واکاوی شخصیت مینا انتظام در فیلم کنعان

, , ۴ دیدگاه

کنعان

همه‌ی ما به این دلیل ساده که آدم‌های این مملکتیم (تو اصلن بگو  به این دلیل که آدمیم)  و ساده‌پسند، بیشتر به چیزهایی علاقه داریم که با اشک‌هایمان (تو بگو احساسمان) تجارت می‌کنند نه به آنانکه قرار است ذهن‌مان را درگیر ِ یک سری ابهام ِ دست‌و‌پاگیر کنند. بنابراین هرچند دیده‌ایم زنانی را که فهمیدن‌شان آسان نیست، دغدغه‌هاشان ناآشناست و بعضی احساس‌شان محدود به چهار ضلعیِ «دوست داشتن، تنفر، حسادت و بقای نسل» نمی‌شود ( همان چهار ضلعی که از دید بسیاری از برنامه‌سازان رادیو تلویزیون ایران قرار است محرک تمام رفتارهای زن ایرانی باشد) ، اما به همان دلیل ساده این چنین زنانی را فقط به جرم نارضایتی‌شان، لوس و ننر و پُر‌افاده می‌دانیم.

قرار بود از فمنیسم بگویم، اما با پذیرش این حرف‌ها که سفسطه‌وار به جای مقدمه گفتم، معافم کنید که از فمنیسم حرف بزنم (تو بگو فمنیسم در سینما) ، چرا که اگر این گرایش را در ذات، افراطی بدانیم یا نه، از قرن نوزدهم که جان استوارت میل اولین کلنگ این بنا را به زمین زد (چه دیوار هاش کج و چه راست) ، آن قدر قرائت‌های گوناگونی از آن شده که نمی‌دانم فلان فیلم را نماینده این بینش بدانم یا نه، که همه بر سرش اتفاق نظر داشته باشیم و تهمت درک نادرست از این تفکر را به هم نزنیم. مقصودم از قرائت‌های گوناگون طیف وسیعی از نگاه‌هاست که گاهی آن قدر به زعم من سطحی و افراطی است که نتیجه‌اش می‌شودتسویه حسابِتهمینه میلانی، گاهی آن قدر پنهان و عمیق که می‌شود اقتباس ماندگار مهرجویی از داستان ایبسن، یعنی سارا و گاهی آن قدر عصبی (که این عصبیت لزوماً نه امتیازی‌ست برای فیلم و نه ایراد)  که می شود لیلا.

می‌خواهم از کنعان حرف بزنم. فیلمی که به خاطر «مینا انتظام»اش، اگر زنانه‌ترین فیلم سینمای ایران نباشد یکی از زنانه‌ترین‌هاست. مینا (ترانه علیدوستی) شاید شباهتی منطقی به به چند زن دیگر در سینمای این چند ساله داشته باشد؛ از لیلا حاتمی ِ چهل سالگی بگیرید تا کیت وینسلتِ جاده‌ی رولوشنری، یا هنگامه قاضیانی ِ به همین سادگی تا حتی الهام چرخنده‌ی شب یلدا! اما ابهام رفتارش گل‌درشت‌تر و  روشن‌تر است و همین روشنایی است که او را کامل‌ترین نمونه از زنانی می‌کند که در بند اول گفتم. زنانی که شاید ربطی به نسل ما و نسل مادربزرگهامان نداشته باشند اما در نسل مادران‌مان آن‌ چنان هم در اقلیت نیستند. خوب ِ خوب می‌دانند که از دار دنیا چه چیزی را نمی‌خواهند اما نمی‌دانند که از جان زندگی‌شان چه می‌خواهند؟! حواس‌شان هست که چه چیز ِ مردها حرص‌شان را در می‌آورد، از چه چیز این مملکت ناراضی‌اند و خط قرمزهاشان کجاست.  اما اگر بپرسی که از زندگی‌تان چه می‌خواهید مستاصل می‌شوند و آهی از سر درماندگی می‌کشند که احتمالا معنایش یک غافلگیری بزرگ، یک ناکجاآباد یا یک همچون چیزی‌ست.

این هم لابد به این دلیل است که می‌بینند از آرمان‌های دوران دانشجویی‌شان ( تو بگو جوانی)، همان‌ها که باید باشد اما نیست، چیزی باقی نمانده و آن‌ها هرگز آن مطلوب ِ دلخواه‌شان را تجربه نکرده‌اند. نه آن طور‌ها مثل مادرانشان قانعند، که از توقعاتشان باوری نداشته باشند. نه مثل دخترانشان پرجرأت و جسور (تو بگو بی‌قید‌و‌بند) که هر هزینه‌ای را بابت خواسته‌هاشان بپردازند و ککشان هم نگزد.

آن‌ها مدام غر می‌زنند و بهانه می‌گیرند. همیشه‌ی خدا تلخند و مردمک چشم‌شان دو‌دو می‌زند. وقتی حرف می‌زنی جوری به تو نگاه می‌کنند انگار احمقانه‌ترین حرف دنیا را زده‌ای یا احمق‌ترین آدم دنیا هستی. اما خدا می‌داند که ته دلشان این نیست. اتفاقا خیلی ضعیف و حساس‌اند و این تلخی و اخم‌شان بیشتر ریشه در مقاومتی دارد که در برابر احساساتی بودن و نرم شدن از خود نشان می‌دهند؛ همان چیزی که مردان‌شان از آن‌ها می‌خواهند. شاید منشاء این پیچیدگی‌ها، این عجیب بودن‌ها، این است که یاد نگرفته‌اند راضی‌شوند و این هم از هوش زیادشان ناشی می‌شود.  پس این نارضایتی لزوما نه امتیازی است که بر دیگران دارند نه عیب و ایراد. همین است که وقتی می‌ایستی جلویشان و خوشحال و مشتاق از این دنیا که هیچ چیزش راضی‌شان نمی‌کندحرف می زنی، کفرشان در می‌آید.

مینا انتظام از این دست زن‌هاست. ترانه علیدوستی را گذاشته‌اند جای او. اصغر فرهادی که در کنار مانی حقیقی فیلمنامه‌نویس کنعان است، جایی گفته بود که ترانه از ما که خود به این نقش بال و پر داده‌ایم، مینا را بهتر فهمیده است (نقل به مضمون). همین است که توانسته شمایل این زن را با وجود اختلاف سنی ِ نسبتا زیاد با کاراکتر، به این خوبی در آورد.

کسی که نشسته و فیلم را می‌بیند، به خاطر همین پیچیدگی ها، توجیهی برای رفتار مینا نمی‌بیند؛ پس نه عاشقش می‌شود و نه دست کم او را مستحق می‌داند که دلسوزش شود.  چرا که مثل همه‌ی زنانی که پیش از این در قاب تلویزیون دیده‌ایم آن‌قدر‌ها امامزاده نیست که تلف شدنش را تحمل کند. اتفاقا آن قدر برای خودش ارزش قائل هست که تصمیم به کندن و رفتن بگیرد. یا برای بالا رفتن و رسیدن به فردیت دلخواهش بال‌بال بزند و هزینه بدهد.

با این وجود پایان تراژیک داستان آن‌جا فرا می‌رسد که دستگیرش می‌شود که گرچه در ماندن آن‌چنان پناهی نیست، اما برای زنی از نسل او، با همچون قامتی، رفتن عین بی‌پناهی است. می‌فهمد که نمی‌تواند برود. این بازی، هر دو سرش باخت است. کانادا که نه، کره‌ی مریخ هم که برود راضی نمی‌شود. به همان دلیلی که گفتم، راضی بودن را بلد نیست. نذر می‌کند و این نذر را بهانه می‌کند برای ماندن، تا دست کم با کسی آن بالا‌ها قول و قراری داشته باشد، کسی که هرچند حضورش آن‌قدر‌ها هم برای او محسوس نیست اما التماس پایانی او از زندگی‌ست.

با این وجود به گمان من، مینا انتظام آن‌قدرها هم بازنده نیست. دستِ کم مثل شیر (تو بگو مثل مرد) پای آرمان‌هایش ایستاد و شرمنده‌ی خودش نشد. اگر راضی بودن را نیاموخت، عوضش آرام هم نگرفت.

 

۴ دیدگاه

  1. اسماعیل

    ۱۰/۰۱/۱۳۹۲, ۱۰:۳۰ ب.ظ

    اول سلام.مرسی و تشکر ویژه از دیالوگ کره مریخ و خوشبختی و اینا…که ارجاعی بود به شاهکار شب یلدا که اتفاقا” یکی از مردانه(تو بگو مردونه)ترین فیلمای سینمای ماست،اونم توی این مطلب که راجع به سینمای زنانه ست!
    با خوندن نظراتتون درمورد سرخوردگی و بی حوصلگی اپیدمیک توی اون طبقه اجتماع ما(که طبقه مهمی هم هستن)تصویر چند زن از اطرافیانم،خیلی خودجوش جلوی چشمم ظاهر شد!کسانی که درعین استقلال و ثروت و زیبایی(تو بخوان ظاهری،البته به جز آخری)از درون متلاشی هستن و این بن بست درونی اونا با کم ترین میزان دقت قابل مشاهده ست…
    باری،چند شب پیش برای بار سوم یا چهارم فیلم کنعان رو دیدم.کل شخصیت مینا به نظرم تو این دیالوگ خطاب به مرتضی خلاصه شده:میخوام یه جایی برم که صبح از خواب پا میشم کسی رو نبینم.میرم بیرون کسی منتظر برگشتنم نباشه…اما تراژدی ماجرا اینه که چنین زن هایی پس از ده سال زندگی بنده و پایبند «عادت» هستن و نمیتونن یا بلد نیستن جور دیگه ای زندگی کنن.این جور بار اومدن که نفر دوم باشن و این خیلی خیلی دردناکه… .

    پاسخ
    • رضا بلوکی

      ۱۰/۰۵/۱۳۹۲, ۰۱:۳۷ ق.ظ

      اسماعیل جان مرسی… مخصوصا بابت دقت نظرت راجع به اون دیالوگ…. ما همه روزه روبروییم با ناچاری این زنها… و دقیقا همین دیالوگ مینا.

      پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد