قصه ی یارو که رد فضیلتهاش را گم کرده بود

, , ۱ دیدگاه

یارو یک روز سرد زمستانی بعد از شستن دست و رو و خوردن صبحانه اش به پشت بام رفت تا سری به قفس فضیلتهایش بزند و تخم آنها را برای ناهار از زیرشان بردارد ، اما دید در قفس باز است و فضیلت هایش فرار کرده اند . از آن بدتر این که دید یک ماده گربه ی خپل خاکستری – که حسابی ژولیده پولیده و مریض است  – دارد بچه گربه ای را که همین الساعه زاییده مثل آدامس می جود. یارو که عین برق گرفته ها شده بود روی دود کش نشست و به فکر فرو رفت. بعد از مدتی احساس داغی عجیبی وجودش را فراگرفت. این داغی را به فال نیک گرفت و احساس کرد که فکرش دارد به یک جاهایی می رسد . گربه بی اعتنا به یارو بچه اش را باد می کرد و بعد از آن که بچه می ترکید آن را با زبان به دهان می برد و دیگربار جویدن آغاز می نمود. کم کم یک قطره اشک از گوشه ی چشم راست یارو بیرون آمد. بلند شد. قالب کوچک گچ را از لای موهایش بیرون آورد. همان طور که زل زده بود به گچ ، دستی به پشتش کشید و زیر لب گفت :«هیچ بعید نیست. » و این نتیجه ی مهم را با گچ کف پشت بام نوشت. درست وقتی که «هیچ بعیدنیست»گویان دمپایی هایش را خرت و خرت روی پشت بام می کشید تا به راه پله برسد ، متوجه ماده گربه ی خاکستری شد که داشت با یک نره گربه ی سیاه جفت می گرفت و بچه اش را با بند رخت به دمش گره زده بود . یارو سرش را انداخت پایین و از پله ها سرازیر شد. زیر لب گفت :«کی خوشش میاد توی همچین وضعی تماشاش کنن؟» اما بدون این که بدونه ته دلش داشت می گفت : «من خوابم . آره ، من خوابم.»(خواننده ی محترم به نویسنده گفت: «نمی فهمم…» نویسنده ی محترم لپ خواننده را کشید و جواب داد : «منم همین طور» و بدین ترتیب بود که آن دو سال های سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند .)

یارو از پله ها پایین رفت و وقتی به آستانه ی در رسید متوجه دمپایی هایش شد که لنگه به لنگه پوشیده بودشون. (همین جا تا پرانتز بسته نشده یه رازی رو راجع به دمپایی های یارو بهتون بگم، چون ممکنه بعدا یادم بره. من یه شب یواشکی کف دمپایی های یارو رو نیگاکردم: دیدم کف دمپایی ش برعکسه.  یعنی اون جایی که پنجه س زیرش پاشنه س. خلاصه ش این که اگه توی برف یارو رو گم کردین به رد پاهاش هیچ اطمینانی نیس: ردش رو برعکس بگیرین . البته یارو خودش هم راز دمپایی) یارو پاشو که گذاشت توی خانه، متوجه اتفاق عجیبی شد. قوز بالا قوز! همه ی خونه رو دود(هاشو نمی دونه ومنم چیزی بهش نگفتم چون فکر می کردم ممکنه قصه م خراب شه . شمام خدا وکیلی لا اقل تا آخر قصه زبون به دهن بگیرین چیزی بهش نگین.) برداشته بود . از اون بدتر این که غذای ظهر  یارو تا ذره ی آخر دود شده بود. هر چی با خودش فکر کرد که آخه قضیه چیه سر در نیاورد . یه لحظه صورت حساب نقاشی خونه که      هفته ی پیش دستش رسیده  بود اومد جلوی چشمش . اون از فضیلتا ، اون از گربهه، اینم از این . اگر       می خواست خانه را به همان شکل اول در بیاورد باید همه چیز را از دم می شست. باتوجه به این که این کار، کار سختیه، گوشی را برداشت و شماره ی کلانتری را گرفت.

کلانتری گفت: « پونصدو چهل و چهار، بفرمایین.»

یارو گفت: «سلام ، من یارو هستم .فضیلتام دیشب فرار کرده ن.»

کلانتری گفت:«دقیقا چه ساعتی؟»

یارو بعد از کمی من و من گفت:«راستشو بخواین دقیقا نمی دونم . شایدم پریشب فرار کرده باشن یا پس پریشب: درست یادم نیس . آخه چند شبی بود که سری بهشون نزده بودم.»

کلانتری گفت:«چند شب؟»

یارو گفت :«چند شب.»

کلانتری گفت : «چند شب؟»

یارو گفت : «چند شب.»

 – اه! منظورم اینه که چند شب بود بهشون سر نزده بودین؟

­­­­ – دقیقا … نمی دونم. فکر کنم آخرین بار قبل از اون ماه گرفتگی بزرگ.

– کدوم ماه گرفتگی؟

– شاید همون ماه گرفتگی که دو ساعت و سی پنج دقیقه قبل از تولد پدرم باعث شد من بمیرم .

– شما سابقه ی بی خوابی هم داشتین؟

– نه خیر. من تقریبا همواره خوابم اما هر از گاهی به طور نا گهانی متوجه می شم که بیدار شده م  و این همون وقتیه که هیچ کاریش نمی شه کرد.

-پیش از این هیچ وقت دچار پیری زود رس یا جنون ادواری یا مزخرفاتی از این قبیل شدین؟

– نمی دونم.

– درسته ، پس شما زمان دقیق اون ماه گرفتگی رو نمی دونین.

– دقیقا همین طوره که شما می فرمایین.

– به این ترتیب کار ما سخت می شه . مطمئنید که فضیلت ها تون فرار کرده ن؟

– منظورتون چیه ؟

– منظور من خیلی ساده س. ممکنه کسی اونا رو دزدیده باشه .

یارو پقی زد زیر خنده و گفت:«فضیلت های منو؟ اونا به درد کسی نمی خوره.»

– شاید برای یه جور انتقامجویی.

– مگه من چی کار کرده م؟… ولی اجازه بدین ، من امروز صبح یه چیز عجیبی دیدم …

– ببخشین عجیبو چه جوری می نویسن؟

-عین ، جیم ، یِ، بِ … آره ، دیدم یه ماده گربه ی خاکستری خپل و پشمالو توی قفس فضیلت هام نشسته و داره بچه شو باد می کنه.

– رسیدیم به اولین سر نخ: ماده گربه ی خاکستری. الان اون کجاس؟… گفتم الان اون ماده گربه ی خاکستری کجاس ؟…الو؟!

– همین الان از در اومد تو ، نشست روی کاناپه کنار من … پسش پسش پسش …

– چی می گی یارو ؟ اصلا صدات نمیاد .

– آخه بلند بگم گربهه می شنوه .

– خیله خب بگو، همون طوری یواش بگو، من گوشمو تیز می کنم .

– اتفاقا یه گربه ی دیگه رم خبر کرده بود داشتن با هم – خیلی ببخشین بی تربیتیه – عشقبازی       می کردن.

کلانتری از کوره در رفت و نعره کشید که: « این کار ، کار واقعا زشتیه ! همین الان گوشی رو بده بهش ببینم . الو!…الو!…گربه!…گربه!…پیشی!… معو!معو!…»

– صحبت نمی کنه .

– اگه صحبت نکنه بی معطلی بازداشتش می کم .

– اگه حرفی نزنی آقای کلانتری بازداشتت می کنه ها !

گربه کش و قوسی به خودش داد ، طاق باز دراز کشید و دور لبش را لیسید. بعد با لحنی آرام و خونسرد گفت : « کلانتری!به اون حنجره ی بی سروصاحابت زیادی فشار می آری چون صدای نکره ت داره گوشمو از کار بی کار می کنه. در ثانی، فکر نکن این که می تونی گوشی رو راحت بگیری دستت خیلی افتخاریه. الان این آقای…آقای… ببخشین ، اسم شریفتون ؟»

یارو گفت :«من یارو هستم .»

گربه ادامه داد : « بله ، الان این آقای یارو اگه گوشی رو دم گوش من نگه نمی داشت نمی تونستم جواب ذهنیات کثیف تو رو بدم .»

آقای کلانتری که صرعش درد گرفته بود فریاد زد : «من همین الان آقای کاری آگاهان رو می فرستم اون جا تشکیل پرونده بده تا حساب کار دستت بیاد» و گوشی رو محکم کوبید و عرق پیشانی اش را با آستین چرب و چیلش پاک کرد.

یارو چشم هایش را بست و به سقف دودگرفته خیره شد. به تخم فضیلت ها فکر کرد و این که چه کوکو های خوشمزه ای با آن ها درست می کرد. ماه را روی سقف دودگرفته ی پلک هایش دید که پلنگی از آن آویزان بود . پلنگ به او چشمکی زد و خواند :«یه توپ دارم قلقلیه!» اشک از گوشه ی چشم یارو سرازیر شد ، روی میز افتاد و به آسمان پاشید و آن را ستاره باران کرد. به پلنگ گفت : «حالا وقت شوخی کردنه؟» گربه با صدای بلند یارو را تکان داد و گفت :«احمق جون ! اون شوخی نمی کنه. اون سوپِر اِ گوته.» یارو با نگاه بی حالتش به گربه گفت : «جون من؟»

نا گهان زنگ در به صدا در می آمد. بی آن که یارو از جایش بلند شود، در باز می شد. آقای کاری آگاهان با قد بلند و پاهای کشیده اش در مسیر حرکتش سقف را سفید می کرد. کسی را پشت سر خود کشان کشان می آورد. می گفت : « اینم از این!…سلام کن مجرم!»

مجرم بدون آن که چهره ای داشته باشد تنها پوزخندی می زد. یارو  او را بر انداز می کرد و به  کاری آگاهان می گفت :«پس فضیلتا کو؟»

کاری آگاهان می گفت :«به من گفت چون سنگین بودن وسط راه ولشون کرده . ما درست وقتی گرفتیمش که داشت از پله های اضطرار بالا می رفت؛ روی طبقه ی دویست و پنجاه و نهم. مگه نه بچه ها؟» و رو می کرد به گروه موزیکی که خیلی ملایم و آرام داشتند در را از جا در می آوردند تا  پیانوشان را به داخل بیاورند. کاری آگاهان با لبخند توجیه گرانه ای ادامه می داد: «حواسشون نیس بچه ها.»

یارو می گفت :« روی پله های اضطرار پیداش کردین؟ چرا اونجا؟»

– داشت فرار می کرد اما …

– پس فضیلتها رو باید یه جایی همون جاها گذاشته باشه .

– نه ، ما همه جا رو گشتیم. شما مجرم رو می شناسین؟…با شما هستم یارو!

گروه موزیک هلهله کنان پیانو را از پنجره های بسته بیرون می انداختند. شیشه ها می شکست و پیانو در تاریکی فرو می رفت. ساعت ها بی پاسخ گذشت ، بی آن که کسی حرفی بزند یا حتی تکانی بخورد. فقط گروه موزیک فضا را از غلغله می انباشتند. مجرم، یک مجسمه ی یخی بود بدون خطوطی که اعضای بدنش را کاملا از هم تفکیک کند. من را به یاد فراعنه ی مومیایی مصر می اندازد. اگر چه قد کوتاهی دارد اما بزرگ تر از ابوالهول به نظر می رسد و چشم هایی دارد که بی وقفه آب می شوند و قامتش را کوتاه   می کنند.

بالاخره یارو جواب داد: «نه، نمی شناسمش.کی هست؟»

کاری آگاهان گفت: «یه مزدور سابقه دار اهل بولیوی. توی کار قاچاق فضیلته. دستگیریش برای تیم من پیروزی بزرگی بود.»

یارو بی آن که از مجرم چشم بردارد مبهوتانه پرسید:«اسم هم داره؟»

کاری آگاهان گفت : «آره، حتما باید اسمشو شنیده باشین. خورخه   دو   انزوا.»

رعشه ای در بدن یارو افتاد و مهره های پشتش سکوت پر هیاهوی تالار را شکست . یارو    زمزمه وار گفت:«باد!باد فضیلت ها رو  برده»

ناگهان دهان انزوا باز می شد و در حالی که چشم هایش گردابی سهمگین پدید آورده بود  زلزله ای از جنس کولاک به سرمای منجمد اقیانوس شمالی از دهانش خارج شد. لرزه های بی امان همه چیز را مانند یویو تکان می داد. یارو بی اختیار دست راستش را بلند کرد و تا آرنج در دهان انزوا فرو برد و آغاز به سخن کرد:«هرگز باد فضیلت ها را نبرده است .مجرم من نیستم؛باور کنید !من میلیون ها سال  از پله های اضطرار بالا و پایین رفته ام و تو خوب می دانی که چه کسی این ساختمان را با پله های پولادینش ساخت. تو با من از کودکی از درون خود سخن گفته ای؛ از پیش از آن  ماه گرفتگی بزرگ. من تو را به طبقه ی سیصد و هشتاد آوردم و برای تو از جنس خود خانه ای ساختم. تو از درون من به ستاره ها نگاه کردی و بالا آمدی. من را به پله های اضطرار برسانید . من را…»

گرداب، زلزله و کولاک قطع شد. آخرین قطرات انزوا در پرزهای قالی فرو می رفت. دست راست یارو روی قالی نمناک مانده بود. ساختمان ویران شده بود و تنها طبقه ی سیصدوهشتاد  و پله ها باقی مانده بودند. گروه موزیک از لبه ی پنجره آویزان بودند و شادمانه آواز می خواندند. کاری آگاهان از در خارج شد و همان طور که از پله های معلق پایین می رفت با خود می گفت:«بااین ماموریتی که انجام دادم یه ترفیع حسابی می گیرم .» یارو همچون خیالی باریک کنار جنازه ماده گربه ی خپل نشست و به خوابی عمیق فرورفت.

(و سایه از پشت غبار صبحگاهی سر بیرون کرد و رو به یارو گفت: «من آرزوی توام یارو!» یارو خواب آلوده دمر شد، بالش را روی سرش گذاشت و تختخواب را بلعید. آن گاه نابودی بود آن که از چشم یارو بیرون می زد و آهی می کشید و خمیازه ای. کش و قوسی می رفت فریاد می زد: «عجیب آن که من تو را تا به حال نبوسیده ام.» برگ ها روی زمین می ریخت و خورشید، ماه را در آغوش می گرفت به نشانه ی خواهرخواندگی. ماه گفت: «من مرد این عرصه بودم اما…» خورشید بغض خود را ترکاند و جهان حادث شد.

جهان پشت پرده ی اتاق خواب یارو بود هنگامی که حادث شد. خورشید جلوی ماه را گرفت و آن ماه گرفتگی بزرگ پدید آمد. این ها آیات مرگ نیست. هستی، مرا به ترانه گویی می خواند. کلاه های بزرگ مکزیکی است که از دوردست پیداست و رکوییم ماندولین های اندوهگین. افسوس!

یارو کمرش را خم کرد و در خود فرورفت چنان که اژدهایی، دُم خود را آغاز شام خود می کند. نعره های ناخواسته و بی صدا جهان پشت پرده یاتاق خواب را فرا می گرفت و خون از بُن گاه درختان فواره     می کشید. «روز، تخیلی از سعادت نیست» این بود ورد یارو در آن دم که در خود فرو می رفت. کهکشان دامن دختران کولی به پا کرد و رقصید. دود از تبار نویسنده برخاست.

سایه، شب را صدازد و گفت: «خداحافظ!» و کسی ندانست که در آن شب تب آلوده ی مختنق هیچ کس نبود که نویسنده را از هذیان هایش تشخیص دهد.

آن گاه نویسنده فریاد کشید: «یارو! دروازه ها زیر پای توست. همان جا که نباید باشد.» و دریچه ها یارو را در خمیازه ی خود فروبردند. یارو فروافتاد؛ از طبقه ی سیصدوهشتاد تا زمین باشتاب ۹/۸؛ اما نویسنده او را در نزدیکی زمین نویسنده گرفت و در آغوشش کشید. یارو ترسیده سر روی شانه ی نویسنده گذاشت و اسکلت ناتوانش به لرزه افتاد. نویسنده هرچه لالایی می دانست در گوش او نجوا کرد.

 

            (آن شب تا اطلاع ثانوی یارو و نویسنده ناپدید شدند. از یابنده درخواست می شود صدایش را درنیاورد.)

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد