نگاهی به «ملکه» ساخته‌ی محمدعلی باشه‌آهنگر

, , ارسال دیدگاه

ملکه

پیشکش به روح بزرگ امید عباسی؛ مردی که از آتش به آسمان رفت

عموماً سخت‌ترین آثار در سینما از لحاظ درون‌مایه، درونی‌ترینِ آن‌ها هستند. آن‌ها که چالش‌ها و بزنگاه‌های اخلاقی را وجهه‌ای درونی می‌بخشند و در روایت، درون‌گرایی را مقدم بر برون‌گرایی می‌دانند. این امر، از آن لحاظ پیچیده و دشوار است که خالق چنین آثاری، بایستی لایه‌های جامعه‌/روان‌شناختی خود را به سوی درون انسان رهنمون سازد؛  آن‌جا که در هر فرد، ترکیبی از تاریکی‌ها و روشنی‌هاست. گفتن‌ها و نگفتن‌ها. و این‌جاست که ناگفته‌های فیلم، بیشتر از گفته‌هایش خواهد شد. حقایقی که تجسم آن‌ها، در پایان فیلم به بیننده واگذار می‌شود و مسئولیت تماشاگر، با پایان فیلم تازه شروع خواهد شد. در این‌گونه آثار، خالق اثر در پایان آن به عنوان دانای کلی که از همه‌ی حقایق آگاه است می‌میرد و خود در جایگاه یک بیننده در کنار دیگر تماشاگران قرار می‌گیرد. بسیاری از پرسش‌های مطرح شده در این آثار را حتی خود خالقش یارای پاسخگویی نیست. بسیاری از پنجره‌ها در آن مبهم‌اند و به‌ازای هر فرد تکثیر می‌شوند و پاسخ‌هایی متفاوت خواهند گرفت که همگی آن‌ها نیز می توانند جوابی درست قلمداد شوند. این فیلم‌ها، دنیای پرسش‌ها هستند نه پاسخ‌ها. سینمای ما هم در سال‌های اخیر با تأسی از سینمای مدرن جهان، کم‌کم روایت‌هایی درونی‌تر را برای طرح مضامین خود برگزیده است. داستان‌هایی که عموماً بیننده بایستی در نگاه اول آن‌ها را تنها تماشا کند تا بتواند فارغ از هیاهوها راه ورود به کنهِ ذاتی اثر را پیدا کند و با پایان فیلم، ساعت‌ها در خلوت خود قصه‌ی آدم‌هایش را در ذهن مرور کند. چیزهایی هست که نمی‌دانی، پله‌ی آخر، برف روی کاج‌ها و آسمان زرد کم‌عمق، بخشی از این رویکرد جدید سینمای ما هستند. و این‌بار فیلمی در حوزه‌ی «جنگ» به این آثار ارزشمند اضافه شده است. فیلمی که موضوعی تا این حد پر آشوب و برون‌گرایانه را درونی و انسانی کرده است. نام این فیلم ملکه است.

ملکه روایت‌گر یکی از آخرین دیده‌‌های پالایشگاه آبادان در اواخر جنگ می‌باشد؛ داستان سیاوش (میلاد کی‌مرام) که به دور از چشم دیگران، دیدگاهی پیدا کرده که بر همه‌ی مسیرهای پیش روی سربازان عراقی مشرف است. او در این حین با روح دیده‌بان قبلی – جمشید (مصطفی زمانی) – روبرو می‌شود. چالش اصلی فیلم از این‌جا آغاز می‌گردد. جنگ چیست؟ تا چه زمانی باید جنگید؟ چرا باید یک انسان دیگر را کشت؟ پرسش‌های هستی‌شناسانه‌ی اثر لحظه‌به‌لحظه انسانی‌تر و جها‌ن‌شمول‌تر می‌شوند. سیاوش، گرای یک فرمانده‌ی عراقی و سربازانش را به مسئول ادوات و تجهیزات می‌دهد. خمپاره‌ها به سمت آنان پرتاب می‌شود. همه‌ی سربازان عراقی کشته می‌شوند. حالا سیاوش با سؤالی بزرگ از خودش روبرو می‌شود. چرا گرای این سربازان عراقی را به هم‌رزمانش داد؟ پرسشی که فاصله‌ی بین دو پاسخ آن، مرز میان مرگ و زندگی‌ست. مرز میان بودن و نبودن.

«جنگ» رنگی نیست‌. حتی سیاه‌و‌سفید هم نیست‌. جنگ‌، خاکستری‌ست. خاکستری متمایل به آبی. همان رنگی که در تار‌و‌پود تک‌تک تصاویر فیلم دیده می‌شود؛ در جزءجزء چهره‌پردازی انسان‌های ملکه. چهره‌ی ویران سیف‌الله (حمیدرضا آذرنگ) را به یاد آورید. گویی زنگارِ یک عمر بر چهره‌اش جا خوش کرده است. سیف‌الله که زندگی‌اش جنگ شده در خلوت خود بر سر مزار شهیدان گمنام می‌رود. او به خون‌خواهی یاران رفته‌اش زندگی را فراموش کرده و این، ویرانی جنگ است. ویرانی ملکه است. جنگی که آن قدر ادامه پیدا می‌کند که زندگی کردن را از یاد آدم‌هایش می‌برد. و عادت آن‌ها می‌شود خون ریختن و مرگ.

ملکه فیلم تلخی‌ست چون «جنگ» واژه و معنای تلخی‌ست. فیلم از همان نمای ابتدایی‌اش که حمل جنازه‌ی گاو را نشان می‌دهد، بوی این تلخی را به مشام‌مان می‌رساند. جنگ تلخ است. آدم‌هایش هم. خالق اثر، انسانیت آدم‌های جنگ را ستایش می‌کند اما جنگ را نه. انسانیتی که جنگ، روز‌به‌روز از آن بیشتر می‌کاهد. جنگی که در ملکه به تصویر کشیده شده را شاید پیش‌تر تنها در فیلم مهجور طبل بزرگ زیر پای چپ، آثار زنده یاد رسول ملاقلی‌پور (به‌خصوص قارچ سمی)، ارتفاع پست و فرزند خاک (ساخته‌ی کارگردان همین فیلم) دیده بودیم‌. غربت آدم‌های جنگ در پایان جنگی هشت‌ساله: دومان و سلیمان در قارچ سمی، قاسم در ارتفاع پست و حالا سیف‌الله و عیسی در ملکه. بازگویی راز آدم‌های ملکه، بسیار بزرگ‌تر از فهم و توان اندک نگارنده‌ی این متن بوده و خواهد بود. مثل واگویی راز لحظات پایانی زندگی امید عباسی، آتش‌نشان شهید. تازه قصه‌ی سیف‌الله‌ها و عیسی‌ها در ذهن ما آغاز شده.

و بدترین شکنجه این بود که یک‌به‌یک، به درون خود تبعید شدیم….

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد