به بهانه‌ی حضورِ سریال‌های ترکیه‌ای در خانه‌های ما؛ حتی تا هنوز

, , ۴ دیدگاه

حریم سلطان

تلویزیون روشن است.

سکوتِ محض است.

صدای بازیگران، نویسنده را کَر می‌کند و مجبورش می‌کند تا به اتاقش برود و این صفحه را بنویسد. دیگر نمی‌توانست سکوت کند :

یکی از شبکه‌های پخش سریال‌های درجه‌ی چندمِ ترکیه‌ای که گنجینه‌اش با دوبله‌ی غم‌انگیزی عجین شده است، می‌آید بالا از فهرستِ نامتناهی و خالیِ وسیله‌ای که ماهواره می‌گویندش.

خانواده نشسته است پای سریال.

چای که تمام می‌شود تنها صدای مشترکِ جمع که فقط تارهای صوتیِ گلوها گرمایش را می‌شنیدند قطع می‌شود.

پسر که روی مبل دراز کشیده، فقط می‌شنود و حسرت می‌خورد و با خود فکر می‌کند که کاش می‌توانست این خلق‌ِ ساده‌اندیش را بر بال‌های بزرگش بنشاند و ببرد به دنیای فیلم‌های بزرگ سینمای جهان تا چیزی بیشتر از این سریالِ بی‌خاصیت نصیبِ خانواده‌اش کرده باشد که زندگی‌شان را پربار کند.

مادر فقط می‌بیند و حواسش به آینده‌ی کسی است که روی مبلِ کناری به سقف زل زده و زندگی‌اش شده فیلم و سینما و هنر و بی‌خاصیت‌های دیگری از این دست. مادر با خود فکر می‌کند که کاش بال‌های بزرگ‌تری داشت تا پسرش را روی آن‌ها می‌نشاند و می‌بُرد به زیباترین برجِ شهر که از پنجره‌ی هر طبقه‌اش تمامِ دیگران زیر پاهایت هستند.

پدر که چایش را داغ‌تر از همه خورده بود، می‌بیند و می‌شنود و تحلیل می‌کند و حدس می‌زند سکانس‌ِ بعدی را تا به همه‌ی خانواده بفهماند که هنوز بزرگ‌ترِ خانه از بقیه بیشتر می‌فهمد تا باورش کنند. پدر با خود فکر می‌کند که کاش بال‌هایش اینقدر خاک‌گرفته نبودند تا فرزندانش بزرگی آن‌ها را می‌دیدند تا باورش کنند.

دخترِ کوچک می‌بیند و می‌شنود و ضبط می‌کند تا فردا صبح برای اجرا از هم‌کلاسانش کم نیاورد و از همه بهتر ادای مردِ نقش اولِ سریال را بازی کند. دختر اگر کمی بزرگ‌تر بود فکر می‌کرد که چرا اعضای خانواده، تقلیدِ بازیگرانِ سریال را از او طلب نمی‌کنند تا به خانواده‌اش بفهماند که بهتر از همه نقش بازی می‌کند، حتی با همین بال‌هایی که هنوز حس‌شان نکرده است.

هنوز سکوتِ محض است.

صدای بازیگران، نویسنده را آزار می‌دهد حتی از پشتِ درِ اتاقش و باعث می‌شود:

به حالِ پسرِ داستان گریه کند که چقدر هنوز ساده‌اندیش است.

به آرزوهای مادر افسوس بخورد که چقدر هنوز نمی‌داند.

به باورِ پدر پوزخند بزند که چقدر هنوز حقیر است.

و از آینده‌ی دختر بترسد که چقدر هنوز دختر است.

نویسنده با خود فکر می‌کند که کاش هیچ‌کس بال نداشت. سپس ناخودآگاه به پشتش دست می‌کشد که مطمئن شود دعایش مستجاب نمی‌شود تا اعتقادش به نبودِ خدا از این کمتر نگردد.

 

۴ دیدگاه

  1. A-ZAD

    ۰۴/۲۶/۱۳۹۲, ۰۳:۳۸ ب.ظ

    خوب بود
    ولی…
    این سریال هر چه قدر هم مزخرف باشه و درجه پایین خیلی بهتر از جومونگی هست که شبکه های ملی پخش میکنن
    ملت جهان سوم را جز این نمی شود خر کرد

    پاسخ
  2. مردی از جنس بلور

    ۰۵/۰۲/۱۳۹۲, ۱۱:۴۲ ب.ظ

    هو الحبیب
    علاوه بر اینکه در رابطه با ماهواره با نویسنده موافقم از نظر ساختار عجیب متنی ست.
    در کمتر از نصف صفحه با همه شخصیت ها می توان ارتباط گرفت، خصوصا با راوی داستانک

    پاسخ
  3. کورش

    ۰۷/۱۸/۱۳۹۲, ۰۷:۰۳ ب.ظ

    وقتی یه جماعتی سینما و تلویزیون رو یه ابزاری فقط برای خاطر وقت گذرانی و نه چیز دیگه ای بخوان، همین می شه. فقط نگاه می کنن که نگاه کرده باشن. وقتی همه چیز در حد “مصرف گرایی” صرف باقی بمونه و “فکری” پشت فیلم دیدن، گوش کردن به موسیقی و غیره نباشه همین می شه. وقتی فقط وجه “سرگرم کننده” قضیه رو میبینن و نه هیچ چیز دیگه ای. میشینن صبح تا شب به دعواها و خاله زنک بازیای بی معنی نگاه می کنن که هزار بار هم تو قالب و اسمای مختلف، چه ایرانی و چه ترکیه ای، تکرار بشه باز هم همین آشه و همین کاسه.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد