بازگشت یک شورشی به شهر

, , ۱ دیدگاه

«بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم» را اغلب داستان بلندی عاشقانه می‌پندارند که البته این پندار بی‌راه نیست.

ولی با احترام به تمامی برداشت‌های حاضر از این داستان بلند، اجازه دهید که این‌بار از سویی دیگر به کنکاش‌اش بنشینیم و به ویژه اگر این اثر را در ظرف زمانی خویش (سال ۱۳۴۵)، یعنی سال‌های پس از کودتا بنگریم، برای نشستن در این جای‌گاه جسورتر خواهیم گشت.

نادر ابراهیمی در این کتاب از شاعرانه نوشتن نیز پا فراتر گذاشته و چنان شاعرانه داستان می‌نویسد که بعدها داستان بلند دیگر وی، «یک عاشقانه‌ی آرام» را یک «رمان-شعر» می‌نامند.

(۱)

قماربازها

گرد میز چوبی سنگین نشسته‌اند و-

حامیان پی‌گیر مسائل‌اند.

(۲)

آه هلیا…

چیزی خوف‌ناک‌تر از تکیه‌گاه نیست.

ذلت،

رایگان‌ترین هدیه‌ی هر پناهی‌ست-

که می‌توان جُست.

 

دو بند آورده شده، دو شعر سپید از نصرت رحمانی نیست. بلکه دو بخش از داستان بلند «بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم» است که به عمد به طور عمودی نگاشته شد.

و آوردن نام نصرت رحمانی نیز از روی اتفاق نبود. مگر نه این‌که نصرت شاعر عصیان و اندوه است؟ مگر نه این‌که شعر نصرت، شعر شکست پس از کودتاست. ولی نه آن شکست زمستانی که سر در گریبان فرو برد و نه آن شکستی که هنوز تن به دیوار آهنین می‌ساید. آن شکستی‌ست که شاعر را به شهر بازمی‌گرداند. به خیابان.

رمانتیسیسم (فضای خیالی و سراسر احساس و فاقد پشتوانه‌ی خرد ابزاری) «بار دیگر،…»، رمانتیسیسمی عاصی و نصرت‌گونه است. این‌بار اما در داستان.

آشنایی‌زدایی بی‌رحمانه (نگاه کنید به خوفناکی تکیه‌گاه در بند دوم مثال آورده شده) در کنار رمانتیسیسم عاصی، این داستان بلند نادر ابراهیمی را به آن جای‌گاهی ره می‌برد که به جرأت بگوییم: این یک داستان رادیکال است. رادیکال (با تعریف نقد ریشه‌ای و دگرگون‌خواه) با پشتوانه‌ای رمانتیک.

«نه هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان‌تر است. تحمل اندوه از گدایی همه‌ی شادی‌ها آسان‌تر است. سهل است که انسان بخواهد بمیرد تا آن‌که بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می‌کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟

نه هلیا… بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مُجرمان التماس خواهند کرد.

و ما می‌توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آن‌گاه ما هرگز نفرین‌کنندگان امکانات نبودیم…» (ص۴۶)

راوی، به جنگ آن افیونی می‌رود که روح هلیا را در تسخیر خویش آورده. افیونی که او را به گدایی، انتظار، پوزش، التماس و در نهایت ایمان به تقدیر می‌کشاند. و در مقابل چنین می‌گوید که «هلیای من! زندگی طغیانی‌ست بر تمام درهای بسته و پاس‌داران بستگی. هر لحظه‌یی که در تسلیم بگذرد، لحظه‌یی‌ست که بی‌هودگی و مرگ را تعلیم می‌دهد» (ص۵۴)

تکیه‌ای چنین بر تسلیم نشدن و چنین آرمان‌خواهی، گرچه رمانتیک به نظر می‌رسد، اما وقتی که نویسنده به زیبایی، آرمان و مبارزه از سویی و نیستی و هیچی (nihilism) از سویی دیگر، این دو دشمن دیرینه را، چنان با هم آشتی می‌دهد که دیگر مبارزه در فضایی جاودانه‌خواه و ایده‌آلیستی متناقض‌نما و پوچ می‌نماید، بر آن می‌شویم که در قضاوت خویش تجدید نظر کنیم و این نقد ریشه‌ای و دگرگون‌خواه را نه آغشته، که موازی با رمانتیسیم فضای داستان بدانیم. صحبت از سطوری‌ست که شاید بتوان آن را مانیفست مبارزه‌ی آرمان‌خواهانه شمرد:

«من که از درون دیوارهای مشبک، شب را دیده‌ام. و من که روح را چون بلور بر سنگ‌ترینْ سنگ‌های ستم کوبیده‌ام. من که به فرسایش واژه‌ها خو کرده‌ام. و من- باز آفریننده‌ی اندوه. هرگز ستایش‌گر فروتن یک تقدیر نخواهم بود. و هرگز تسلیم‌شدگی را تعلیم نخواهم داد. زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا! آن‌چه ماندنی‌ست، ورای من و توست.» (ص۵۳)

این نظر پررنگ‌تر می‌شود، وقتی که نویسنده تعریفی از عشق ارائه می‌دهد که به شدت در تضاد با تعریف فرد-محور است:

«من ایمان دارم که عشق، تنها تعلق است. عشق، وابستگی‌ست. انحلال کامل فردیت است در جمع…زندگی، تنهایی را نفی می‌کند، و عشق، بارورترین تمام میوه‌های زندگی‌ست.» (ص۵۵)

آری. تنها با چنین تعریفی از عشق است که می‌توان در فضای رمانتیک و شاعرانه‌ی «بار دیگر…»، وجود جمله‌هایی چون این را هضم نمود:

«ما برای فرو ریختن آن‌چه کهنه است آفریده شدیم. در ما دمیدند که طغیان‌گر و شورش‌آفرین باشیم.» (ص۵۶)

اما بخش انتهایی داستان، بازگشت راوی به شهر، چنان تراژدی فاخر‌ی‌ست که صحنه‌ای حماسی را رقم می‌زند. فضای سال‌های پس از کودتای ۲۸ مرداد را می‌توان در شهر دید. فضایی که صحنه‌ی بازگشت یک شورشی آرمان‌خواه به شهر گشته است. (شاید فیلم عروسی خوبان محسن مخملباف را بتوان کاریکاتور و تکرار کمدی‌وار همین تراژدی دانست!)

حضور شهردار و سخن‌رانی وی برای مردم، مرتب بودن همه چیز و سکوت عجیب شهر بزرگ و شلوغ امروز در مقایسه با تصویر پر از ازدحام و شلوغی بازار شهر دیروز و حضور سایه‌وار شورشی آرمان‌خواه پیر در خیابانی که شباهتی به خیابان‌های دیروز ندارد، چنان تراژدی را رقم زده که طبق تعریف کلاسیک تراژدی، از مقصر نامیدن هرکدام از طرفین (راوی، هلیا، پدر و مردم شهر) ناتوانیم.

راوی، بازگشت به شهر را تسلیم می‌دانست و سرآخر، گرچه دیر، بازمی‌گردد. در این بازگشت اما تسلیم و شکستی نیست. چرا که «بازگشت به شهر»ی رخ نداده است. شاید به همین سبب نام داستان، بار دیگر، شهری که دوست «می‌داشتم» باشد. چرا که دیگر، این شهر را دوست ندارد. به یاد آوریم سخنان آغازین راوی را که «شهر، آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد، بخواند و بعد فراموش کند. هیچ‌کس شهری را بی‌دلیل نفرین نخواهد کرد. هیچ‌کس را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمی‌شناسم.»

و او شهرش را می‌شناسد و به همین دلیل دیگر این شهر را دوست ندارد. چرا که، گرچه او بازگشته است، اما به جایی که دیگر آن شهر نیست. او به شهری «دیگر» بازگشته. و شاید از همین رو باشد که به پسربچه‌ای اشاره می‌کند که دست در دست پدرش دارد و می‌گوید: او منم.

او بازنگشته، او آغاز گشته. از سر خط.

 

یک دیدگاه

  1. مژده

    12/18/2008, 12:15 ب.ظ

    « بار دیگر شهری که دوست می داشتم » برای من سرشار از امیدو ناامیدی بود . از آن دست کتابهایی که می توانستم زیر تمام جملاتش خط بکشم و آنها را مانند شعری بلند حفظ کنم.
    اما زیباترین بخش را قسمتی می دانم که خواننده پی می برد که هلیا بالهای سبزی دارد که زیر چکه های سقف خیس می شود (ص۷۲)و همین جاست که نویسنده می گوید :« دیگر نمی توانم گفت.»

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد