نگاهی به فیلم «ماد» ساخته‌ی جف نیکولز

, , ۱ دیدگاه

Mud

جف نیکولز در سال ۲۰۱۱ با دومین ساخته‌ی سینمایی خود (پناه بگیر) تحسین سینمادوستان را برانگیخت و حالا با ماد (Mud) ردای یک فیلم‌ساز خوش‌ذوق و کاردان را بر دوش افکنده است. ماد عناصر مشترکی با پناه بگیر دارد (زندگی طبقه‌ی کارگر در شهری کوچک و دورافتاده، روابط خانوادگی و…) اما در نگاهی کلی‌تر این دو فیلم دارای فضایی بسیار متفاوت از یکدیگر هستند: پناه بگیر فضایی سنگین و روان‌شناسانه داشت در حالی‌که ماد، به‌تبع از قهرمان نوجوانش (الیس)، فضایی سبک‌سرانه و جست‌وجوگرانه دارد.

ماد تا حدی با فیلم محبوب استیون چباسکی (مزایای جلوی چشم نبودن)، که از قضا چند ماه قبل از این فیلم اکران شد قابل‌قیاس است؛ هر دو فیلم بلوغ یک پسر نوجوان را دست‌مایه‌ی خود قرار داده‌اند، اما فیلم چباسکی، با همه‌ی مزیت‌ها و محبوبیت غیر‌منتظره‌اش، لحظاتی از احساسات‌گرایی سطحی بهره می‌بُرد در حالی‌که جف نیکولز در بلوغ یک نوجوان مسائل جدی‌تری مشاهده می‌کند و با اینکه الیسِ احساساتی را شخصیت اصلی فیلم‌اش قرار می‌دهد، اما لحظه‌ای، هرچند کوتاه، به دام احساساتِ دست‌مالی‌شده نمی‌افتد.

یکی از عناصر مشترک بین پناه بگیر و ماد فقدان توانایی در مواجهه با واقعیت‌های تلخ بیرونی‌ست؛ در پناه بگیر پدر و مادر، نیمه‌شب کفش‌هایشان را درمی‌آورند و با یکدیگر به آهستگی به گفت‌وگو می‌پردازند تا مبادا دختر ناشوایشان از خواب بی‌خواب شود. و همین ضعف، در ماد علت برقراری ارتباط عاطفی بین پسرک نوجوان (الیس) و قاتل فراری (ماد) می‌گردد؛ شبی که الیس از اختلاف ‌نظر و احتمال جدایی والدین‌اش آگاه می‌شود، به‌هم می‌ریزد و با چشمان گریان از پدرش می‌پرسد «مگه شما عاشق همدیگه نبودید؟». تزلزل رابطه‌ی پدر و مادر، الیس را، در آن سن سرنوشت‌ساز، با سؤال هول‌ناکی روبه‌رو می‌کند: «آیا عشق وجود دارد؟» و همین سؤال چسبنده است که الیس را به جست‌وجو و کندوکاو وامی‌دارد. الیس که با مرگِ عشق بین پدر و مادرش مواجه شده، نیمه‌شب و در قلب تاریکی به دل جزیره می‌زند و از جوپیتر (معشوقه‌ی ماد) با قاتل فراریِ عاشق‌پیشه، سخن می‌راند تا با مشاهده‌ی اشتیاقِ او به خود بقبولاند عشق وجود دارد. الیس، پسر سربه‌راه و حساسی‌ست که برخلاف دوستِ هم سن‌وسال و همراه‌اش، علاقه‌ای به مجلات آن‌چنانی و یقه‌ی باز بانوان ندارد، او از همان بدو بلوغ با دغدغه‌های بنیادی دست‌به‌یقه است و دغدغه‌ی اصلی او – و فیلم – وجود یا عدم ‌وجود عشق است. الیس، خود ایده‌آلش را در مادِ همه‌فن‌حریفِ عاشق‌پیشه می‌بیند، چون او را صاحب عشقی آتشین می‌داند… بحران اما از جایی برای الیس آغاز می‌شود که پایه‌های سست عشق ماد و جوپیتر نیز آشکار می‌گردد.

در اثر جدید جف نیکولز، عشق دور از دسترس است؛ و گویی عشق به معجزه‌ای محتاج است تا آن ‌را، هم‌چون قایقی که از آسمان بر درختی فرود آمده، به زمین بفرستد. در پایان فیلم عاشقان سه نسل (پدر و مادر الیس، ماد و جوپیتر، الیس و دختر مورد علاقه‌اش) از یکدیگر جدا می‌افتند. «معاش» عشق‌ را از بین می‌برد و آن‌را در جایی گم، ناپدید می‌کند. در پایان، با آن لب‌خندِ با فاصله و کنترل‌شده‌‍‌ای که الیسِ احساساتی به دختر زیبای همسایه تحویل می‌دهد، به نظر می‌رسد او به شناختی کافی از رنج عشق و دور از دسترس بودن‌اش رسیده باشد.

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد