بهاریه در سربازی

, , ۲ دیدگاه

حرفی از سر ناگزیری یا چگونه یاد گرفتم دوست بدارم بی‌آن‌که دوست داشته شوم :

سالِ گذشته بود. دم‌دمه‌های عیدِ نوروز. تازه‌واردی بودم که محیطِ اطرافِ خود را نمی‌شناخت. به بایدها و نبایدهای این محیطِ آشنا نبود. نه! هیچ چیز نمی‌دانستم و سعی کردم که بفهمم این محیطِ جدید را. پس شروع کردم و نوشتم. از همه چیز و هیچ چیز. می‌نوشتم بی‌اختیار. مدتِ کوتاهی گذشت و فهمیدم که می‌توان از دلِ این یادداشت‌ها، این انبوهِ اندوه، کتابِ کوچکی بیرون کشید و نامش را گذاشت «زیستن در اضطراب مدام». این کتاب البته درباره‌ی سربازی بود چرا که ما، همه، قناعت کرده‌ایم به شنیدنِ تجربه‌های شفاهی دیگران که غالب اوقات نیز خلاصه می‌شوند در ذکرِ خاطراتِ خوش. همین و تمام. هیچ کس سربازی را به ما نمی‌شناساند و از همان روزهای کودکی داموکلس‌وار بالای سرمای است. کابوسی زنده (زنده‌تر از خودمان حتا) و حی و حاضر در خواب و بیداری. پس دلم می‌خواست منِ سرکار «کار» کوچک و ناچیزی انجام بدهم. دلم می‌خواست کلماتِ من، برآمده از تجربه‌های خودم، جلوگیری کنند از رویارویی ناگهانی یک نفر دیگر با مرگ. بارها و بارها خسته افتادم از پا. منصرف شدم از ادامه دادن آن. روزهای اول مقاومت می‌کردم و اتیکت نام و نشانِ خود را روی لباسم نمی‌دوختم. نمی‌خواستم شناخته شوم. نامم را در خیابان صدا بزنند : «چند ماه خدمتی امیر خان؟»، «کجا می‌ری امیر خان که برسونمت؟» و….در خیابان یک سرباز را فارغ از درجه‌هایش «سرکار» صدا می‌زنند. تصورش را بکنید : سر ـ بازی که سرِ کار است…. اما نمی‌شد! پس از مدتِ بسیار کوتاهی دوباره برمی‌گشتم به نوشتن و بی‌اختیار از چشمانم به مغزم و بعد به دستانم و….یک نامه‌نگاری بود انگار. از خودم به خودم. بعد شروع می‌کردم و به «چگونه» نوشتن این کتاب فکر می‌کردم. گاهی اوقات تصمیم می‌گرفتم داستانی بسازم و حرف‌هایم را بگویم و گاهی اوقات دلم می‌خواست یادداشت‌هایی خشک و بی‌روح بنویسم. دیده‌اید نویسنده‌های سوته‌دل معمولاً حسرتِ کتاب‌هایی را در دل دارند که ننوشته‌اند؟ کارِ من کوچک بود اما هدفی داشتم بزرگ و می‌ترسیدم حسرتِ گفتن و نشان دادن برخی چیزها برایم بماند. حالا تقریباً می‌دانم که می‌خواهم با این یادداشت‌ها چه کار کنم. و به رسمِ سالِ گذشته گزیده‌ی کوچکی از این یادداشت‌ها را به شما هدیه می‌دهم تا روزی که کارِ کتاب تمام شود.

 چند وقتی‌ست که دهان باز می‌کنم تا حرف بزنم و با خروج اولین آواها خسته می‌شوم. می‌افتم از پا. به بیهودگی بحث و به پیش‌پاافتادگی حرف‌هایم پی می‌برم. بعد لال می‌شوم. زل می‌زنم به دیگری که چند لحظه پیش با دقت گوش می‌داد به حرف‌هایم و حالا چشم‌هایی را می‌بیند بی‌قرار و ناآرام. دلم می‌خواهد سکوت کنم. بخوانم و ببینم و هیچ نگویم اما گاهی اوقات دستم خطا می‌رود و می‌نویسم. دهان باز می‌کنم و صحبت می‌کنم و بعد دوباره این تسلسل دایره‌وار…

 بسیار خب : سربازی آدم را بی‌اعتنا می‌کند. پس از مدتی آدم به مسائلِ روزمره توجه نمی‌کند. به چیزهای دیگری می‌اندیشد : به فرار از این روزمرگی ریشه‌کرده در همه جا. به ساختنِ دنیای دیگری برای خودش. یا : سربازی تجمع بیماری‌های یک جامعه است. می‌توان از تمام نقاط تاریک و ناپیدا در آن نشانی گرفت. گاهی اوقات آن‌ها را به وضوح دید. شاهدشان بود. آن‌ها را شناخت. و بیمار شد. و اما مرگ. می‌توان ایستاد در مقابلِ او، چشم در چشم‌هایش دوخت و آن را به خود راه داد. و دوباره متولد شد. بودا را به خاطر دارید که به پیروان خود هشدار می‌داد : «تا پدر خود را، مادر خود را در درون‌تان نکشته‌اید، به نیروانا دست نخواهید یافت». یا پاراسلس را که شاعرانه و عارفانه می‌گفت : «کسی که می‌خواهد راه به آسمان ببرد، باید دوباره از شکم مادر خود عبور کند». باید برای چگونه زیستن اول چگونه مردن را یاد گرفت.

 پرسید «چند روز مرخصی گرفتی؟». مات و مبهوت نگاهش کردم. مانده بودم جوابش را چگونه بدهم. به چه شکلی؟ «راستش مرخصی نگرفتم. یه جورایی فرار کردم». از دوشنبه به این ور هیچ حال و حوصله نداشتم برای برگشت به پادگان. دائماً این بازگشت را به تاخیر می‌انداختم. به گمانم پیش از این از شباهت‌های سربازی با زندگی گفته‌ام؛ از این‌که همواره چیزی در آستین دارد تا تمامِ نقشه‌هایت را نقش بر آب کند. امروز که به بهانه‌ای واهی و از میانه‌های راه برمی‌گشتم به خانه، فکر می‌کردم سربازی کمی شبیهِ زندگی‌ست. جایی تو را دل‌زده می‌کند. دیگر نمی‌خواهی ادامه بدهی. خسته شده‌ای از تن دادن به مناسباتِ آن‌ها. مناسبات؟ قواعد؟ گاهی اوقات با هیچ منطقی نمی‌توان سربازی و زندگی را فهمید. حتا شک‌باوری نیز پاسخ‌گو نیست چرا که آدم‌ها پیش‌بینی‌ناپذیرند و نمی‌دانی باید منتظرِ چه چیزی باشی. از آینه نگاهی به من انداخت و گفت «می‌خوای فرار کنی کلن؟». جواب : لبخند. موهایش درهم‌ریخته بود. نامرتب و ریش‌هایش انبوه. بی‌درنگ و بی‌حوصله و پرخاش‌جو شروع کرد «چند ماه خدمت کردی؟» و وقتی جواب گرفت :‌ »نه! نکن این کارو. حالا که صفرت ترکیده و افتادی تو سرازیری….ببین من تو معدنِ نمک بودم. تو قم. تمامِ دوستام فرار کردن. یکی‌شون خودکشی کرد. شصت و هشت روز اضاف داشتم اما تو اون سختی، تو اون گرما که پوست می‌پخت، واستادم و خدمت کردم و الان هم راضی‌ام. افتخار می‌کنم به خودم. تمومش کردم. می‌دونی، کسی که نتونه خدمت کنه زندگی هم نمی‌تونه بکنه». ماشین را به سرعت می‌راند و بی‌وقفه حرف می‌زد. با خودم می‌گفتم چگونه سرِ ضمیر را فهمید؟ چگونه از این نگاهِ سرد و بی‌اعتنای من پی برد به این تصمیم؟ به مقصد نزدیک می‌شدیم. از حرف زدن دست کشید و دست رد زد به کرایه‌اش. «نه! وقتی سرباز بودم همیشه صلواتی می‌رفتم این ور اون ور». اصرارهایم بی‌نتیجه بودند. نفس کم می‌آورند در برابرِ انکارهای او. تشکر کردم و پیاده شدم. شیشه را پایین کشید و گفت «فکر کن به حرفم. کسی که نتونه خدمتو تموم کنه نمی‌تونه زندگی کنه». می‌خواستم برایش بگویم مدتی‌ست که به شباهت‌های سربازی و زندگی فکر می‌کنم. اما فقط لبخند زدم و کلاهم را گذاشتم روی سرم و راه افتادم.

  احترام نظامی تنها مجموعه‌ای از حرکات نیست. یک نشانه است. نشانه‌ای از تن دادن و راه دادن و پذیرش بی چون و چرای بایدها و نبایدهای محیطِ خشنی که در کتابچه‌ی قوانینش آمده یک فرمانده می‌تواند زیردست خود را محاکمه و اعدام کند؛ همان‌ جا و در همان لحظه. این‌جا فرمانده هم قاضی‌ست و هم مامور اجرای حکم قاضی. احترام نظامی. خوب نگاه کنید به آن. در ظاهر مثل غالب اصطلاحات نظامی ساده است و شنونده را به خطا می‌اندازد اما… (مثالی بزنیم : مدت‌ها در جست‌و‌جوی معنای «نهست» بودم. تقریباً هیچ کس چرایی شکل‌گیری و معنای حقیقی‌اش را نمی‌دانست. حتا هم‌آهنگی‌اش با «نحس» نیز توجه کسی را برنمی‌انگیخت. اما با وجود ظاهر ناهمگونش معنایی ساده داشت : هست و حضور دارد و در آمار منظور می‌شود و نیست و «نه» هست و غیبت کرده است و در آمار نیست و مسئولیت او نیز متوجه ما نیست) اما معنایش …اوه.. یک درجه‌دار ملزم است به مافوق خود احترام بگذارد. دستوراتِ او را بی چون و چرا اجرا کند چرا که نظام (مجموعه‌ی نظم‌) شوخی‌بردار نیست. تخطی و سرپیچی این معنا را می‌دهد : بر هم زدن نظم. آشوب. طغیان. و مجازات آشوب چیست؟ اعدام. می‌بینید!؟ وارد شدن به محیط سربازی یک قمار بزرگ است. یک بازی خطرناک. یک رویارویی باواسطه (و صدالبته گاهی بی‌واسطه) با مرگ.

از همان روزهای اول ناخودآگاه یاد می‌گرفتم که به شکلی ظریف به تمامِ این بایدها و نبایدها دهن‌کجی کنم. شبِ اول : همه خبردار ایستاده‌اند. خسته‌اند. روی پاهایشان بند نمی‌شوند. راهِ درازی را پیموده‌اند. تازه وارد شده‌اند به جایی که آن را نمی‌شناسند و بومی‌ها می‌خواهند به سرعت قوانین را به آن‌ها تحمیل و تزریق کنند. روز با تمام کلافگی‌هایش گذشته است و حالا….چانه‌ی خود را می‌خارانم. ناگهان مشتِ محکمی می‌خورد به پشتم و پشت سرش : اسمِ اینم بنویس برای پاسِ تنبیهی. آن روزها نمی‌دانستم خبردار یعنی بمیر. یک مجسمه باش. نفس نکش. اما حالا خوب می‌دانم از همان شب می‌خواستند ما را بکشند و بی آن که بدانم مقاومت می‌کردم در برابر این مرگ مجسم.

برای فهمیدن برخی چیزها باید از آن‌ها فیلم و یا عکس بگیرم. یا صدایشان را ضبط کنم و بارها و بارها به این صداها گوش بدهم. راستی به یاد دارید آن گریستن را در فیلم کاروای؟ امیر قلیمان یک عرب بود. به عربی حرف می‌زد و حرف زدن به فارسی برایش بسیار بسیار دشوار. روزِ اول وقتی می‌آمد و می‌ایستاد پشت دسته شنید که به او گفتند : بشین آش‌خور گوز. بشین پاشو داده بودند و او همین طور هاج و واج می‌نگریست. معنای گوز را نمی‌دانست. من اوز؟ من اوز؟ یک نفر به او نزدیک شد. ایستاد روبرویش و چشم دوخت در چشمِ او. دستش را گذاشت روی شانه‌اش و می‌خواست وادارش کند که بنشیند. با زدن به سینه‌ی او، امیر گفت «ابتعد منی…ابتعد منی». سرباز بی‌نوا که نمی‌فهمید او چه می‌گوید و فقط می‌خواست نظم را هر چه زودتر برقرار کند از کوره در رفت. آمد و یک اسلحه را برداشت و می‌خواست با قنداق….پریدم جلو. «چی کار می‌کنی احمق؟ فاصله بگیر ازش. همین. می‌گه ازم دور شو». همان لحظه برای اولین بار صدای خنده‌اش را شنیده‌ام. خنده یا قهقهه؟ چرا این طور دردآور؟ این قدر تیز؟ این قدر…رفته‌رفته با او عاطفه برقرار می‌کردم. به او نزدیک می‌شدم. نیمه‌های شب می‌رفتم پیش او و یک سیگار به او می‌دادم. آرام‌آرام شروع می‌کرد به فارسی فهمیدن. با ترکیبی از زبانِ اشاره و چند کلمه عربی با هم رابطه برقرار می‌کردیم. هرگز نتوانست سوالم را بفهمد : «چرا این طور می‌خندی تو؟ چرا هر وقت که بخوای می‌تونی بخندی؟». بله. او هر گاه که می‌خواست، هر وقت که اراده می‌کرد، می‌خندید با صدای بلند. یک روز نشسته بودم و از او خواستم بخندد. و خندید. تلفن همراهم را درآوردم و …و از او فیلم گرفتم. از خنده‌اش. نمی‌خواستم و نمی‌توانستم که به او نزدیک شوم. از شبِ گذشته به این ور نگاهم افتاده است به خنده‌ی او. و هنوز که هنوز نمی‌فهممش.

 امروز سربازی من یک ساله شد. درست یک سال پیش در چنین روزی از یک شب بی‌خوابی آمده بودم. بی‌قرار بودم. ناآرام. در هول و هراس. همیشه مواجه شدن با ناشناخته‌ها آدم را می‌ترساند. با این‌که جسته‌گریخته درباره‌اش شنیده بودم اما خوب می‌دانستم تجربه‌ی هر کس فقط و فقط برای خودِ اوست و بس. قرار بود از روز بعد یک سرباز باشم. منی که شب‌ها بیدار می‌ماندم و روزها می‌خوابیدم، باید صبح زود از خواب برمی‌خاستم. و برخاستم با سردرد. آن سردرد هنوز با من است. در من است. سرم درد می‌کند برای بلعیدن زندگی. برای تجربه‌ی زندگی. زندگی پیش‌پرداختی‌ست که مرگ از ما طلب می‌کند. مرگ از ما می‌خواهد که زندگی کنیم. در این یک سال کوشیده‌ام روح زندگی را بشناسم. با آن درآمیزم. از مستی‌های شبانه در پادگان گرفته تا دویدن زیر باران و برف. از نوشتن با شوری دیوانه‌وار و پیشانی عرق‌آلود گرفته نا نگاهی بی‌حوصله و بی‌اعتنا به کلمات. از ایستادن روبروی فرمانده و گفتن «شما دارین ناخواسته با کلماتی که به کار می‌برین به من توهین می‌کنید آقا» تا تنبیه یک سرباز (گاهی اوقات فاصله گرفتن از خود و خیره شدن به چیزی که می‌توانستیم باشیم می‌تواند برایمان راه‌گشا باشد : قساوت قلبی که در خود دیدم، آن نگاه دردمندانه‌ی ملتمس دیگری، آن میل دیوانه‌وار به خون را هرگز از یاد نخواهم برد)

و….

امروز سربازی من یک ساله شد. در اصطلاحات ویژه‌ی دنیای سربازی یک سرباز از این به بعد می‌افتد به نکشی اما درست مثل هر اصطلاح دیگری، این یکی نیز سرشار است از اشتباه. پر است از خطا و نابلدی. فرض کنید یک ماشین از یک جاده‌ی کوهستانی می‌رود بالا. پر از سرنشین است و می‌گویند ماشین نمی‌کشد. سازنده‌ی این اصطلاح سربازی را همچون کوه‌نوردی دیده اما …اما وقتی می‌خواهیم از یک قله برویم بالا پر از انرژی هستیم. دو سوم مسیر را پیموده‌ایم. قله را فتح کرده‌ایم و حالا زمان سرازیر شدن رسیده است. زمان پایین آمدن از قله‌ی کوه. زمان سرعت گرفتن قدم‌هاست حالا.

امروز سربازی من یک ساله شد. نشسته‌ام و نگاه می‌کنم به خودم. به تو. به او. به دیگری. و به امیر. فرسنگ‌ها فرسنگ از امیر فاصله دارم. امیری که از سربازی می‌ترسید مرده است حالا. نفس نمی‌کشد. از یاد رفته است. و در ذهن این یکی که من باشم بت سربازی شکسته است. بتی نبوده است اصلاً. اتفاقی بود که باید می‌افتاد. نقطه سر خط.

امروز سربازی من یک ساله شد. خوشحالم یا ناراحت؟ راستش درست نمی‌دانم.

 بعد از کلی تشویش و تردید، ساعت‌ها دودلی و بازنویسی، تازه رسیده بودم به نگارش اولین جملات آن : «مابین تمام جملاتی که روی دیوارهایش دیده‌ام این یکی بس به مذاقم خوش آمد : سکوت سرشار از سخنان ناگفته است. درست مثل حضور سراینده‌اش با آن موهای سفید یال‌وار، حضوری دارد بس قدرتمند. این جمله را در پاسدارخانه دیدم که با جوهری قرمزرنگ نقش بسته بود روی دیوار. نه! هرگز نخواسته بودم فاش بگویم با صدای بلند. گفتن و نوشتن از این نگاه ورای حد تقریر است و به گذشتن از گذرگاه بی‌پایان بی‌پایانی می‌ماند؛ گذرگاه تمناهای به زبان آمده و بر زبان نیامده…..»

 

۲ دیدگاه

  1. morteza m

    ۱۲/۳۰/۱۳۹۱, ۰۴:۵۸ ب.ظ

    امیدوارم این مدت باقی‌مونده راحت بگذره بهتون. منم سربازی نرفتم هنوز و ازش گریزانم، به همان دلایل مذکورِ شما. اما بنظرم اون راننده تاکسی حرفِ خیلی جالبی زده.
    با آرزوی سلامتی و سبک‌بالی برای سرباز/سرکارِ اجباری…

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد