کوتاه درباره‌ی «حوض نقاشی»

, , ارسال دیدگاه

حوض نقاشی

مریم (نگار جواهریان) و رضا (شهاب حسینی)، زن و شوهری هستند مبتلا به کم‌توانی ذهنی. با این وجود دلیلی ندارد تا آن‌ها احساس خوشبختی نکنند. در‌‌ همان نمای افتتاحیه غنچه‌ی عشق‎شان شکوفه می‌دهد و به شکلی بسیار رمانتیک با یک نگاه عاشق هم می‌شوند. چیزی که آرزوی خیلی از افراد سالم است. هر چند انتخاب دیگری هم ندارند.‌‌ همان اول بار که به هم برمی‎خورند، چنان جذبِ نگاه هم می‌شوند که بی‌‌برو‌ و برگرد به خودت می‌گویی این جنس نگاه، سرنوشتی جز ازدواج ندارد. انگار که اصلا پیش‌تر با هیچ آدم دیگری برخورد نکرده‌اند. تا چشم باز می‌کنند همدیگر را می‌بینند و یک دل نه، صد دل عاشق هم می‌شوند.

بعدِ تیتراژ که آن‌ها را دوباره می‌بینیم چند سالی از زندگی مشترک‎شان گذشته و صاحب پسری شده‌اند؛ پسری که سالم است و او را خیلی دوست دارند. پسر هم شرایط مادر و پدرش را درک کرده و از هم‌سن‌و‌سالانش مسولیت‎پذیر‌تر به نظر می‌رسد. خلاصه همه چیز بر وفق مراد است. حتی دیر رسیدن به سرویسی که آن‌ها را به محل کارشان می‌رساند هم نگران‌کننده نیست و بامزه جلوه می‌کند. وقتی زندگی شیرین است، همه چیز دوست‌داشتنی‌تر است. کاری هم نمی‌شود کرد. مریم و رضا آن‌قدر عاشق یکدیگرند که هیچ چیز، نه مشکلات مالی، نه غذای تکراری مریم، نه تحریم‌ها و نه حتی همکارشان که یواشکی در مقابل چشم همه دارو کش می‌رود، نمی‌تواند کانون گرم خانواده آنها را تهدید کند. تازه آن‌ها یک صاحب‌خانه‌ی مهربان، یک بقال با‌مرام و یک سرکارگر خوش‌قلب هم دارند که حمایت‎شان می‌کنند. درضمن خواهر رضا هم هست که نان‎شیرینی‌های خوشمزه‌ای می‌پزد. راستی از پشت بام خانه‌شان هم نمی‌شود غافل شد. عجب پشت بامی. اما بالاخره همیشه چیزی وجود دارد که چشم دیدن خوشی آدم را نداشته باشد. و معمولا آدم از جایی و از کسی ضربه می‌خورد که اصلا توقعش را ندارد. مریم و رضا هم از جگر گوشه‌شان زخم می‌خورند. پسرکِ ناسپاس، آنها را دیوانه می‌خواند و بنای ناسازگاری می‌گذارد و به منزل خانم ناظم مدرسه پناه می‌برد. و آن‌جاست که معنای یک زندگی واقعی را می‌فهمد و دلش می‌خواهد که پسر خانم ناظم شود. اما یک لحظه صبر کنید، مگر این بچه قبلا مادر و پدرش را ندیده بوده که به یک‌باره علیه آن‌ها می‌شورد؟ انگار همین که دوربین را روشن کرده‌اند، بچه از وکیوم خارج شده و کشف می‌کند که مادر و پدرش عادی نیستند.

نهایتا یک شب معلوم نمی‌شود چه می‌شود که پسرکِ تخس به اتفاق خانم ناظم و همسرش راهی خانه‌شان می‌شود. مریم و رضا هم که انگار کمی مرده‌اند، با صدای زنگ در بیدار می‌شوند و آن نمای پایانی که انگار کسی از آن بالا‌ها به قطعه‌ای از بهشت (خانه مریم و رضا) که به روی زمین افتاده می‌نگرد، مصمم‎ترم می‌کند که روی اینکه مریم و رضا کمی، فقط کمی مرده‌اند تاکید کنم.

چیزهای دیگری هم در فیلم هست که چیزی راجع به‌شان نمی‌گویم. چون این‌ها در فیلم هستند اما نه گره‌ای می‌افکنند و نه گره‌ای می‌گشایند. رسما هیچ تهدید و بحرانی وجود ندارد. نیمچه درامی هست که «مِلو» نمی‌شود تا ملودارم بوجود آید.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد