مردی که می خواست فیلمساز شود

, , ۲ دیدگاه

فیلم-نامه

 

داخلی – روز – اتاق نیمه تاریک

مرد نشسته پای تلویزیون.ما تغییر نور تلویزیون روی صورتش را می بینیم.مرد چهره آدمهایی را به خود گرفته که از چیزی ترسیده اند.لامپ روشن می شود مرد با هراس بر می گردد.هیچ کس توی اتاق نیست.سریع بلند می شود و می رود از در بیرون .صدای مرد از راه پله می آید :« کی بود ؟  آهای کسی اینجاست؟»  صدای خنده از توی تلویزیون در می آید. با افکتهای صوتی تشدید می شود….

_«بسه ! اینا چیه نوشتی؟ گفتم یه فیلمنامه جمع و جور و تر و تمیز بنویس. سینمای ما رو چه کار به جانر وحشت !»

:«قربان جسارت نباشه خدمتتون.اون ژانره نه جانر!»

_ «از من سوتی می گیری ؟یالا برو یه چیز حسابی بنویس بیا»

:«جسارته قربان… این یکی رو بخونین…»

_«خودت بخون!»

خارجی-غروب یه روز پاییزی-نیمکت پارک

 پسر و دختر جوانی نشسته اند روی نیمکت پسر رویش را کرده سمت دختر و دارد چیزی به دختر می گوید که کم کم نگرانی صورت دختر را فرا می گیرد…

_«بسه! بقیه اشو گرفتم.لابد مربع عشقی و تریپ خیانت میانت و از این حرفا دیگه. ولش کن. اینو که مجید شاه علی حاتمی کیا رستمی دی بهترشو ساخته. دیگه چی تو دست و بالت داری؟»

:«آهان اینو گوش کنین. البته سیناپسشه..»

_«هه هه هه خندیدم.سیناپس که عقده ایه توی بدن انسان»

:«قربان مجددا جسارته خدمتتون.اولا که اون غده است نه عقده. ثانیا سیناپس غده نیست گره عصبیه .ثالثا این سیناپس یعنی چکیده فیلمنامه…»

_« هیچی دیگه اگه ولت کنن رابعا و قاصدا و ماجدا و … همینجوری ادامه میدی دیگه. بخون»

:«مردی برای پیدا کردن کار می رود به یکی از شیخ نشینهای حاشیه خلیج فارس…»

_«بی خیال !خرج داره… سینوس بعدی رو بخون»

:«این یکیو حتما می پسندین.اگه بسازیم یه تریلر واقعی در میاد…»

_«اتفاقا این خوبه. اخوی من چند تا تریلی و لودر و از این جور ماشین آلات داره.از لحاظ پشتیبانی و این جور مسائل مشکلی نداریم.»

:«قربان جسارته …»

_«اااااه! تو هم دیگه شورش رو در آوردی دکتر! ۴ کلاس سواد خوندی هی غلط املایی بگیر.حالا تعریف کن چیز تو …چی بود اسمش راستی؟»

:«سیناپسه اسمش!….در باره یه گروه خرابکار خارجی که می خوان دست به شلوغ کردن کشور بزنن و …»

_«آهان حالا نوبت من شد.نخستا این که شهروز مفخمی یکیشو ساخته مث دسته گل. دومندش که جلوه ملوه ویژه می خواد که نداریم.ثالثندش که سیاسیه. چهرما که تریلی چه کاربردی داره توش اصلا؟»

:« بی خیال قربان.بگذریم.بهتره من برم طبابتمو از سر بگیرم»

_«نه عزیز دلم. چرا شما جوونا اینقدر عجولین.همین دختر تهمینه بنی درخشان بود، اونم مث تو بود اولش. بعد دیدی فیلم عقاب و ساخت با بازی رامین حیاتی و فارسان بهروز فرد عجب چیزی شد؟»

:«واااااااای ! قربان شما خیلی… خیلی … »

_«ها؟ خیلی چی؟ خجالت نکش یه وقتا! حرفتو بزن… پیر ایمان می گفت یه کم وقیحیا.من باورم نمی شد.»

:«اصلا قصد جسارت نداشتم.می خواستم بگم شما خیلی معرکه این. اصلا خودتون سوژه بدین.»

_«آهان این درسته. بالاخره ما چند تا زیرپوش بیشتر از شما شستیم.در واقع تو مو میبینی و من پیر مرد در خشت خام آینه می بینم..»

:«دقیقا!»

_« پس چی! بیا یه فیلم درباره یه پیر مردی بساز که توی یه روستای خوش آب و هوا با خوشی و خرمی زندگی می کرده بعد یه روز میاد شهر .همین که از مینی بوس پیاده می شه یکی ساکشو می دزده. اونم که دیگه بد بخت شده میره یه شترمرغ پیدا می کنه و باهاش درد دل می کنه. بعد شتر مرغه یه سیب بهش میده. سیب از دستش می افته. آب جوب سیبو میبره قاطی زباله ها _ اینجا هم می خواد بگه که در مصرف زباله پاکیزه باشیم.هم اینکه معنا گراست.یعنی مدرنیته لجام گسیخته شهری نماد زندگی زیبای بشریو داره تو خودش فرو میبره_ به به عجب جمله سنگینی گفتم…»

:«فکر کنم وحید وحیدی قبلا اینو ساخته»

_«ادامشو گوش کن . بعد اون مرده بر می گرده بره روستاش یه دفه سر راهش دفتر یه مجله سینمایی رو میبینه میره اونجا به عنوان منتقد استخدام میشه و در مناسبات بلوکراتیک و زیپلماتیک و تاکتیکوکراتیک اونجا حل میشه و سالها بعد برادراشو که واسه پاره ای از مشکلات از روستا میرن پیشش نمی شناسه»

:«خداحافظ قربان»

_« کجا میری؟وایسا می خوام بقیه ماجرا رو برات تحریف کنم….الو …. صب کن بچه…آهای دکتر قلابی کجا رفتی؟ با تو نیستم مگه؟»

: « می رم نقد بنویسم. لااقل اینجوری روانم راحت تره»

_ «برو پسرم موفق باشی.سعی کت در زندگی انسان آدمی باشی که از هر چیزی بهتر نام نیکو به یادگار بمونه خب بهتره. اصلا کار هنری رو ولش کن . اخرش می خوای چه کار کنی با هنر؟خود من با این همه هنرم فکر می کنی چی شدم آخرش؟هیچی! شدم میم الف دال ذال تهیه کننده مستمند سینما. برو جوون. برو…آرزوی موفقیت می کنم برات.»

خارجی-غروب – ایستگاه اتوبوس

جوان سرخورده نشسته روی نیمکت ایستگاه و دارد می نویسد.اتوبوس می آید.کمی توقف می کند.ملت هجوم میبرند و سوار می شوند.اتوبوس از ایستگاه خارج میشود.جوان حالا تنها نشسته روی نیمکت و دارد همچنان می نویسد.

 

۲ دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد