مروری بر «هفت» ساخته‌ی دیوید فینچر

, , ارسال دیدگاه

همینگوی می‌گوید: «دنیا جای خوبی‌ست، ارزش جنگیدن را دارد»

هفت دومین ساخته‌ی بلند سینمایی دیوید فینچر روایت‌گر یک تراژدی غم‌انگیز در جامعه‌ای است که دچار تکرار و روزمرگی شده و خالی از معنویت و دگرگونی است؛ جائی‌که انسانیت در آن در پایین‌ترین وجه ممکن خود قرار گرفته است. جامعه‌ای که ارزش‌ها و آرمان‌های خود را از دست داده و هیچ قهرمان و باور مذهبی و ملی ندارد. این‌جاست که یک روانی افسارگسیخته تصمیم می‌گیرد خود عدالت را برقرار سازد. او خود را برای موعظه‌ی مردمی که غرق در گناه، فساد و تباهی شده‌اند، انتخاب‌شده از سوی خدا می‌داند.

در فیلم فینچر نمادها رنگ‌باخته‌اند. باران، این نماد پاکی که پس از بارش آن شاهد تغییر محیط و پاک شدن پیرامون‌مان هستیم، حال تبدیل به عنصری گشته که وحشت و نامیدی را مضاعف می‌کند. در این شهر انگار خبری از خورشید نیست که شاید با روشنایی خود حقایق تلخ این مردم را آشکار سازد. این فیلم دادگاهی است که هیئت منصفه‌ی آن ما هستیم. ما که خود در عین بی‌گناهی بزرگت‌رین گناه‌کاران هستیم، حال باید به قضاوت درباره‌ی مردی بنشینیم که برای آن‌چه انجام داده دلایل منطقی دارد. کار او در ذات اشتباه و جنایتی هولناک است اما نباید فراموش کرد که قربانیان او نیز خود گناه‌کارند. تلاش او برای اصلاح جامعه‌ای سرشار از فساد و بیدار کردن وجدان این مردم است که در خواب غفلت فرو رفته‌اند. در ادیان دینی مجازات هریک از این هفت گناه کبیره مرگ است اما این‌جا قوانین اجازه نمی‌دهد فردی را به خاطر تنبلی یا پرخوری به وادی مرگ بُرد.

این‌جا دو زوج تاریخی سینما را داریم. دو کارگاه که در ابتدای فیلم سرشار از تضاد و پارادوکس هستند و به گونه‌ای مکمل یکدیگر. اما در انتهای فیلم شاهد تغییرات اساسی در تفکرات و آرمان‌های آن‌ها هستیم. شاید بتوان گفت هریک از آن‌ها قدمی بزرگ به سوی یکدیگر بر‌می دارد. شخصیت اول فیلم، سامرست با بازی درخشان مورگان فریمن خسته از این جامعه و در آرزوی رهایی از این شهر و دردسرهای آن است. مردی که باورهایش به این شهر در طول این چند سال رنگ باخته‌اند و هیچ امیدی به اصلاح این مردم ندارد. اما در مقابل میلز جوان با بازی برد پیت را داریم که سعی در نجات این مردم دارد و خود را فردی از آن‌ها می داند. او سرشار از شور و انگیزه، کله شق، یک‌دنده و جاه‌طلب است.

فیلم غرق در سیاهی، غم و و وحشت است که این فضا یادآور فضای دلهره‌آور فیلم‌های آلفرد هیچکاک است؛ همان‌گونه که فینچر از ستایش‌کنندگان سینمای اوست و همواره مشاهده کرده‌ایم که این عناصر از مولفه‌های ثابت فیلم‌های او بوده است و نشان‌دهنده‌ی دیدگاه او نسبت به دنیای پیرامونش است. هفت یکی از پایه‌های اصلی سینمای مدرن و کلاس درسی برای هر کارگردان علاقه‌مند به سینما است. فیلمی که بارها مورد تقلید قرار گرفته اما هیچ نسخه‌ای از این فیلم‌ها نتواسته در نشان دادن این هفت گناه موفق عمل کند. فینچر همچون پدری روحانی به شیوه‌ی خود آموزه‌های دینی را با دیدی متفاوت به ما می‌آموزد. او ما را موعظه می‌کند و به قضاوت درباره‌ی خود و آنچه که انجام می‌دهیم وا می‌دارد و فکر ما را حتی پس از پایان فیلم مشغول و درگیر بازشناخت خود می‌کند.

سکانس پایانی فیلم را باید کاملا جدا از کل فیلم مورد بررسی قرار داد. فضای انتهایی فیلم یادآور روز محشر است؛ روز قضاوت و تصمیم. جایی که باید از خود پرسید برنده‌ی واقعی این ماجرا چه کسی بود؟ سؤالی که حتی قدرت شناخت و شناسایی خوب از بد را سخت می‌کند.

فیلم‌نامه‌ی هفت یکی از کم‌نظیر‌ترین فیلم‌نامه‌های اقتباسی از هفت گناه کبیره برگرفته از کتاب کمدی الهی دانته و با استفاده از قتل‌های زنجیره‌ای است. کوین واکر در خلق این درام تلخ جنایی موفق بوده اگرچه گاهی در فیلم‌نامه اشکالات و مسائل غیرمنطقی برای بیننده دیده می‌شود. یکی از نقاط ضعف فیلم آن است که کم‌ترین پرداخت را به شخصیت ترسی، همسر میلز، نسبت به دیگر شخصیت‌ها می‌بینیم. او نماد زنی پاک، مضطرب و سردرگرم است که به ناگاه قربانی ماجرا می‌شود. شاید کمترین ارتباط را در طول فیلم بتوان با این شخصیت برقرار کرد. در این‌جا به رابطه‌ی او با همسرش زیاد اهمیت داده نشده است. چیزی که شاید اگر بیشتر به آن پرداخته می‌شد محاطب را در انتهای فیلم در موضع بهتری برای قضاوت قرار می‌داد.

جان دو با بازی بی‌نظیر کوین اسپیسی، گرچه نقشش نسبت به دیگر شخصیت‌ها کوتاه است اما تاثیر خود را می‌گذارد و با دیالوگ‌های انفجاری و فلسفی خود بیننده را تحت تاثیر قرار می‌دهد. او با گناه حسادت‌، بی‌شک تجلی دیگری از شیطان است. هر دو آن‌ها با گناهی مشابه روبه‌رو هستند. اما این‌جا یک چیز طبق قاعده و نقشه پیش نرفته است. این‌که میلز به گناه خشم گرفتار شد اما کشته نشد. در این‌باره شخصاً دو دیدگاه دارم؛ یک: ترسی همسر او تقاص گناه او را پس داد و از آن‌جا که فینچر نمی‌خواست قاعده اعدادش بهم بریزد نگذاشت در طول فیلم بیش از ۷ نفر کشته شوند. اما شاید بتوان گفت میلز نمرد تا ما بفهمیم قرار نیست این گناهان با مرگ او به پایان برسد. این بازی ادامه دارد و تیر خلاص میلز به سمت ما هشدار می‌دهد که شاید نفر بعدی ما باشیم.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد