دل‌نوشته‌ای برای علیرضا داوودنژاد

, , ۸ دیدگاه

class

۱) یکی از اولین تصاویری که از بودن در جمع خانواده از بچگی یادم میاد، تصویر جمعه‌عصری بود که در اهواز ، تو خونه مون نشسته بودیم و شبکه ۱، فیلمی به اسم «نیاز» پخش می‌کرد. تصویر خیلی مبهم و ناواضحی از اون روز تو ذهنمه. اون لحظه از فیلم یادم میاد که اون دو جوانی که به دنبال کار بودند به پارکی رفتند و برای کنار زدن دیگری و تصاحب اون کار، همدیگه رو زدند. آخرش هم یکی به نفع دیگری کنار رفت چون فهمید رقیبش بیشتر از اون به کار نیاز داره . من که چیزی از دردهای فیلم نمی‌فهمیدم، ولی احساس خیلی خوبی بعد فیلم داشتم. خیلی خوب. هنوز اون احساسه یادمه. همین احساسی که پسرخاله‌ی ۹ ساله‌م بعد از دیدن جدایی نادر از سیمین‌ای که اصلا مناسب سن اون نبود و نیست، گفت: «عامو فرهاد ، خیلی قشنگ بود. از اخراجی‌ها خیلی بهتر بود»… اون روز یاد گرفتم که خانواده، خیلی خوبه.

۲) اوایل سال ۸۷ بود. بهرام بیضایی به دنبال سرمایه‌گذار برای ساخت فیلم جدیدشون وقتی همه خوابیم می‌گشتند. کسی رو پیدا نمی‌کردند. علیرضا داوودنژاد، سرمایه‌گذاری رو پیدا و به ایشون معرفی کردند؛ اون هم در حالی که از آخرین فیلم خوب خودشون حدود ۱۰ سال می‌گذشت و خودشون بیش‌تر از همه به این سرمایه‌گذار نیاز داشتند. ولی بزرگواری کردند و راه رو برای ساختن فیلم دوست و همکارشون، بهرام بیضایی هموار کردند .
روز اول جشنواره همون سال، ۱۱ بهمن ۸۷، رفته بودیم که این فیلم رو ببینیم. تو سینما استقلال. چند لحظه به شروع فیلم مونده بود. لابی سینما غلغله بود . دیدم آقای داوودنژاد وارد سالن شدند. بی هیچ سرو‌صدایی رفتند یک گوشه‌ی لابی نشتند . کمتر کسی می‌دونست که این فیلم، مدیون همون مرد گوشه‌نشین و مو‌سفید بود . اون روز یاد گرفتم بزرگان، اکثراً ساکت‌اند و خاموش .

۳) جشنواره سال ۹۱ رسیده بود. خیلی اتفاقی با امین، دوست عزیزم، رفتیم که کلاس هنرپیشگی رو ببینیم. توی کل فیلم، انگار خانواده‌ی خودم رو می‌دیدم. بچگی‌های خودم . با همه‌ی اون شادی‌ها و غم‌ها. با همه‌ی اون سادگی‌های دوست‌داشتنی. اصلاً یه حال عجیبی داشتم. فیلم که تموم شد، با امین خداحافظی کردم و تا ایستگاه اتوبوس، تو اون شلوغی میدون ولی‌عصر، دویدم. خدایا چقدر حال من خوب بود. اصلاً انگار دوباره متولد شده بودم. همه‌ش از خودم می‌پرسیدم آقای داوودنژاد، این چی بود نشون من دادی؟ سینما بود یا زندگی؟ با این حال غریب و معرکه، باید چی کنم آقای داوودنژاد؟ با این خانواده معرکه‌تون…
اون روز یاد گرفتم که سادگی و ساده بودن چقدر خوبه .

۴) اردیبهشت سال ۹۲ بود. ظهر بود. برای مصاحبه‌ی کار‌، رفته بودم به منطقه‌ای از تهران که اولین بار می‌دیدیمش. مصاحبه که تموم شد، اومدم سر کوچه که سوار تاکسی بشم. یه پراید جلوم ایستاد .
– آقا میدون ونک می‌رید؟
– نه‌، ونک نمی‌رم‌. ولی تا سر میرداماد می‌رم‌.
این جمله رو که راننده گفت، نگاشون کردم. چقدر آشنا بودند. یعنی خودشونن؟
به خودم گفتم آره، مطمئنم .
– آقا باشه، من تا سر میرداماد باهاتون میام .
سوار شدم. توی آینه نگاهشون کردم. دو خانم دیگه هم سوار شدند.
– آقای راننده معذرت می‌خوام‌، شما آقای عباس حبیبیان نیستید که توی فیلم کلاس هنرپیشگی بازی کردید؟ که توی فیلم مرهم نقش پدر خانم طباطبایی بودید؟
– نه، اتفاقا خیلی بهم گفتن شبیه‌شی. کی هست این آقا؟
– آقای حبیبیان تو رو خدا ما رو اذیت نکنید؟ من مطمئنم.
– (با خنده) نه به خدا. میگم که، خیلی‌ها میگن شبیه اون آقاهم.
متوجه شدم. گذاشتم تا اون دو خانم مسافر، پیاده شدند. حالا من بودم و راننده‌ای که من می‌گفتم آقای عباس حبیبیان‌، پسرخاله‌ی آقای داوودنژاده و ایشون می‌گفت نه .
دیگه شروع کردم براشون گفتم از احساسم نسبت به فیلم کلاش هنرپیشگی. فهمدیم که خجالت و شرمندگی ایشون از این‌که کسی به عنوان راننده تاکسی ببینتشون، دلیل اون انکار بود .
– آقای حبیبیان، خدا شاهده چقدر بازی شما و فیلم آقای داوودنژاد رو دوست داشتم. زندگی بود
– لطف داری. علیرضا برای این فیلم، واقعا سختی کشید. همه‌ی سرمایه‌ی زندگی‌ش رو گذاشت. همه بهش می‌گفتن کاری نداره که با خانواده خودت، یه فیلم بسازی. ولی کسی نبود ببینه که یاد دادن یه دیالوگ به مادربزرگ بی‌سواد و ۸۰ ساله‌ش، چقدر سخت بود و اون با چه مهربونی و حوصله‌ای این کار رو می‌کرد.
به نزدیکای میرداماد می‌رسیم. کم‌کم باید پیاده شم.
– آقای حبیبیان چقدر تقدیمتون کنم؟
– قابل نداره. این چه حرفیه؟ من اصلا پول رو قبول نمی‌کنم.
– آخه آقای حبیبیان، شما…
– اصلا حرفش رو نزن. فقط موقع اکران کلاس هنرپیشگی حتماً دوباره ببین. باشه؟
– به روی چشم. قربان شما. سلام ما رو به آقای داوودنژاد برسونید.. اون روز یاد گرفتم شرافت، گوهر گران‌بهاییه که حبیبیان‌ها و داوودنژاد‌ها دارند.

۵ ) از چهارشنبه ۲۷ شهریور، زندگی ِ کلاس هنرپیشگی اثر جدید آقای علیرضا داوودنژاد، اکران می‌شه. دوباره و چند‌باره به دیدنش می‌رم چون دوستش دارم. چون او «با چشمانی باز زندگی کرده و چشم خسته‌ی ما را هم به زندگی باز می‌کند»… فردا، دوباره می‌خوام به یادم بیارم که می‌شه با خانواده‌ی خودت فیلم بسازی. خیلی ساده و بی‌آلایش. و تماشاگرا هم آخرش یه حال خوب داشته باشن. همین. و فردا، به یاد خودم خواهم اورد که چه انسان‌های بزرگی در جامعه‌ی ما هستن که ساده و با‌شرافت‌ان. خاموش‌اند و کنج عزلت گزیده‌‌ن. خانواده‌هایی بسیار گرم دارند و محبت و مهربانی و سادگی رو، به ما یاد می‌دن.
علیرضا داوودنژاد، یکی از همون انسان‌هاست…

 

۸ دیدگاه

  1. اسماعیل

    ۰۶/۲۹/۱۳۹۲, ۱۱:۵۹ ق.ظ

    مرسی آقای ریاضی.دل نوشته دلنشینی بود.واقعا” چقدر خوبه که ما با چنین بزرگانی معاصریم.حرفای آقای داودنژاد توی برنامه هفت(که مربوط به فیلم مرهم بود)و صحبتای ایشون جلوی خانه سینما(همین چند وقت پیش)اوج نگرانی و دلسوزی و البته دید باز نسبت به سینمای طفلکی(به قول امیر پوریا) ما بود.
    حالا از اینا گذشته،از همون اول که نام شما رو دیدم هی با خودم می گفتم که غلط نکنم این فرهاد ریاضی هم استانی ماست.حالا دیگه اطمینان پیدا کردم که شما از ریاضی های دزفول هستید.مرسی رفیق.

    پاسخ
  2. محمد

    ۰۷/۱۱/۱۳۹۲, ۱۲:۳۵ ق.ظ

    سلام اقای ریاضی
    خیلی زیبا بود
    وخیلی عجیب که اون عصر جمعه اهواز,جمع خانوادگی,تلویزیون سیاه سفید ,شبکه یک وفیلم نیاز
    اره من اون عصر جمعه فیلم نیاز رو دیدم و اسیر سینمای داوود نژاد شدم تا حالا

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد