نگاهی به «دربند» به بهانه ورود به شبکه خانگی

, , ۱ دیدگاه

url

دربند آخرین ساخته‌ی پرویز شهبازی در ادامه‌ی دو اثر قبلی‌ش و امتداد جهان‌بینی اوست. در واقع در هر سه اثر شهبازی از نفس عمیق تا عیار ۱۴ و دربند، زنجیره‌ی روابط لغزان انسانی پی‌رنگ اصلی داستان را شکل می‌دهد؛ از انفعال و آنارشی نفس عمیق تا بی‌پناهی مهیب عیار ۱۴ و بالاخره غیرقابل‌اعتماد بودن آدم‌ها در دربند.

دربند درست از جایی آغاز می‌شود که انگار نفس عمیق به پایان رسیده است؛ جاده‌ی شمال. نفس عمیق با نشان دادن نقطه‌ای روشن در ادامه‌ی مسیر به نسل منفعل و مغلوبش پایان می‌یابد و یادآور می‌شود که جاده‌ی مه‌آلود زندگی هنوز امتداد دارد و به اندازه‌ی تنفسی عمیق هنوز فرصت هست. شهبازی با حضور هیچکاکی‌اش در سکانس پایانی، راهنمای نسل جوانی می‌شود که طغیان کرده و بریده‌اند و از آن‌ها می‌خواهد به راه‌شان ادامه دهند.

اما دربند نسل بی‌ریشه‌اش را از میانه‌ی جاده‌ی شمال برمی‌گرداند و به دل شهر می‌فرستد و تراژدی خرد شدنش در چرخ‌دنده‌ی ویران‌کننده‌ی مدرنیته را به تصویر می‌کشد. فرید و سحر و دیگر شخصیت‌های فیلم ادامه‌ی معنادار شخصیت‌های نفس عمیق‌اند که آمده‌اند تا به مخاطب نشان دهند زندگی رنج است و بیهودگی، و جامعه‌ی انسانی در بستری از آن‌چه در ظرف سیاسی رخ می‌دهد هولناک است و غیرقابل‌اعتماد.  اشاره‌ی شهبازی به اجتماعات دانشجویی نه آن‌چنان که برخی نوشته‌اند سردستی و سهل‌گیرانه که اشاره‌ای‌ست گذرا به این‌که مناسبات و فرایندهای سیاسی تأثیری انکارناپذیر بر شکل‌گیری روابط و شبکه‌های انسانی دارند.

نازنین، دختری شهرستانی، پا به نماد مدرنیته‌ی نامتقارن این کشور (تهران) می‌گذارد و به‌رغم خودساختگی و هوش و استقلال و با این‌که به حق و حقوق خود آگاهی کامل دارد و در تلاش‌هایش جهت استقلال مالی با درایت رفتار می‌کند، در گیرودار مناسبات آلوده و بی‌ریشه‌ی دنیای پیرامونش تا مرز انحطاط پیش می‌رود؛ جامعه‌ای که در آن مثلاً هر جا که برای تدریس می‌رود قرار است به‌نوعی و با درجات مختلفی از عزت‌مندی سرش کلاه برود!

نازنین دختری از خانواد‌ه‌ای سنتی است که تأکیدش بر رعایت حریم در روابطش با جنس مخالف و حتی استفاده‌اش از نماد سنتی آینه و قرآن در بدو ورودش به خانه‌ی جدید نشان از ریشه‌اش دارد و مشخص نیست اصرار برخی بر به تصویر کشیده شدن گذشته‌اش و لابد نمایش خانه‌ی سنتی‌ای که پدر و مادری سنتی در آن زیست می‌کنند از چه روست.  

اما این دختر باهوش و مقید و معصوم (با انتخاب هوشمندانه‌ی پرویز شهبازی و بازی بی نقص و چهره‌ی به‌شدت هم‌دلی‌برانگیز نازنین بیاتی) درست وقتی که همه‌ی دوستان سحر و حتی بهرنگ که همیشه شعار مرام و رفاقت می‌دهد او را تنها می‌گذارند به دادش می‌رسد و برایش سفته امضا می‌کند. در واقع این بار دختر زرنگ و عاقل شهرستانی به ندای قلبش گوش می‌دهد و با انسان‌دوستی دست به کنش می‌زند و در عین ناباوری رو دست می‌خورد و سحر او را با گردابی خودساخته تنها می‌گذارد. اما تنها نقطه‌ی تاریکی که بعد از چند روز دست از سر نگارنده برنمی‌دارد این است که در نقطه‌ی اوج درام وقتی نازنین با آن همه هوشمندی پاسپورت سحر را می‌بیند آن را برنمی‌دارد و قفل خانه را عوض می‌کند. اگر بحث بر سر فروپاشی سازه‌ی اعتماد هم باشد که تعویض قفل به اندازه‌ی کافی این سازه را تکان می‌دهد.

 اما سحر… سحر نیز در این میان نماینده‌ی نسلی است که درگیر بحران بی‌معنایی‌اند. به گمانم بر خلاف برخی واکنش‌ها، هیچ نیازی به شناسنامه و تعریف و بازنمایی ریشه‌های سحر در فیلم نیست. سحر باید همین گونه بی‌گذشته و بی‌پیشینه تعریف شود تا عمق بی‌هویتی‌اش به تصویر درآید. او آن‌قدر بی‌ریشه است که تمام کسانی که هر شب مهمان بزم‌های به‌ظاهر دوستانه‌اش بوده‌اند درست سر بزنگاه تنهایش بگذارند. آ‌نقدر وضعیت تکان‌دهنده‌ای دارد که حتی اگر ندانیم درباره‌ی سقط جنین راست گفته یا نه باورش می‌کنیم.

حتی قهرمان سکانس پایانی فیلم فرید، پسر زارعی مرفه زالوصفتی که دنیا را انبوهه‌ای از اسکانس و سند منگوله‌دار می‌بیند، نیز در این میان نماینده‌ی نسلی است که به‌رغم برطرف شدن نیازهای مادی‌اش گم‌شده‌ای‌ به نام محبت در زندگی دارد. در خانه را باز می‌کند و از نازنین می‌خواهد که داخل شود و حرف بزند. در سکانس پایانی و درست پیش از مرگ در بزرگراه از نازنین می‌خواهد بروند و آبمیوه بنوشند و حرف بزنند. در واقع فرید نماینده‌ی نسلی است که در ازدحام انسان‌ها به‌شدت تنهایند و دست‌آخر دست به خودویرانگری می‌زنند.

و در پایان برخلاف بسیاری از فیلم‌های متأخر سینمای ما با پایان‌بندی‌های باز و شبه‌باز، دربند به شکلی کلاسیک به انتها می‌رسد. نازنین پس از نجات از دادگاه و محاکمه به بازارچه باز می‌گردد و روبه‌روی اعلامیه‌ی ترحیم فرید توقف می‌کند تا هم از نجات‌دهنده‌اش قدردانی کند و هم نمایشی از اقتدار نسلش را به رخ زارعی بکشد.

پی‌نوشت

این پانوشت دوربرگردانی است که از پایان متن مرا بازمی‌گرداند. حالا که دوباره فیلم را دیده‌ام اصلا به انتهای خوش‌بینانه و نفس‌عمیق‌گونه‌ی متن خود معتقد نیستم. بازگشت نازنین به بازار مکاره‌ی زارعی نه از سر قدردانی از فرید است و نمایش قدرت نسلی به زالوصفتی از نسل پیشین. نازنین به محل کسب و کار زارعی برمی‌گردد چون هم‌چنان دربند اوست. و این اسارت انگار تا بی‌نهایت متن و در پشت جلد شیرازه‌بسته‌ی فیلم‌نامه نیز ادامه خواهد داشت. نه از مه خبری است و نه از جاده‌ی سرسبز.

 

یک دیدگاه

  1. یاشار یشمی

    ۱۲/۱۷/۱۳۹۲, ۰۳:۵۷ ب.ظ

    پی‌نوشتِ این متن را باید با بذلِ توجه به این نکته دریافت که پایان‌بندی فیلم، آن‌گونه که در جشنواره و سینما‌ها به نمایش در‌آمد، پایان‌بندی اصلی فیلم نیست. فیلم، در واقع، با مرگِ فرید تمام می‌شود و چونان که خودِ سماواتی و شهبازی در کنفرانس مطبوعاتی‌شان نشان دادند، صرفن برای جذبِ مخاطب سکانسِ آخر اضافه شده است (فیلم با همان نسخه‌ی اولیه – مرگِ فرید – در فستیوال‌های مختلف نمایش داده می‌شود)

    با این حال، سکانسِ آ‌خر هم چنان دوپهلو است که به راحتی اجازه می‌دهد برداشتِ نیست‌انگارانه‌ی نفسِ عمیق را ادامه بدهیم.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد