نقدی بر فیلم «شرم» ساخته‌ی استیو مک‌کوئین

, , ۳ دیدگاه

shame_movie

اگر فیلمی را اغلب با یک نشانه‌ی مشخص به‌یاد آوریم و یا اگر قدرت تحمیل این نشانه چنان باشد که در پستوی ناخودآگاه‌مان مدام خودش را به رخ بکشد تکلیف چیست؟ اصلاً می‌توان از فکر خیره شدن به این دریچه گریخت؟ پاسخ هر چه باشد نمی‌تواند این حقیقت را انکار کند که تکانه‌ی هر کنشی در وجود ما می‌تواند به هزاران شکل گوناگون در دیگران هم اتفاق بیفتد و شاید به همین دلیل است که گاهی از دورترین و ظریف‌ترین نشانه‌های یک اثر، شخصی‌ترین تأویل‌ها و تعبیرها برمی‌آید. شرم را به همان صورت می‌توان به خاطر سپرد که آغاز می‌شود: یک مرد و یک بستر. بستری نه تنها برای لذت که حتی برای عذاب و شکنجه. این‌که چگونه براندون (مایکل فاسبندر) به باور من از قدم گذاشتن در میعادگاه لذت و غریزه به مسلخ شکنجه و تن‌آزاری می‌رسد، همه‌ی آن چیزی است که سعی می‌کنم در این نوشته بر آن تأکید کنم و از کنار آن به گوهر ارزشمند تنهایی‌ای برسم که پوسته‌ی شفاف زندگی براندون است.

نخست باید براندون را بهتر شناخت. آیا باید او را به سبب اعتیادش به ارضاء و انزال منزجرکننده بدانیم یا باید از جاذبه‌ی او که ویژگی جدایی‌ناپذیر بسیاری از محبوب‌ترین شخصیت‌های سینمایی ماست خوش‌مان بیاید؟ جاذبه‌ای که به آسانی می‌تواند تلاقی نگاهی در مترو و نیز مکالمه‌ای کوتاه در نوش‌گاه را به هم‌‌آغوشی تبدیل کند. با این توصیف‌ها و دست گذاشتن روی این مشخصه‌ی در ظاهر عمیقاً فیزیکی شاید راه اشتباهی گشوده شود؛ این‌که هر آن‌چه که لازم است درباره براندون بدانیم به همین جملات خلاصه می‌شود و در واقع تقلیل می‌یابد. اما در روندی عمیق‌تر چنین اداراکی را تنها می‌توان در رویکرد فیلم به نمایش این ویژگی و حالات و روحیات براندون جست. و به واقع چطور می‌شود درک براندون را معادل درک فیلم ندانست در حالی که او در تمام سکانس‌های فیلم حاضر است و حتی شبی که خواهرش (کری مولیگان) با دوست/رییس براندون روی تخت او مشغول معاشقه‌اند فیلم بدون این‌که حتی نمایی از آن دو نشان بدهد منتظر واکنش او می‌ماند. دوباره به نمای آغارین فیلم برگردیم. بستر سبز مایل به آبی ‌براندون جز سردی و سکوت حرف دیگری ندارد و همین رنگ آبی و حتی سبزِ سرد در بیشتر نماهای فیلم حس می‌شود. گویی براندون همان‌طور که از مترو پیاده می‌شود و به محل کارش می‌رود از بستری به بستری دیگر می‌رود. ادامه این ویژگی حتی در صحنه‌ای که براندون به رستورانی رفته که خواهرش آن‌جا اجرای خواندن دارد نیز دیده می‌شود. با این که در داخل رستوران از این نورها خبری نیست اما در لحظاتی که دوربین نمای بسته‌ی براندون را که از خواندن خواهرش منقلب شده (و چه‌قدر این آقای مایکل فاسبندر در این دو سه ساله نقش‌های خوبی بازی کرده از تُنگ ماهی و جین ایر تا همین شرم و حتی Haywire) ثبت می‌کند، در پس‌زمینه نقطه‌هایی از همان نورهای آبی و سبز دیده می‌شود. در چنین فضایی ورود سیسی به زندگی براندون نوعی تعدی به بستر برآمده از ذهن اوست و حتی جایی در فیلم که سیسی شبانه به بستر براندون پناه می‌آورد، او با غیظ او را از خود می‌راند. خلوت براندون تجلی نمایش عادت اوست و چطور می‌شود هر اعتیادی را برآمده از محرک‌ها نداست. چه آن‌هایی که به آشکار در دسترس‌اند و چه آن‌هایی که در پس نیروی ذهن جا گرفته‌اند. سیسی با این‌که یک عاشق شکست‌خورده است حضورش به مانند محرک یک عشق برای براندون است. در شرم آنچه که باید پس از کشف عشق اتفاق بیفتد، اتفاقاً نتیجه‌ی مطبوعی برای براندون ندارد. تنیدگی بیش از حد او به رابطه جنسی، هم‌خوابگی متفاوت او با ماریانْ (همکار تیره‌پوست‌اش) را ضایع می‌کند. این فرجام آغاز یک عصیان و بلکه پاسخ به یک خواهش درونی‌ست. در همان سکانس رستوران، آواز خواندن سیسی براندون را به گریه می‌اندازد و فیلم‌ساز – استیو مک‌کوئین – به آرامی به صورت او نزدیک می‌شود. هم‌چون سکانس دیگری که در رستوران می‌گذرد و براندون و ماریان با هم قرار دارند. نمای عمومی آن دو در رستوران بدون هیچ قطعی با طمأنینه به یک نمای نزدیک‌تر و فقط از آن دو می‌رسد. مک‌کوئین به جای خُرد کردن صحنه‌ها غالبِ گفت‌وگو‌ها را در یک نما و با زوم‌هایی نامحسوس گرفته تا با این شیوه جدا از دست‌یابی به سبکی روایی در تصویر به معادل مناسبی در ارائه‌ی کنش‌های براندون برسد. همان کنش‌هایی که از پیچاپیچ ذهن به فواره‌ی غرایز پرتاب می‌شوند. کنش‌هایی چون خودارضایی‌های او، برخورد قهرآمیز او با خواهرش و مقابله تمام‌عیارش برای نباختن تنهایی‌. پیش از همان عشق‌بازی ناکام با ماریان، براندون که برای بار اول توجهش به او جلب شده و خیره به اوست در فلش فورواردی کوتاه ماریان را در همان بستر تصور می‌کند و این لذت کوتاه هیچ گریزی برای غریزه‌ی سرکش او که با عشق بیگانه ‌است نمی‌گذارد. به همین سیاق است که او آن ناکامی را این‌بار با رابطه‌ای بی‌تفاوت و تقلیدی جبران می‌کند و برای رسیدن به تنهایی آرمانی‌اش سیسی را از خانه‌اش می‌راند و در تقابلی دیوانه‌وار، با سپردن تازیانه‌ی شکنجه بر امیالش خود را مجازات می‌کند. او در اوج لذت با صورتی کشیده و دفرمه که انگار دارد سنگینی فرود آمدن تازیانه‌ها را تاب ‌می‌آورد معصومانه خیره به ما می‌نگرد.

صحنه‌ی پایانی فیلم متناظر به یک کشاکش درونی است که وجهی متقارن در فیلم دارد. مک‌کوئین پیش‌تر دویدن شبانه‌ی براندون در خیابان‌های خلوت و پاکیزه‌ی نیویورک را با دویدن اندیش‌ناک او به سوی خانه برای یافتن خواهرش تکرار کرده بود و این‌بار در پایان فیلم زن زیباروی، آراسته‌تر خودْ «خواهش» را تقدیم براندون می‌کند و پیش از آن‌که او پاسخی برای آن پیدا کند فرجام فیلم فرا رسیده‌ است. همان‌طور که آراستگی براندون و تصویر او در محل کارش در طول فیلم کم‌تر می‌شود و صورت زخمی و لباس‌های غیر رسمی جای آن‌ها را می‌گیرد، هر واکنشی از سوی او به کنش آن زن در مترو عاقبت متفاوتی با آن‌چه که پیش از این او را در بر می‌گرفت خواهد داشت. به بیانی دیگر و البته فکر می‌کنم شخصی‌تر از سوی من، تنهایی معنای تازه‌ای برای او پیش‌ آورده که در ورای تمام خواسته‌ها و لذت‌ها و احساسات او خواستنی‌تر است. پرستش‌گاه تنهایی براندون با قربانی‌شدن عشق انگار روشن شده اما او عشق را نمی‌میراند. زنده نگهش می‌دارد تا این بار اگر چه با درد، تنهایی را هم بتواند زنده نگه دارد.

 

۳ دیدگاه

  1. رضا بناتیا

    ۰۲/۲۹/۱۳۹۵, ۰۷:۱۰ ب.ظ

    برداشتی دور بود بنظرم از فیلم. تمام فیلم اعتیاد است و اعتیاد و عذاب. جایی برای عشق و امید نیست.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد