نگاهی کوتاه به «دریای آبی عمیق»

, , ۱ دیدگاه

دریای آبی عمیق

دریای آبی عمیق درباره‌ی زنی‌ست که از یک رابطه‌ی زناشوییِ تخت و یکنواختِ مطمئن به یک رابطه‌ی پرفراز و نشیب و نامطمئن با یک جوانِ پُرشور و یاغی، پناه می‌برد. نقشِ زن را رچل وایز ایفا می‌کند و اجرای او بسیار عالی و غیر قابل‌انتظار است؛ اجرای او را می‌توان هم‌ردیف با اجرای ایزابل هوپر در معلم پیانو، نیکول کیدمنِ ساعت‌ها، ناتالی پورتمنِ قوی سیاه و نزدیک‌تر و تیلدا سوئینتن در باید درباره کوین حرف بزنیم دانست.

ترنس دیویس در دریای آبی عمیق فضای خاصی خلق می‌کند و این فضای خاص تنها مرهونِ تصاویرِ بسیار زیبای آن نیست، بلکه این فضای خاص از دلِ قصه‌ی آن برمی‌آید و با چاشنی تصاویرِ زیبا، موسیقی مناسب و بازیِ نفس‌گیرِ بازیگرش شکل می‌گیرد.

دریای آبی عمیق درباره‌ی «عشق» است. گویی عشق، عاشق را وابسته و هم گسسته می‌گرداند: وابسته به وجودِ معشوق و گسسته از هرچه غیرِ اوست. وابستگی و درماندگی از سر و روی زنِ مغبونِ معصوم می‌بارد و گسستگی او را در ترانه‌ی دسته‌جمعیِ کافه می‌توان مشاهده کرد، جاییکه همه‌ی جمعیت با ذوق و شوق مشغولِ هم‌راهی و هم‌خوانیِ یک ترانه‌ی عاشقانه‌اند اما عاشقِ واقعی، گسسته و جدا از جمع و مستغرق در وجودِ معشوق، از هم‌راهی و هم‌خوانی باز می‌ماند.

دریای آبی… را می‌توان مرثیه‌ای بر یک «وابسته‌ی گسسته‌ی مستأصلِ مستغرق در عشق» دانست؛ زنِ زیبایی که در سال‌های جنگ و سال‌های پس از آن در کنار شوهرِ تحصیل‌کرده، باتجربه و مهربانش، زندگیِ آرام و بی‌دغدغه‌، اما یکنواختی، دارد اما هستیِ خویش را در وجودِ یک سربازِ جوانِ گستاخِ تازه‌ازجنگ‌برگشته می‌یابد. زن، ناهمواریِ این رابطه را به یکنواختیِ زندگیِ مطمئنِ زناشویی‌اش ترجیح می‌دهد، غافل از آنکه هر جنبه‌ای از زندگی، عواقبِ تلخِ خود را در پی دارد.

جوانِ یاغی، کارِ زن را به مرگ می‌رساند. زن از مرگِ خودخواسته نجات می‌یابد؛ اما این اتفاق هم موجبِ رهاییِ زن از وابستگی نمی‌‎گردد. سرِ آخر جوانِ گستاخِ بی‌وفا به دنبالِ آینده‌ی خویش می‌رود و وصله‌ی چسبیده‌ی ناجور را از تنش می‌رهاند؛ و زن، که در ابتدا در یک شبِ تاریک، پرده‌ی پنجره‌ی اتاق را می‌کشد تا ارتباطش با جهانِ آسیب‌رسانِ خارج را قطع کند و مرگ را در آغوش کشد؛ در انتها و پس از گسستگی، در نورِ صبح، پرده‌ی تاریک‌کننده‌ی اتاق را کنار می‌زند و به نورِ تازه‌نفسِ صبح و رفت‌وآمدهای عابرین لب‌خند می‌زند. گویی اکنون او، عشق و هستی را در دامانِ وسیعِ هستی و آفریدگانِ فانی و فراوانش جست‌وجو می‌کند؛ اما آیا در یک شهرِ جنگ‌زده‌ی ویران‌گشته، چنین جست‌وجویی هستی‌بخش و رهایی‌آفرین خواهد بود؟

 

یک دیدگاه

  1. محمد فیروزآبادی

    06/04/2013, 11:28 ب.ظ

    «وابسته‌ی گسسته‌ی مستأصلِ مستغرق در عشق»
    زیباست

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد