‌ایم) که برخی از عزیزان ایوو در جنگ کشته شده‌اند و برخی دیگر نیز (هم‌چون نوه‌اش ماری) به‌ناچار مهاجرت کرده و از آبخازیا رفته‌اند. این وداع‌های دل‌خراش و نامنتظر از سویی دلیل تنفر ایوو از آبخازیا را روشن می‌سازند و از دیگر سو بر ابهامی که در ابتدای این نوشتار از آن سخن رفت، دامن می‌زنند. ایوو رنج تنهایی را بر دوش می‌کشد و با وجود این‌که تعلق خاطر شدیدی به ماری دارد هم‌چنان برای ماندن در آبخازیا پا فشاری می‌کند، چرا؟

او دو بار در پاسخ به پرسش احمد («یک استونیایی این‌جا چه‌کار می‌کند؟» یا «تو چرا این‌جا موندی؟»)، شغل‌اش را بهانه می‌کند و از پاسخ دادن طفره می‌رود. در ضمن به خاطر داریم که فیلم در پایان علت دیگری را هم در آفتاب می‌افکند. فارغ از این‌ها، عامل دیگری هم در کار است: برای ایوو هم‌زیستی با عزیزان تنها در این آتمسفر، معنا می‌یابد – و نه جای دیگر.

*از شاعر آزادی

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد