نگاهی به فیلم «عشق» ساخته‌ی میشاییل هانکه

, , ارسال دیدگاه

آمور

عشق، این مقدس‌ترین واژه‌ی جهان هستی و در عین حال دست‌مالی شده‌ترین کلمه‌ی تاریخ زندگی انسان، بارها و بارها دست‌مایه‌ی هنرمندان طیف‌های گوناگون قرار گرفته‌است. از نقاشان بسیاری از دوران‌ها گرفته تا مجسمه‌ساز و آهنگ‌ساز و از همه مهم‌تر در دنیای بی‌کران شعر و ادبیات و در ادامه سینماگران مطرح تاریخ سینما.

حالا میشائیل هانکه، یکی از ستایش‌شده‌ترین کارگردانان ۱۰ سال اخیر سینمای اروپا، عشق را دست‌مایه‌ی آخرین اثرش قرار داده و با روایت و ساختاری کاملاً متفاوت و هدف‌مند و با انتخاب سو‌ژه‌ای غریب فیلمی متفاوت را به سینمای جهان هدیه کرده‌است.

عشق روایت زوال جسم آدمی در بستری از شاعرانگی و تنهایی‌است. و در ضمن روایت عشق پایان‌ناپذیر دو انسان. دو عاشق که همانطور که مرگ برایشان و برای همه واقعیت گریزناپذیر زندگی است، وصال هم همان حکم مرگ را دارد.  نکته‌ای که شاید عشق را در میان انبوه آثار رومانتیک تاریخ سینما، شاخص می‌کند، بیش از هر چیزی به زاویه‌ی نگاه هانکه بازمیگردد. هانکه با شیوه‌ی خاص خودش در کارگردانی و با طمانینه‌ی فراوان تماشاگر را با این چالش اساسی روبرو می‌کند: این‌که در نهایت بر سر یک عشق دوام آورده چه می‌آید؟ یک رابطه‌ی طولانی به کجا خواهد انجامید و پیری و فرسودگی چه بر سر عشاق خواهد آورد؟

این قبیل سئوال‌ها شاید در وهله‌ی اول چندان پر اهمیت به نظر نرسند اما باید توجه داشت که مخاطب به طور معمول با پیش‌فرض‌هایش با اثر روبرو می‌شود. برای همین است که مثلاً در لانگ شات اوایل فیلم در سالن کنسرت، دائماً منتظر کات خوردن نما هستیم و نمای مورد نظر بسیار دیرتر از آن‌چه انتظار داریم و یا به عبارتی به آن عادت داریم به نمای بعدی کات می‌خورد. حالا برگردیم به این‌که چرا سئوالی که عشق پیش روی تماشاگر می‌گذارد مهم است؟ در اغلب داستان‌های عاشقانه، مسئله‌ی اصلی، رسیدن یا نرسیدن عاشق و معشوق است. از داستان‌های کهن فارسی تا ادبیات کلاسیک اروپا همواره با دانستن این نکته که آیا دو دلداده به وصال هم می‌رسند یا نه، داستان پایان می‌پذیرد. اما هانکه پا را فراتر از این می‌گذارد و به فرض رسیدن دو دلداده نگاهش به ادامه‌ی زندگی آن‌هاست. پس غریب بودن عشق تنها به شیوه‌ی کارگردانی و ریتم و نماهای طولانی آن مربوط نیست. عشق از اساس فیلم آوانگارد زمانه‌ی خود است.

نقطه عطف اول فیلم‌نامه بسیار زودتر از آن‌چه در فیلمنامه‌نویسی کلاسیک مشهور است اتفاق می‌افتد (حدود دقیقه ۹). ژرژ در حالی‌که مشغول حرف زدن با آن است، متوجه سکوت غیر طبیعی او می‌شود و این سکوت در خانه‌ی زوجی که همواره پر از آواهای موسیقی بوده، هشداری برای مرگ و زوال است. واقعاً برای چنین زوجی که پیوند ناگسستنی با موسیقی دارند، چه چیزی می‌تواند دهشتناک‌تر از سکوت باشد؟ حالا ژرژ مانده و خانه‌ای که در سکوتی آزاردهنده، او را عذاب می‌دهد. خانه‌ای که نمی‌تواند پذیرای آدم‌های امروزی باشد. حتی دختر ژرژ و آن، که گاهگاهی به پدر و مادرش سر می‌زند، منتظر مرگ آن‌ها و به ارث بردن این خانه است. ژرژ نمی‌تواند هیاهوی هیچ غریبه‌ای را در کنار خاموشی جانکاه معشوقه‌اش تحمل کند. حتی کبوتری که وارد منزل شده را تاب نمی‌آورد. هانکه از هیچ تلاشی برای القای حس مورد نظرش فروگذار نمی‌کند. از مکث‌های طولانی دوربین گرفته تا سکوت‌های هراسناک اغلب صحنه‌ها. حتی در جاهایی مثل صحنه‌ای که ژرژ و آن از کنسرت به منزل بازمی‌گردند، دوربین خویشتن دارانه از ورود به خلوت آن‌ها خودداری می‌کند.

ژرژ در برزخ انتخاب بین ادامه‌ی وضعیت دردبار و جانکاه کنونی و پایان دادن به آن، دومی را بر می‌گزیند. اما این فقط یک “اتانازی” صرف نیست. هانکه هوشمندانه و استادانه، همزمان با مرگ آن، ژرژ را هم برای همیشه ناپدید می‌کند و این می‌تواند آغاز یک وصال باشد. شاید در دنیایی و جایی دیگر. حالا دختر ژرژ و آن مانده و خانه‌ی خالی والدینش. خانه‌ای که شاهد عمری زندگی عاشقانه بوده و محرم اسرار ژرژ و آن. هانکه ثابت می‌کند که می‌توان از هر واژه‌ای و داستانی، هر چند بارها استفاده شده، فیلمی این‌چنین تکان‌دهنده و ژرف ساخت و این سینما است که همانند عشق بین ژرژ و آن همواره زنده است و به حیاتش ادامه می‌دهد.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد