آی آدمها که در ساحل …

, , ارسال دیدگاه

خواب زمستانی، یک فیلم به اصطلاح هنری ست .اگر سری به سالن های سینما می زدید، تنها شاهد صندلی های خالی بودید. این برای مدیران سینمایی ما تبدیل به یک اصل شده که یک فیلم با مضمون “خواب زمستانی” ، “آتش سبز” یا قبل تر از آن، “پابرهنه در بهشت”، نمی فروشد، اصلاً نباید بفروشد و هیچ تلاشی هم برای _”شاید بفروشد”_ نمی کنند. اما تلاش از چه نوعی؟ تبلیغات جذاب برای فیلمی که نمی تواند هیچ نوع جذابیتی برای مخاطب داشته باشد؟ خیر. تلاش برای ارتقای سطح کیفی فیلم ها، تقویت ذائقه ی مخاطب برای دیدن فیلم های خوب و به صرف برچسب هنری خوردن به یک فیلم وضعیت اکران آن را نادیده نگرفتن. ظرف سینمای ما تا بی نهایت از فیلم های سخیف پر شده و میان دو مقوله ی سرگرمی و صنعت، فقط سرگرمی را برای خود انتخاب کرده است که جای بسی تأسف دارد.

 خواب زمستانی از هر جهت فیلم خوبی نبود. اصلاً مگر فیلم ایرانی بی نقص هم ساخته شده؟ شده، اما از تعداد انگشتان دست فراتر نمی رود.

احتمالاً اندک تماشاگرانی هم که سینما برایشان تفریح است، وقتی در تبلیغات بسیار کم رسانه به اسم فاطمه معتمد آریا و حضور آزیتا حاجیان می رسند ترغیب می شوند تا به تماشای این فیلم بروند.

***

خواب زمستانی روایت گر زندگی سه خواهر است که در برهه ای از زمان پس از فوت پدرشان شرایط سختی را تحمل کرده اند. خانواده کم کم  رنگ آرامش را می بیند و ورود چیز های نو به زندگی شرایط تازه ای را برای سه خواهر رقم می زند.

تماشاگر زمانی با شخصیت های فیلم همراه است که بار مشکلات خانواده ی ساجد سبکتر شده و آرامش نسبی به این جمع _حالا_ سه نفره بازگشته است. اگر داستان از زمان تلاش سختکوشانه ی سه خواهر برای سرپا نگه داشتن خانواده روایت می شد، شاید جذابیت و کارآیی بیشتری داشت. از طرفی هم مسأله ی تکراری بودن داستان در میان است. حالا که فیلمنامه اینطور پرداخت شده، بهتر بود روی تب و تاب خانواده برای جبران مشکلات مالی پرداخت بیشتر و بهتری صورت گیرد. . فضای زندگی فریده، فرزانه و فرشته بیشتر به جای اینکه این حس را به مخاطب القا کند که این سه خواهر برای بقای خانواده از هیچ تلاشی فروگذار نیستند، غمبار و پر از نا امیدی به نظر می رسد ؛  تنها ورود “چیزهایی نو”  به زندگی پر از سکون و سکوت این خانواده است که فیلم را تحمل پذیر می کند.

کارکرد نماد در خواب زمستانی بسیار قابل تأمل است. اما گاهی این نمادپردازی  تبدیل به موتیفی شده  که به تشخیص کارگردان به روند فیلم کمک می کند. ما مدام از ابتدا تا انتهای  فیلم صدای گوشخراش هواپیما را می شنویم و بعد از شنیدن آن باید منتظر باشیم تا برق ها برود و این انتظار در به تصویر کشیدن خلوت خواهران در خانه، با تماشاگر همراه است.

قبل از پرداختن به نمادها، به چند نکته اشاره می کنیم که یادآوری آن ها خالی از لطف نیست.

مسأله ی فیزیک و بازتاب نور در این فیلم نادیده گرفته شده است. تمرین های زیر زمینی فریده (فاطمه معتمد آریا) با ویلچر برای استفاده از آن و وارد شدن به شهر و تعامل با مردم، و دزدکی دید زدن فریده توسط خواهران کوچکتر _فرزانه (لادن مستوفی) و فرشته (پگاه آهنگرانی)_ با نمایی که دوربین برای تماشاگر واسطه شده، بی توجهی به فیزیک است. فریده مقابل آیینه نشسته و غرق در تفکرات نفسانی خود است. فرشته هم از بالا او را تماشا می کند. بازتاب نور از آیینه به چشمان فرشته و چشمان فریده، زمانیکه خواهر بزرگتر اصلاً هوس نگاه کردن به خود را نمی کند، و اگر نگاه کند هرگز متوجه خواهر کوچکترش نمی شود، برای ما توجیه پذیر است؛ در غیر اینصورت بهتر بود که دوربین از نگاه فرشته، خواهر بزرگتر را برانداز نمی کرد.

 

نکته ی حائز اهمیت دیگر، کارت سوخت حامد (عمار تفتی)، کارگر کارگاه نجاری و البته راننده آژانس بود که تماماً به یک دیالوگ ختم می شد. برخورد اتفاقی حامد و فرشته در اتوبوس بصورت خیلی کلیشه ای اتفاق می افتد که اصلاً قابل باور نیست، پاسخ کارگر کارگاه نجاری به فرشته: “کارت سوختم خالی شده، مجبورم با اتوبوس برم اینور اونور!” شک برانگیز است. سوال اینجاست، حامد راننده ی آزانس بود یا ماشین تنها برای استفاده ی شخصی اش به کار می رفت که این پاسخ را داد؟ او با ماشینش مسافران را جا به جا می کند و اتوبوس اصلاً انتخاب خوبی نیست برای جا به جایی مسافران آژانس!!…و بعد هم قهرمان بازی حامد و کلیشه ای دیگر…

بپردازیم به نمادها. صدای هواپیما، تا حدی که اهالی خانه صدای یکدیگر را نمی شنوند، جزئی از شخصیت های فیلم شده و به ناچار بعد از گذر آن باید منتظر عواقبش هم باشیم (قطعی برق). مهاجرت، تنها برداشتی ست که می توان از این نماد داشت و همچنین سخنان برق کار خانه: “آدم اگه بخواد پول دربیاره، اینجا هم می تونه” و دقیقاً گره گشایی و ربط دادن غیر زیرکانه ی این نماد به مهاجرت برادر خانواده در انتهای فیلم است که ذهن تماشاگر را به قضاوت های دیگر هم سوق می دهد. اینکه سه دختر، وسوسه ی مهاجرت راحتشان نگذاشته، مهاجرت برای پول در آوردن؛ اما ماندند و جنگیدند، با اعتماد به نفس بالا به مبارزه با زندگی پرداختند، حتی اگر پرده ها با تنها منبع نور خانه _شمع_ بسوزند.

همه جیز نیاز به ترمیم دارد. از صندلی کهنه ی پدر گرفته تا پرده های سوخته. سه خواهر در آستانه ی یک زندگی تازه اند. زندگی یی که رنگ شادی به خود ببیند. بعد از سوختن پرده ها و نصب پرده های تازه (که این خود نشان از جریان داشتن زندگی خلاف فضای غم بار تصویر شده ی خانه دارد) فرشته می گوید: “مگه اینکه یه چیزی از بین بره تا یه چیز تازه به این خونه بیاد” و قدم گذاشتن چیزی تازه تر، بهرام (فرشید منافی، که برای شناختنش باید از روی خط جوانی گفت با آن اجرای خوب در رادیو) با گلدانی که رنگ زندگی دارد. این اتفاق نو و مبارک در ازای از بین رفتن چه بود؟ (شاید به ازای از دور خارج شدن مدیر عامل کارخانه (کوروش تهامی)). فرزانه با قبول کردن بهرام نشان داد که برای پول زندگی نمی کند، عشق و اخلاص در ابراز احساسات مهم تر است.

شخصیت فرشته به اندازه ی شمع های در دستش هنگام خواندن شعر نیما، غیر مترقبه است. فرشته ای که به پاهای گنجشک ها کاغذرنگی می بندد و  نمی داند که جوان بنزین تمام کرده چقدر دوستش دارد. شاید هم می داند و منتظر از بین رفتن یک کهنه است تا همه چیز نو شود…

متأسفانه فیلم های سطحی و متعلق به بدنه روز به روز در حال فزونی اند و بعید به نظر می رسد جایی برای فیلم های ارزشمند وجود داشته باشد. (این سخن به این معنی نیست که خواب زمستانی فیلمی ارزشمند است و همینطور اینکه فیلمی ست متعلق به بدنه.)

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد