نگاهی به «Her» ساخته‌ی اسپایک جونز

, , ۳ دیدگاه

Her

دستاورد بزرگ اسپایک‌ جونز در فیلم «Her» فارغ از مضامین متفاوت و تفکربرانگیز فیلم درباره‌ی تنهایی انسان و رابطه‌اش با مدرنیسم، تلاش مبتکرانه‌ی «جونز» در خلق یک شخصیت با حربه‌ی منفرد «صدا»ست. کوشش کارگردان در بوجود آوردن یک معشوق ایده‌آل تنها با امکان صدا و همچنین مزیت در دسترس بودن وقت و بی‌وقت او می‌تواند گامی مهم برای کارنامه‌ی «اسپایک‌ جونز» باشد. دیالوگ‌های طبیعی و انسان‌نمای «سامانتا» همچون دختر پرشور و طراوتی که  علاوه بر واقف بودن کم و بیشش به حقایق زندگی، ظرفیتی بی‌نهایت از خود برای درک انسان به نمایش می‌گذارد. شخصیت‌پردازی «سامانتا» با تکیه‌ی تام‌وتمام بر «دیالوگ» از طریق نمایش تاثیر عینی بر شخصیت «تئودور» شکل می‌گیرد. بدین‌معنا که تماشاگر با تحول و دگرگونی «تئودور» طی رابطه‌اش با یک صدای غیرحقیقی، همان طور که انقلاب درونی مرد را مشاهده می‌کند؛ ناخودآگاه و به صورت موازی، عامل این دگردیسی را در ذهن خود تجسم می‌کند. به یک‌معنا، کارگردان با نمایش  ذهنی تاثیر یک عامل محرک بر انسان، علاوه بر دستیابی بر شخصیت‌پردازی معلول(تئودور) به پرداختی جامع و جذاب از علتی مجازی و ذهنی می‌رسد و حالتی عینی به آن می‌بخشد. پُردیالوگ فیلم این خطر را برای کارگردان داشته تا قصه‌ی خود را به یک نمایش رادیویی تقلیل دهد اما «اسپایک‌جونز» با هوشمندی کوشیده با به کارگیری تصاویر مختلفی از کاراکتر داستانش در موقعیت‌های مختلف ـ مخصوصا در خاطرات گذشته‌ ـ دیالوگ را نه به عنوان توضیح‌دهنده و مفسر تصویر بلکه همچون وسیله‌ای کارکردی جهت تعمیق احساسات ترک‌خورده‌ی آدم‌های داستانش به کار گیرد. دقت کنید به تصاویر عابرین پیاده در شهر و همچنین چهره‌های انسان‌های اجتماع هنگام گفت‌وگوی او با «سامانتا» روی پله‌های مترو که مخاطب حین گوش‌دادن به صحبت‌های آن‌ها، بسیار موجز و ظریف پی به همگانی بودن این درد و رنج در جهان فیلم می‌برَد. فیلم در عین تکیه‌ی پُررنگی که بر ستون دیالوگ در دنیای متن می‌دهد؛ قدر لحظات سکوت‌آمیزش را هم می‌داند. این‌که تمام خاطرات «تئودور» از «کاترین» با صدای زمان حال در صحنه، بر روی تصاویر صامت گذشته قرار گرفته تا حس مُردگی و حسرت و حالت‌عکس‌وار داشتن خاطرات خوش گذشته را به تماشاگر القا کند از دیگر بازی‌های «جونز» با فاکتور صدا در فیلم است.

تاثیر نوع وابستگی «تئودور» به دنیای تکنولوژیک مثل خواندن ایمیل‌، نوشتن نامه و بازی‌های کامپیوتری او را واداشته تا پس از یک شکست عاطفی در رابطه‌ی زناشویی‌اش خود را محصور تمام‌وقت تکنولوژی ببیند اما «سامانتا» علی‌رغم ظهورش در غالب صدایی انسانی از دنیای بی‌روح مدرنیسم، امتیاز از میان‌برداشتن شکاف حجیم و عظیم و وسیع بین تکنولوژی و انسان را با استفاده از قدرت «شهود» جذاب ذهن در دست دارد. او دیگر همچون امکانات تکنولوژیک سابق وسیله‌ای نیست تا «تئودور» از آن به عنوان یک سرگرمی صرف، برای پرکردن وقت خود استفاده کند بلکه «سامانتا» علاوه بر بهره‌بردن از مزیت‌های قبلی تکنولوژی، یک همدم انسانی و نوازشگر روحی محسوب می‌شود. وقتی تاثیرگذاری قلب و عواطف بشر در میان باشد و عوامل تحریک‌کننده از دنیای مجاز برآمده باشند؛ آن‌وقت است که کار به مشکل برمی‌خورد و بحران پدید می‌آید. تداخل این دو دنیا و تاثیرگذاری عاطفی دنیای مجازی بر جهان حقیقی انسان‌ها، عینیتی جنون‌آمیز و روان‌نژندانه پیدا می‌کند. آشکار شدن حماقت‌بار درهم‌تنیده‌شده‌ی این دو دنیا در چند صحنه‌ی فیلم حسی از شرم و حقارت را برای «تئودور» به بار می‌آورد مثلاً سکانسی که «تئودور» با یک زوج به تعطیلات رفته و «سامانتا» هم تنها با صدایش آن‌ها را همراهی می‌کند یا جایی که همکارش او را به همراه «سامانتا» به بیرون رفتن دسته‌جمعی تشویق می‌کند و «تئودور» با پرده برداشتن از مجازی بودن «سامانتا» حسی از شوریدگی شخصیت و تنهایی عجیب انسان را در فضای فیلم نشان می‌دهد. حبس «تئودور» در دنیای مدرن در صحنه‌ی هم‌کلامی شخصیت بازی کامپیوتری فوق‌پیشرفته‌ی او در خانه با «سامانتا» حکایت از موجودیت دیوارهای بلند و عظیم قلعه‌هایی درندشت است که با حصار‌های چنبره‌زده‌ی خود، تنهایی مدرن را در جهان شخصیت فیلم به رخ می‌کشند. «سامانتا» از یک دنیای مجازی با واسطه‌ی «تئودور» ارتباطی با شخصیت بازی کامپیوتری برقرار می‌کند و این وسط «تئودور» است که با ایزوله‌کردن خود از حقیقت هستی، رو به دالان‌های پیچ‌درپیچی در دنیای کامپیوتر و بازی آورده که مقصدی جز گمراهی و تاریکی ندارد.

 اما سوالی که فیلم در ذهن مخاطب حک می‌کند این است که آیا داشتن یک رابطه‌ی احساسی مجازی در بهترین حالتش، می‌تواند جایگزین یک رابطه‌ی حقیقی شود؟ «اسپایک‌ جونز» رابطه‌ی حقیقی گذشته‌ی تئودور را احساساتی از دست رفته همراه با تصاویری از خاطراتی شیرین می‌سازد که چیزی جز اندوه و  ناراحتی و خسران برای «تئودور» به ارمغان نیاورده است اما «سامانتا» علاوه بر پر کردن خلا تنهایی «تئودور» خواهان کندن تکه‌ای از روح او همچون همسر سابقش( ورژن حقیقی معشوق) نیست. این که «تئودور» در رابطه‌اش با «سامانتا» لحظاتی را تجربه می‌کند که به هیچ‌عنوان در رابطه‌ی غمگین و عاشقانه‌ی گذشته‌اش تجربه نکرده بیشتر به مجازی بودن «سامانتا» برمی‌گردد. او تنها با برگ‌برنده‌ی صداست که غم افسردگی «تئودور» را کم ‌می‌کند گرچه با به کار بستن ترفندهایی گاه احمقانه می‌کوشد وابستگی خود را به «تئودور» افزایش دهد اما همچنان با در دسترس نبودن خود وجهی ایده‌آل و دست‌نیافتنی برای خود می‌سازد که همین می‌تواند عامل اصلی جذابیت و درخشندگی شخصیت او باشد. قدرت درک «سامانتا» در این است که او هیچ‌گاه نمی‌کوشد خلوت بی‌نیاز «تئودور» از معشوق را پُر کند. او تنها در لحظاتی از پرده برون می‌آید که لزومش کارکردی و عاطفی محسوب شود؛ به همین خاطر گرچه عدم جسمیت او خلا و شکاف روحی عظیمی برای «تئودور» به حساب می‌آید و او را تا مرز نابودی رابطه‌اش با «سامانتا» پیش می‌بَرد اما انگار همین نبود جلوه‌ی فیزیکی معشوق در محتوای فیلم بر کفه‌ی لذت جسمانی از عشق نسبت به تحمل رنج عدم درک متقابل عاشق و معشوق چربیده و «اسپایک‌ جونز» را به این سمت‌وسو سوق داده تا به هیچ‌عنوان حضور تکنولوژی را در قبال حضور واقعی و حقیقی بشر در لباس یک عشق عینی محکوم نکند. در صحنه‌ی درخشان حضور آن زن مامور‌شده‌ی کرایه‌ای در قامت صدای «سامانتا»، کارگردان صدای یک عشق تمام و کمال را در ترکیبی رقت‌انگیز در کالبد یک انسان دیگر به نمایش می‌گذارد و نتیجه‌ی دلخواهش را می‌گیرد. حس این سکانس و بازی «یوآکین‌فینکس» احساس غیرعادی بودن و حقارت را در صحنه می‌پراکند. این‌که تجلی یک عشق بی‌نقص در قامت یک انسان واقعی نتیجه‌ای تهوع‌آور و توهین‌آمیز به بار می‌آورد. «اسپایک‌جونز» با خلق این سکانس تکان‌دهنده خط بطلانی می‌کشد بر آرزو و تلاش انسان در به عینیت درآوردن یک عشق مجازی (شما بخوانید همان عشق ایده‌آل). کارگردان انگار تلاش داشته تا این مساله را در متن اثر تاکید کند که داستان پُرپیچ‌وخم تنهایی بشر با عشق حقیقی و مجازی حل نمی‌شود. همان‌طور که «کاترین» همسر سابق او به هر دلیلی «تئودور» را پشت سر گذاشت و رفت، «سامانتا»‌ها  هم یک روز همگی با هم، دست‌جمعی شهر را ترک می‌کنند و این وسط چیزی که باقی می‌ماند باز هم تنهایی بی‌‌حدوحصر بشر است که همچنان به عنوان یکی از عریان‌ترین حقایق زندگی روزمره، در فیلم جاری است و نفس می‌کشد. «اسپایک‌جونز» سکانس آخر فیلمش را به دو تک‌افتاده‌ی جهان ذهنش اختصاص می‌دهد که باز هم دست خالی و زخم‌خورده ناچارند هنگام سپیده‌ی صبح غم تنهایی و سرشکستگی خود را با عظمت و زیبایی شهر در‌هم آمیزند و خود را برای ادامه‌ی مسیر زندگی آماده سازند.

 

۳ دیدگاه

  1. ف.رحمانی

    ۰۳/۲۶/۱۳۹۳, ۰۹:۴۱ ب.ظ

    آیا داشتن یک رابطه‌ی احساسی مجازی در بهترین حالتش، می‌تواند جایگزین یک رابطه‌ی حقیقی شود؟ خیر.
    پرداخت بدی داشت فیلم. صدای بدی که برای «سامانتا» انتخاب کرده بودند نیز از جمله ضعف های فیلم هست.
    ممنونم از یادداشت تان.

    پاسخ
  2. رسول

    ۰۴/۲۸/۱۳۹۳, ۰۶:۰۸ ب.ظ

    وقتی در متنی یک غلط املایی واضح وجود دارد این تفکر به خواننده القا می شود که گویی فردی بی سواد این متن را تحریر کرده. غالب به معنای پیروز است و منظور آنچه در متن آمده قالب است. من بعد از این اشکال متاسفانه از خواندن باقی متن منصرف شدم.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد