سینمای آکی کوریسماکی از دریچه‌ی «زندگی کولی‌وار»

, , ۲ دیدگاه

La Vie de Boheme

دسته‌­بندی­‌های ژانری فیلم­‌ها که معمولاً توسط کمپانی­‌های پخش صورت می‌­گیرد، اغلب با سطحی‌نگری­‌هایی مرسوم همراه است. برچسب­‌هایی همچون «درام»، «کمدی»، «اکشن» یا حتی موارد خاص‌­تری چون «نوآر» حاوی نوعی نگاه تعمیم‌­وار هستند که در بسیاری از موارد توصیف شایسته­‌ای از ماهیت فیلم ارائه نمی­‌دهند. البته کارکرد این نوع تقسیم‌­بندی‌­ها این است که در کوتا‌ه‌ترین زمان ممکن چشم‌­اندازی کلی به مخاطبِ اغلب کم­‌حوصله­‌ی امروزی دهد. به­‌همین جهت از دیدگاه تبلیغاتی، وجود چنین ادبیات بهینه‌­گوئی اجتناب­‌ناپذیر به­‌نظر می‌­رسد. اما از طرف دیگر ممکن است اتلاق برخی از این واژه‌­ها، نامأنوس و حتی در مواردی گمراه‌­کننده به­‌نظر بیاید.

این پیش‌­مقدمه­‌ی کوتاه، نمودی عینی در مورد یکی از مؤلفه‌­های اصلی سینمای آکی کوریسماکی دارد: «طنز». بسیاری از آثار این فیلم­‌ساز را در قالب کمدی دسته­‌بندی کرده­‌اند؛ کمدی‌­درام یا کمدی‌رمانتیک. حال آن‌که فضاسازی به­‌شدت استیلیزه و نوع بیان بی­‌روح دیالوگ‌­ها، در نگاه نخست ممکن است فیلم را در نقطه‌­ی مقابل لفظ «کمدی» قرار ­دهد. از سوی دیگر می­‌بینیم از همین چینش خشک، بارقه­‌هایی طنزآمیز بیرون آمده که بسیار هم خلاقانه جلوه می­‌کند. پیش‌­تر هم در نوشته­‌هایم این نکته را یادآور شده‌­ام که خاستگاه خنده در ژرفای ناخودآگاه انسان است. این­‌که تصویر، صدا و عناصر میزانسن چگونه در کنار هم بنشینند تا آن بار کمیک بر روی فیلم سنگینی کند، نیاز به یک روان­‌شناسی حساب­‌شده از سازوکار ضمیر ناخودآگاه انسان دارد که مشخصاً در قالب این بحث نمی‌گنجد. به­‌همین جهت می­‌بینیم که یک فرمول ثابت برای ساخت کمدی وجود ندارد. تفاوت طنزی که در سینمای برادران کوئن وجود دارد، با طنز ژاک تاتی یا مثلاً باستر کیتون از زمین تا آسمان است. هر یک با نشانه‌­گیری گوشه‌­ای از نهاد آدمی، بخشی از احساسات او را قلقلک می‌­دهند. با ذکر این توضیحات، می­‌توان بر روی عناصری که لحن و فضاسازی بدیع  سینمای کوریسماکی را رقم زده­‌اند تمرکز کرد.

همان‌گونه که پیش‌­تر اشاره شد پس‌­زمینه‌­ی اغلب آثار کوریسماکی، و در این مورد خاص زندگی کولی‌وار، سرد و بی­‌روح است. این فضاسازی از دو عامل جداگانه ناشی می­‌شود. مورد نخست به فرهنگ و خوی مردمان اسکاندیناوی باز می­‌گردد. در واقع این سردی در وهله‌­ی اول بازتابی از شرایط اقلیمی شبه­‌جزیره‌­ی اسکاندیناوی است که کاملاً در مناسبات فرهنگی آن­ها رسوخ کرده. علاوه بر کوریسماکی که ملیتی فنلاندی دارد، در آثار برگمان و توماس آلفردسون سوئدی نیز می­‌توان ­رد این اتمسفر را دنبال کرد. در سایه­‌ی همین نگاه موقر و آرام است که برای مثال آلفردسون توانست به یک بازتعریف دل­نشین از زیبایی‌­شناسی ژانر وحشت دست پیدا کند. مقایسه­‌ی دو فیلم آدم درست را راه بده و نسخه‌ی بازسازی­‌شده‌­ی آن، بگذار وارد شوم (مت ریوس، ۲۰۱۰)، به­‌شایستگی آرامش و سکون یک فیلمساز اهل اسکاندیناوی را در مقابل رمانتیسیزم رایج آمریکایی قرار می‌­دهد. آلفردسون حتی خارج از قلمرو جغرافیایی کشورش، هنگام ساخت تعمیرکار، خیاط، سرباز، جاسوس، کمپوزویسون آبی/خاکستری را به‌عنوان یکی از اصلی‌­ترین ویژگی­‌های سینمای اسکاندیناوی در بدنه‌­ی فیلمش حفظ می­‌کند.

اما در کنار فضاسازی سرد که بیش­تر به یک فاکتور غریزی می­‌ماند، تدبیری عامدانه قرار گرفته که توأمان ایجاد لحنی کمیک کرده است. گفتمان‌­ها در سراسر فیلم تصنعی بوده و در مواقعی حتی شاعرانه جلوه می‌کند. برای نمونه به نخستین برخورد رودولفو (نقاش آلبانیایی) و مارسل مارکس (نویسنده) در سکانس رستوران توجه کنید که چگونه با تعارفات کلامی و افاضات ادبی همراه می‌شود. یا به مشاجره‌­ی موسیو شونارد (آهنگ­‌ساز) با مارسل بر سر مالکیت خانه که ناگهان به‌­طرز هجوآمیزی سمت‌­وسویی متمدنانه می­‌گیرد و هر یک به‌­مانند یک جنتلمن صحبت از هنر به میان می‌آورند. درواقع این فضای استیلیزه، برخلاف ظاهر خشک و بی­‌روحش، چون در هم‌­نشینی با بیان هجوآلود قرار گرفته، کیفیتی کاریکاتوری به فیلم بخشیده است. این‌که چرا به چنین ترکیبی می­‌خندیم همان‌طور که پیش‌تر ذکر شد نیازمند کاوش­‌های روان­‌شناسانه است، اما به­‌هرحال معجون پیش روی می­‌تواند یکی از همان بی­­‌شمار فرمول ساخت کمدی محسوب شود. اتفاقاً یک فیلم‌­ساز سوئدی دیگر به نام روی اندرشون با بهره‌­گیری از همین عناصر به لحنی مشابه در کمدی رسیده است. آوازهایی از طبقه‌­ی دوم  و شما زنده‌ها از لحاظ فضاسازی کمیک شاید بیش­ترین شباهت را به زندگی کولی‌­وار کوریسماکی داشته باشند. بیایید برای ملموس­‌تر شدن موضوع برخی از لحظات هجوآمیز فیلم را مرور کنیم.

یک: رودولفو برای اتمام تابلوی نقاشی­‌اش نیاز به خرید رنگ دارد. پس به­ منظور قرض کردن مبلغی پول پیش مارسل رفته و می­‌گوید: «رنگ­‌هام به­‌کلی مصرف شدن و نمی­‌تونم شاهکارم رو تموم کنم»… جدیت و اعتمادبه‌نفسی که در چهره‌­ی رودولفو هنگام ادای لفظ «شاهکار» مشاهده می­‌کنیم، در کنار تناقضی که از سبک و سیاق زندگی این سه هنرمندِ همواره بی‌­پول می­‌بینیم، بی­‌درنگ کیفیتی کاریکاتوری بر تصویر می‌نشاند. می­‌توان از همین سکانس نکته‌­ای را یادآوری کرد؛ کمدی هنگامی مؤثر واقع می­‌شود که صورت خودافشاگرانه پیدا نکند. یعنی مثلاً رضا شفیعی­‌جم یا جواد رضویان تا زمانی ­که نیش خودشان تا بناگوش باز است، هیچ‌­گاه قادر نخواهند بود تأثیری بر مخاطب بگذارند. چراکه با این عمل خود را به­‌عنوان حائل، بین فیلم و بیننده قرار می‌­دهند.

دو: رودولفو این‌­بار انگشتر یکی از دوستان را به عنوان طلبش به یک جواهرفروشی آورده و قصد دارد آن را به‌نحوی آب کند. برای آن­‌که احساس ترحم را در زن میا­ن­سالِ صاحب­‌مغازه برانگیزد، درآمد حاصل از آن را به دروغ برای سیر کردن شکم بچه‌­هایش برمی­‌شمارد. هنگامی­‌که زن سن فرزندهایش را از رودولفو می­‌پرسد، پاسخ می‌­دهد: «۱۴، ۹، ۷، ۶، (در این لحظه کمی مکث کرده و برای این‌­­که پاسخش حسابی عواطف زن را برانگیزد ناگهان به سیم آخر زده و ادامه می­‌دهد) ۳، ۲، ۱ و کوچک­‌ترین اون­‌ها که ۶ماهه است!!» یعنی هشت فرزند که فاصله‌ی سنی دوتای آخر شش ماه است!

سه: بار دیگر رودولفو؛ این‌­بار در کنار شونارد در می­کده‌­ای نشسته درحالی‌­که با یک نگاه عاشق زنی شده که در گوشه‌­ای دیگر تک‌­وتنهاست. شونارد از رودولفو می­‌خواهد تا به نیابت از او با زن صحبت کرده و بذر عشق را در دلش بکارد. سرانجام شونارد به سوی زن نزدیک شده، می­‌گوید: «اون دوستم رو می‌­بینی که اون­جا نشسته؟ اون عاشق توئه… ولی منم هستم!» و در این هنگام می­‌بینیم که با حرکتی اغواگرانه زن را اسیر خود کرده درحالی‌­که دوربین چهره­‌ی مبهوت رودولفو را نشان می­‌دهد.

این قبیل نمونه‌­های هجوآمیز را به‌­وفور در سراسر فیلم می­‌بینیم که پرداخت نامؤکد کارگردان ممکن است بسیاری از آن‌­ها را از دید بیاندازد. اما علاوه بر جنس دیالوگ­‌ها، می‌­بینیم که کارگردان گامی فراتر گذاشته و اساس موقعیت دراماتیک فیلم را نیز بر مبنای همین پرداخت کاریکاتوری بنا نهاده؛ به­‌ویژه درباره­‌ی رودولفو و میمی، که سیر رابطه‌­شان بار مرکزی درام فیلم را شکل داده است. برای مثال هنگامی­‌که رودولفو به دلیل اقامت غیرقانونی دست­گیر می‌­شود، پلیس با حالتی به‌­شدت نمایشی یقه­‌ی او را می­‌گیرد و با لحنی آمرانه می­‌گوید: «با من بیا»؛ انگار که در حال تماشای یک نسخه­‌ی کارتونی از آثار ملویل باشیم! یا در بازداشت­‌گاه زمانی­‌که رودولفو برای خداحافظی با میمی تماس می‌گیرد، می­‌بینیم که او در محل کارش حاضر نیست اما یک ثانیه پس از قطع تماس ظاهر می‌­شود تا به سبک درام­‌های بالیوودی تداعی­‌کننده­‌ی اندوه عشق‌های ناکام باشد.

***

زندگی کولی‌­وار در لایه­‌ی معنایی خود، نوعی ارج­‌شناسی هنر محسوب می‌­شود. داستان این سه هنرمند، با همه‌­ی حماقت­‌های کاریکاتوری­‌شان، داستان عشق به هنر، مصائب راه آن و تنهایی ناگزیر متعاقبش است. فارغ از این‌­که استعداد و پتانسیل­‌های یک هنرمند در چه حدی باشد، صرف گزینش چنین راهی، قدم در «زیستن در آنِ واحد» گذاشتن است. دنیای هنرمندان (یا حداقل این سه هنرمند)، دنیایی کودکانه است؛ دنیای نیازهای آنی و گذرا. دنیای عاشق­‌شدن در یک نگاه. هر کجا می­‌بینیم اوضاع آن­‌ها اندکی سروسامان یافته کوچک‌­ترین تردیدی به خود راه نمی­‌دهیم که این وضعیت دیری نخواهد پایید. وقتی­‌که از برنامه‌­ریزی سخت‌گیرانه‌ی اقتصادی در خرج کردن پول­‌هایشان سخن به میان می­‌آورند، با خود لبخندی می‌­زنیم و منتظر می­‌مانیم تا مثل وصله­‌های یک شلوار، مرهمی بر زخم­های پیشین‌­شان شود. جهان‌­بینی آن­‌ها، بی‌­آنکه شاید حالتی خودآگاه داشته باشد، یادآور خیام و پندهای بی­‌دغدغه‌­اش در مورد زندگانی است؛ جایی­­‌که باید همچون یک کودک، از بدبیاری‌­های روزگار بازیچه ساخت.

 

۲ دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد