درباره‌ی «گرگ» ساخته‌ی مایک نیکولز

, , ارسال دیدگاه

3

گرگ (محصول ۱۹۹۴) فیلمی‌ست از مایک نیکولز، سازنده‌ی آثار مطرحی چون چه کسی از ویرجیانا وولف می‌ترسد (۱۹۶۶)، فارغ‌التحصیل (۱۹۶۷)، نزدیک‌تر (۲۰۰۴)، جنگ چارلی ویلسون (۲۰۰۷)و…. گرگ در بین این آثار مطرح، مغفول مانده و بسیار کم‌ به ‌آن توجه شده. گرگ نوآوری و جسارت  دو فیلم نخست نیکولز (چه کسی… و فارغ‌التحصیل) و ارزش و اعتبار آکادمیک (نزدیک‌‍تر اقتباسی بسیار موفق و مثال‌زدنی محسوب می‌شود) نزدیک‌تر را نداردو هم‌چنین فاقد موضوعی جنجالی‌ست (جنگ چارلی ویلسون از موضوعی حساسیت‌برانگیز بهره می‌برد) اما سزاوار مهجور واقع شدن هم نیست. شاید دلیل دیگری که منجر ‌به نادیده گرفتن این فیلم شد، سال پربار ۱۹۹۴ در عرصه‌ی تولید و عرضه‌ی فیلم‌های مخاطب‌پسند، قابل‌بحث و باکیفیت باشد؛ سالی که تنها در آمریکا، فیلم‌های مطرحی هم‌چون پالپ فیکشن، رهایی از شائوشنگ، فارست گامپ، راه رفتن مرد مرده، لئون/حرفه‌ای و… به نمایش درآمد. گرگ حتی داستان ویژه‌ و متفاوتی ندارد. فیلم‌های زیادی به فرآیند تبدیل انسان به موجودی دیگر پرداخته‌اند (به‌عنوان مثال در همان سال، فیلم پرستاره‌ی مصاحبه با خون‌آشام اکران شد). اما آنچه گرگ نیکولز را از آثار مشابه‌اش متمایز می‌کند، کارگردانی و فضاسازی مناسب، دیالوگ‌های زیبا و ادیبانه‌ی فیلم در فیلم‌نامه‌ی کم‌نقصِ آن، موسیقی مناسب اریکونه و از همه مهم‌تر، حضور دو بازیگر به‌غایت جذاب در کنار یکدیگر است: جک نیکلسون ۵۷ساله و میشل فایفر ۳۶‌ساله. هم‌نشینی این دو بازیگر در فیلم، زوجی بی‌همتا و افسون‌گر به‌ ارمغان آورده. نیکلسون در آستانه‌ی کهن‌سالی و فایفر در آستانه‌ی میان‌سالی، هر یک در اوج پختگی و جذابیت قرار دارند. این‌دو ساحره در گرگ  تصویری فنا‌ناپذیر از خود به‌جای می‌گذارند. جاذبه و افسون‌گری این زوج در سرتاسر فیلم جاری، تأثیرگذار و قابل رؤیت است.

 فیلم‌نامه‌ بستری مناسب برای شکل‌گیری عشقی عمیق و رابطه‌ای غبطه‌برانگیز بین این‌دو ترتیب می‌دهد؛ ویل رندل (جک نیکلسون) ویراستار درست‌کاری‌ست که به‌واسطه‌ی خیانت شاگرد قدیمی‌اش پس از سال‌ها کار صادقانه و موفق، از کارش بی‌کار می‌شود و در اثنای همین بحران متوجه رابطه‌ی پنهانیِ شرم‌آور همسرش با همان شاگرد خائن می‌گردد. ویل در سنی حساس بی‌کار شده و از خیانت همسرش هم آگاهی یافته اما برخلاف شرایط بحرانی شغلی و موقعیت تلخ زندگی شخصی‌اش احساس فوق‌العاده‌ای دارد؛ چرا که حواس پنج‌گانه‌اش (شاید هم شش‌گانه‌اش) به‌شدت قدرت یافته‌اند و با دختری منحصربه‌فرد نیز آشنا شده است. لورای زیبا (فایفر) در آستانه‌ی میان‌سالی و در اوج رفاه، تنها و مغرور و دست‌نیافتنی‌ست. اما از همان دیدار ابتدایی، گویی ریسمانی نامرئی این‌دو را به‌یکدیگر گره می‌زند. رابطه‌ای آرمانی و خدشه‌ناپذیر، بینِ ویل رندلِ دوست‌داشتنی و لورای بی‌همتا شکل می‌گیرد.

خوی حیوانی به‌وجود آمده در ویل پس از تصادف‌اش با گرگی که وسط جاده انتظار ویل را می‌کشیده، او را درنده و وحشی می‌کند اما این ویژگی تنها در برابر کسانی‌ که لایق چنین برخوردی باشند، بروز می‌یابد. ویل به‌تدریج این صفات حیوانی را به‌عنوان هدیه‌ای ویژه  می‌‌پذیرد و به‌واسطه‌ی این هدیه از پوسته‌ی منفعلانه‌ی خود که مدت‌ها درونش خزیده بوده، بیرون می‌آید و رویه‌ای نو در پیش می‌گیرد. این صفاتِ خشن با خوش‌قلبی ویل آمیخته می‌گردند و کارکردی مثبت پیدا می‌کنند. او بخشندگی بی‌جهت خود را در مواجهه با اطرافیان سودجو کنار می‌گذارد و همانند موجودی که در حال تبدیل شدن به ‌آن است، در مسیر انتقام گام برمی‌دارد. او لذت انتقام را -هرچند ناخواسته- می‌چشد و قاطعانه با مسائل برخورد می‌کند و با همین قطعیت است که عشقی حقیقی و تردیدناپذیر را با لورای زیبا تجربه می‌کند؛ تجربه‌ای بی‌نظیر در پیکره‌ی رابطه‌ای بس عمیق؛ آن‌قدر عمیق که دیگران را حدسی بر آن نیست. ویل و لورا مکمل یکدیگرند و می‌خواهند کنار یکدیگر باشند تا «کمال» را تجربه کنند؛ اما گویی دنیای واقعی تابِ «کمال» آنها را ندارد. ولی خوش‌بختانه فیلم کم نمی‌آورد و قافیه را به دنیای کم‌ظرفیت واقعیت و منطقِ بی‌منطقِ این دنیای تنگ‌نظر نمی‌بازد؛ بلکه عاشقان حقیقی‌اش را به دامان پنهان و بی‌کران فراواقعیت هدیه می‌کند تا آن زوج افسانه‌ای در حریمی امن و ناپیدا، جدا از دنیای محنت‌آلود و دوست‌نداشتنیِ واقعیت و به دور از مردمانِ دروغ‌گو و دوست‌نداشتنی‌ترش، در کنار یکدیگر بزیند و به‌واسطه‌ی عشق‌شان کامل باشند. شاید، تا ابد…

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد