اندر حکایت هشت سال گفتمان عدالت‌محور…

, , ارسال دیدگاه

gasping for a breath

هشت سال گفتمان عدالت در دولت نهم و دهم برای هر دسته و گروهی که محقق شد دست‌کم نتیجه‌ی درخشانی برای سینما و مطبوعات سینمایی نداشت. در هشت سالی که گذشت فضای سینما آبستن تنش بود. خاطره‌ها را که مرور می‌کنم نخستین بلوا که حالا بسیار حقیر و بی‌دلیل به نظر می‌رسد مربوط به سنتوری داریوش مهرجویی و آن همه حرف و حدیث برای توقیف و اکران نشدنش بود. می‌شود خیلی ساده گفت خدا را شکر که آن مناقشه هم به سرانجام رسید و بعداً فیلم به شبکه‌ی خانگی آمد و… اما یادمان نرود در آن گیرودار یک نفر که عاشق سینمای این مملکت بود و پشت و پناه فیلم‌ساز محبوب‌مان شده بود تا او فیلم دلش را بسازد دق‌مرگ شد و مُرد! فرامرز فرازمند را می‌گویم. درست است که در نگاه کلان به اجتماع و سرشماری نفوس یک نفر اصلاً چیز مهمی نیست اما لعنت بر سرشماری و نگاه کلان، وقتی زندگی آدم‌ها به‌سادگی بر اثر سوءتدبیر و لج‌بازی به خاک سیاه می‌نشیند. سنتوری کدام خط قرمز را رد کرده بود؟ به کدام ارزش و عقیده توهین کرده بود؟ این فقط یک نمونه‌ی کوچک است و صرفاً بهانه‌ای تا یادمان بیاید که در این سال‌ها چه بسیار هنرمند و فرهنگ‌دوست که زمین‌گیر و خانه‌نشین شدند. اصلاً چرا سر تسویه‌حساب‌های حقیر جناحی و بلکه شخصی، در خانه‌ی سینما تخته شد تا حتی امثال نگارنده که انجمن منتقدان سینمایی به عنوان صنفی از صنوف خانه‌ی سینما، مأمن و دل‌خوشی کوچک‌شان بود بی‌خانمان شوند؟ اصلاً چه کسی جواب این سال‌ها و فرصت‌های بربادرفته را خواهد داد؟

از طرف دیگر، مطبوعات هم همراه با بقیه‌ی اهل نشر، گرفتار رشد سرطان‌وار قیمت کاغذ شدند و در معرض آسیب و تهدید جدی قرار گرفتند. طبعاً مطبوعات سینمایی به‌خصوص غیردولتی‌ها بیش‌تر تحت فشار قرار گرفتند. و از آن‌جایی که کلاً امثال بنده استعداد زیادی برای شناسایی جهت باد ندارند دود این آتش هم مستقیماً به چشم این‌جانبان رفت و می‌رود. شما را نمی‌دانم، اما شخص بنده (اجازه داریم گاهی به عنوان یکی از نفوس حرف دل‌مان را بزنیم یا همیشه باید پشت واژه‌ی بدریخت «نگارنده» خودمان را سرکوب کنیم تا مبادا دل بعضی از خوانندگان آزرده شود؟) از صدقه سر وضعیت بد سینما و مطبوعات سینمایی رسماً به خاک سیاه نشستم و از یک زندگی به‌شدت معمولی متوسط به‌سرعت به چند متری زیر خط فقر افتادم. دو فیلم‌نامه‌ام گرفتار همین مناسبات نامیمون و ذلت‌بار سینما شد و طعم بد توقیف را با تمام وجود چشیدم (هرچند برادران همیشه می‌گفتند که اصلاً توقیف در کارمان نیست!). بگذارید به سیاق روزنامه‌های افشاگر و البته به مطایبه بنویسم که استاد ج. ش درباره‌ی فیلم‌نامه‌ای که توسط تهیه‌کننده‌ای برای تصویب به ارشاد دادیم فرموده بود چنین فیلمی اگر ساخته هم شود نمی‌تواند فروش کند و ما جواز ساختش را صادر نمی‌کنیم در حالی که خود او میلیاردها تومان بیت‌المال را صرف ساخت فیلمی به‌اصطلاح ارزشی/ تبلیغاتی کرد که صدمیلیون تومان هم نفروخت. طبیعی است که در نگاه کلان، این‌ نکته‌های شخصی اصلاً مسائل مهمی نیستند اما لعنت بر نگاه کلان وقتی که آدم با همه‌ی آرزوهایش زیر بار این همه نابسامانی دارد له می‌شود. اصلاً چه کسی جواب این سال‌ها و فرصت‌های بربادرفته را خواهد داد؟ و مگر یک نفر دو نفر است شمار کسانی که قصه‌ای مشابه را از سر گذرانده‌اند؟

من هم مانند بسیارانی، که شمارگان‌شان هم‌سنگ جمعیت همه‌ی خانواده‌ی سینما و مطبوعات سینمایی‌ست (جز عده‌ی انگشت‌شماری که از گذر بستر پرتنش این سال‌های ناآرام توشه‌شان را اندوخته‌ و بارشان را بسته‌اند) منتظریم تا دولت جدید که فضایی معتدل و منطقی را وعده داده ما را از این وضعیت غم‌انگیز نجات دهد و بتوانیم کمی در هوای گرفته و پرغبار فرهنگ، نفس بکشیم؛ نفس! همین!

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد