بهار بی‌بندوبار

, , ارسال دیدگاه

ساعت پدربزرگ کوک نبود. هیچ‌وقت نبود. اون یه ساعت مچی ارزون‌قیمت بود که بعدها گرون شد. اینو وقتی فهمیدم که داشتم پیاده راسته‌ی منوچهری رو دنبال یه بیست تومنی قدیمی می‌گشتم. نمی‌دونم چرا. ولی می‌گشتم. یه ساعت از مدل ساعت پدربزرگ تو بساط یه دست‌فروش دیدم. شصت هزار ارزش داشت. قدیمی بود. ولی کوک بود. موتورش داشت عین چی کار می‌کرد. ساعت پدربزرگ قیمتی بود. ولی دیگه نبود. نه خودش، نه ساعتش. همیشه تو سال دوبار می‌دیدیمش. یه بار عید، یه بارم تابستون. عیدا بیشتر خونه می‌موند. ولی تابستونا همیشه تو مغازه‌ش بود. یه بقالی کوچیک داشت. راه خونه تا بقالی رو با دوچرخه‌ش رفت‌و‌آمد می‌کرد. یه دوچرخه‌ی قدیمی زهوار دررفته‌ی باحال! با یه زنگ دستی نقره‌ای کاردُرست. من اون دوچرخه رو می‌خواستم. قَدَّم نمی‌رسید سوارش شم. حتی تکون دادنشم واسم سخت بود. یه سال تابستون پدربزرگ فهمید همه‌ی نمره‌هامو بیست شدم، به مادرم گفت که می‌خواد واسم دوچرخه بخره. من یادم نیست که به روی خودم آوردم یا نه. ولی من همون دوچرخه رو می‌خواستم. دوچرخه‌ی بابابزرگو با اون ترمزای بزرگ و بدقلقش. حتی فکرشم نمی‌کردم که شاید یه دوچرخه ی کوچیکِ کمکی‌دارو واسم نشون کرده. دلم می‌خواست بشینم رو زین دوچرخه‌ی پدربزرگ و کوچه‌باغای شمال و باهاش عشق کنم! پدربزرگ شمالی بود. گیلکی. اهل کپورچال؛ یکی از روستاهای انزلی. صفایی داشت صبح زود تو نم بارون بهار سوار اون دوچرخه شدن و زدن به کوچه ی گرگ‌و‌میشی. منم سوار می‌کرد. گاهی که رو مودِ مهربونی بود اینکارو می‌کرد. پدربزرگ خوش‌اخلاق نبود. بداخلاق بود. منو می‌شوند جلو دوچرخه. یادم نمی‌یاد تا حالا صبحا منو با خودش برده باشه. صبح زود. کله‌ی سحر. ولی وقتی داشت از اتاق بیرون می‌رفت بیدار بودم، بیدار می‌شدم. حتی وقتی رو ایوون وامیستاد و یه کیسه‌ی دسته‌دارو جِر می‌داد و می‌کرد تو سرش تا از شر بارون در امان باشه. بیدار بودم. دوچرخه رو راه می‌انداخت و از در می‌رفت بیرون. در آهنی بزرگ که بسته می‌شد، بازم بیدار بودم. پدربزرگ مهربون نبود. کم پیش می‌یومد بخنده. مادرم و خاله‌هام پاپا صداش می‌کردن. پدربزرگ جوونیاش عرق‌خوری می‌کرده. کافه‌ای بوده و رفیق‌باز. این آخریا یادمه وقتی سکته کرد افتاد گوشه‌ی خونه، اَجی، مادربزرگم، غرولند می‌کرد بهش و هِی می‌گفت سزای کاراتو داری می‌دی. نشد که از مادرم بپرسم حالا چرا پاپا یا چرا اَجی. همین الانم که دارم بهش فکر می‌کنم پا نمی‌شم برم ازش بپرسم چرا پاپا یا اَجی صداشون می‌کردین؛ واسم مهم نیست. ولی یه لذت عجیبی داره! پاپا، اَجی! پاپا گفته بود می‌خواد واسم دوچرخه بخره. نخرید. نمی‌دونم خودش نخرید یا مادرم نذاشت بخره. ولی یادمه گفته بود عید می‌خره. حالا کوتا عید؟ چند روز دیگه؟ خیلی مونده مامان، مگه نه؟ اصلاً تقصیر توئه که نذاشتی بخره. عید می‌ریم شمال؟ مامان؟ عید می‌ریم شمال؟ خاله‌اینا هم می‌یان؟ اَجی هنوز جوجه داره؟

عید اون سال عید دوچرخه‌ای بود. اما دوچرخه‌ای در کار نبود. پاپا گفته بود می‌خره اما نخریده بود. می‌دونستم. هنوز نرفته بودم. بالاخره رفتیم. شب بود. رسیدیم رشت. کو تا انزلی؟ اتوبوسه تهران ـ آستارا هم هِی سر راه نگه می‌داره. پس چرا نمی‌رسیم؟ روم نمی‌شد از مادرم بپرسم که کو دوچرخه؟ باباجون دوچرخه رو خریده؟ نمی‌دونم! رفتیم و رفتیم. رسیدیم به به رشت، ولی این آخر کار نبود. من نخوابیده بودم. ساعت حتماً از ۱۲ شب گذشته بود. الانه که  اینو می‌گم، اون موقع‌ها اون قدری بزرگ نبودم که دونستن ساعت واسم مهم باشه.

آره حتم دارم که از ۱۲ گذشته بود. یادمه هیچکی تو خیابونا نبود. جز چندا راننده تاکسی لاغر سیبیلوی گیلک که داشتن سیگار می‌کشیدن. پوستشونم سرخ بود. چراغای زرذ خیابونارو تو این موقع از شب، از سال دوست داشتم. خوب بود. حس امن بودن بهم می‌داد. بوی شالیزار و برنجم که جای خود. نَمِ نَمنَمِ بارون که روحمو صیقل می‌داد. واسه من همه‌ی شهر بیدار بودن. واسه‌ی من پدربزرگ دم در با قد بلندش و موهای سفیدش و کیسه ی جِر‌خورده‌ی رو سرش با اُوِرِ سبزش ایستاده بود تا دوچرخه‌مو بهم بده. اتوبوس راه افتاد. الان حس می‌کنم که اون موقع حتماً قلبم تندتر زده. تندتر از الآن. کوچیک‌تر بود و چابُک‌تر. قلبم راه نمی‌رفت. می‌دوید. زودتر از خودم رسید کپورچال. من هنوز بشمن بودم. تازه کوچک‌محله و علی‌آبادم مونده بود. قلبم رسید در خونه؛ در حیاط بسته بود. زنگ نزد. وایستاد تا من برسم. من رسیدم سر کوچه‌ی آقایی. با مادرم بودم. مادرم به راننده گفت: آقای راننده، اَمَ دم پایگاه پیاده بیم!

پیاده شدیم. قلبم هنوز داشت نفس‌نفس می‌زد. ندویدم. راه رفتم. رسیدم. رسیدیم. مادر زنگ نزد. شاید اَجی خواب باشه. خواب بود. پاپا نبود. کجا بود؟ بود. تو یه اتاق دیگه خواب بود؟ نه! سر جاش بود. دوچرخه‌ی بابابزرگ تو حیاط نبود. صبح که شد پدربزرگو ندیدم. دوچرخه هم پیدا نکردم. ظهر که شد، پدربزرگ برگشت. بوسم نکرد. نهار خورد، خوابید. ساعت چهار بعدازظهر از خواب پا شد. چایی لیمو امانی و پولکی خورد. هنوز بارون می‌یومد. مادر یه لباس کاموایی که دکمه‌های جلوش باز بود تن کرده بود. منم یه یقه‌اسکی سبز با یه گرم‌کن آبی که کنار پاهاش خطای سفید داشت تنم بود. پدربزگ چاییشو که خورد، رفت. رفت بقالی. منم نبرد. شب دیر برگشت. تاریک بود. عید داشت تموم می‌شد؛ اما دوچرخه‌ی خودمو یادم رفته بود. هرچی گشتم دوچرخه‌ی پاپارو پیدا نکردم؛ ولی از مادر نپرسیدم. هیچی نپرسیدم. شب بود که داشتیم برمی‌گشتیم تهران. تهران بارونی نبود. صبح بود رسیدیم. راننده تاکسیای تهران لاغر و سفید و گیلک نبودن…

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد