نگاهی دوباره به «نیویورک، از جزء به کل» ساخته‌ی چارلی کافمن

, , ۱ دیدگاه

«خب، چرا اینجوره؟… چرا عده­‌ی زیادی علاقه دارن درباره­‌ی پائیز بنویسن؟»… این سؤالی‌ست که در آغاز نیویورک، از جزء به کل، نخستین ساخته‌­ی چارلی کافمن در مقام کارگردان، توسط گوینده­‌ی برنامه­‌ی رادیویی پرسیده و پاسخ آن نیز بلافاصله داده می­‌شود: «خب فکر می­‌کنم پائیز به عنوان شروع یک پایان دیده می­‌شه… اگر یک سال رو مجازی از طول عمر تلقی کنیم، سپتامبر، که شروع پائیز هست، آغاز پژمرده شدن شکوفه‌­های گل رز و زوال دنیای پیرامون ماست».

دنیای عینی فیلم نیز از نخستین دقایقش دربردارنده­‌ی همین تــِم زوال و مرگ است. آدل، در اولین تصویری که از او می‌­بینیم با سرفه­­­‌ کردن معرفی می­‌شود و حتی هنگامی که محتوای یادداشت­‌هایش را تنها از طریق نریشن او می­‌شنویم، این سرفه‌­های مداوم با حالتی هجوآمیز شنیده می­‌شوند. در همان ابتدا، صدای گوینده­‌ی تلویزیون را می‌­شنویم که اعلام می­‌کند بر اثر یک زلزله در کشمیر، ۷۳۰۰۰ نفر جان باخته‌­اند. مرگ هــارولد پیــنتر و شیوع آنفولانـزای مرغی در ترکیه را در خبرهای روزنامه می­‌خوانیم. شخصیت اصلی داستان، کـِـیدن، در صندوق پستی بیرون خانه مجله‌­ای را با این تیتر تبلیغی مشاهده می‌­کند: «رسیدگی به بیماری شما». مدفوع آلیــو، به رنگ سبز درآمده! شیر درون یخچال فاسد شده است… همه­‌ی این موارد نشانه­‌هایی نمادین از شروع «حالت ناخوشایند»ی­‌ست که کـِـیدن به آن اذعان دارد؛ حالتی که با برخورد جسمی به پیشانی او انگار وارد مرحله­‌ی عینی خود شده و از این پس از جراحی لثــه، جوش چرک­‌دار، خشک­‌شدن غدد بزاقی گرفته تا حمله‌­های عصبی گریبان­‌گیر او می­‌شود. آری. خزان او نیز فرارسیده و زندگی‌­اش در سراشیبی سقوط قرار گرفته است. او حتی آگاهانه به ترس­­ خویش از مرگ اقرار دارد. بدین ترتیب ادامه‌­دادن، جز یک بازی محتوم و ناعادلانه برای بقا نیست.

از طرفی کـِـیدن، یک هنرمند است و بزرگ‌ترین منبع الهام هنرمندان همواره درونیات و تجربیات شخصی آن‌­ها بوده است. او می­‌خواهد التهاب‌­های درونی­‌اش را در قالب یک اثر باشکوه نمایشی­ بریزد؛ اثری که طبعاً رنگ­‌وبوی مرگ بر آن جاری­‌ست و چنان در نزد خالقش بااهمیت است که به مثابه‌­ی نمادی از جاودانگی به آن می‌­نگرد. به همین جهت ابعادش به‌تدریج چنان فراگیر می­‌شود که کل ماهیت هستی را دربر می­گیرد. کـِـیدن می خواهد «خودِ واقعی»اش (real self) را در این آفرینش غوطه­‌ور سازد تا  مرثیه­‌ای مصالحه‌­ناپذیر بر حقیقت تلخ و بی­‌رحم زندگی خلق کند. نمایشی از مرگ، اندوه و عشق. عشق با همه­‌ی آشفتگی‌ها و پریشانی‌هایش.

خب برای کسانی که کافمن را با کنکاش­‌های سحرآمیزش در هزارتوی پیچیده‌­ی ذهن می‌شناسند، شاید تا این­‌جای کار فیلم بیش‌­از­حد سودازده و تلخ به­‌نظر رسد، اما از این پس خواهیم دید که او چگونه مفاهیم مورد نظر را از همان دنیای پیچیده و رمزآلود بیرون می‌­کشد؛ دنیایی که قطعاً از روان پیچیده‌­ی خود کافمن نشأت گرفته و با نگاهی به فیلم­نامه­‌های پیشین او، مخصوصاً اقتباس که انگار حسب­‌حال خود اوست، این قرابت را بیشتر می­‌توان احساس کرد.

با ورود سمی (sammy) به داستان، فیلم وارد مرحله‌­­ی جدیدی می­‌شود. او که برای نقش‌آفرینی در جایگاه کـِـیدن آزمون‌­یابی می‌­شود، انگار ضمیر هوشیار اوست: «من بیست ساله که تو رو تعقیب می‌­کنم… با دنبال­‌کردن تو، همه ­چیز رو درباره‌­ت یاد گرفتم. پس من رو استخدام کن تا ببینی واقعاً کی هستی». به این ترتیب سمی، کـِـیدن را متقاعد می­‌کند تا نقش او را در اثر نمایشی باشکوهش ایفا کند؛ اثری که برای دربرداشتن روح حقیقی زندگی، به شکل نسخه‌­ای بازسازی­‌شده از زندگی واقعی کارگردانش درآمده است. به‌­تدریج پای همه‌­ی نزدیکان کـِـیدن به دل نمایش کشیده می­‌شود؛ با همان منطق نزدیک‌­تر­شدن به «خودِ واقعی». همسر فعلی­‌اش، کِلـــر، نقش خود را بازی می­‌کند. هِیـــزل، معشوقه­‌ی پیشین­‌اش، توسط بازیگری دیگر نقش‌­آفرینی می­شود، درحالیکه خود هِیـــزل دستیار کارگردان شده است. از این پس بارها شاهد تناقضات سرسام­‌آور بین بازیگرها و مابه‌­ازای واقعی­‌شان خواهیم بود؛ به‌­گونه‌­ای که در بسیاری از موارد می­‌بینیم عملاً جا پای یکدیگر نهاده‌­اند و همین امر، تمییز دنیاهای عینی و ذهنی را بسیار مشکل می­‌کند. سمی (در نقش کـِـیدن) به هِیـــزل واقعی علاقه­‌مند می­‌شود و کـِـیدن رابطه‌­ای کوتاه با بازیگر نقش هِیـــزل برقرار می­‌کند! یا مثلاً می‌بینیم که سمی دارد دیگر بازیگران را کارگردانی می­‌کند.

از این منظر فیلم به کپی برابر اصل کیارستمی پهلو می­‌زند. رابطه­‌هایی جدید از دل موقعیت‌های جاری زایش می­‌یابند و این­‌دو چنان در یکدیگر تنیـــده می‌­شوند که گویی یک هویت «واحد» را در عین گوناگونی شکل داده‌­اند. جان­‌مایه­‌ی فیلم مفهوم استحاله است. داستان همان سی مرغی که در مسیر مکاشفه قرار می‌­گیرند و در نهایت با استحاله در قالب «سیمرغ» به خودشناسی می‌­رسند. شخصیت­‌های فیلم انگار پروجکشن‌­هایی از یکدیگرند؛ تکه‌­هایی از یک پازل که معرف ابعاد مختلف شخصیتی کـِـیدن هستند و در کنار هم، همان خودِ واقعی­ را نشانش می­‌دهند. در این میان دامنه‌­ی حضور یک فرد اهمیتی ندارد. مهم جورشدن و مکمل‌­بودن این تکه‌­هاست؛ کمااینکه در نهایت حلقه­‌ی تکمیل­‌کننده­‌ی این پازل فردی‌­ست که به‌­ظاهر جزء بسیار کوچکی از زندگی کـِـیدن بوده است: الـِــن، همان خدمت­‌کار خانه‌­­ی آدل، که کـِـیدن مخفیانه در قالب او قرار می­‌گرفته و تقریباً هیچ­‌چیز درباره­‌ی او نمی­‌دانیم. نه چهره­‌ی او را از نزدیک دیده‌­ایم و نه حتی می­‌دانیم که دلیل غیبت ناگهانی‌­اش چه بوده است. شاید بتوان او را نمادی از یک «حال غایب» دانست. یک حفره­‌ی الکتریکی که که از مهاجرت الکترون­‌ها پدید آمده است. یک پتانسیل. یک موقعیت که دیگران از طریق او می‌توانند صاحب هویت شوند (مقایسه کنید با تونل اسرارآمیز جان مالکوویچ بودن). شاید هم سرنوشت او همانند دیگر شخصیت‌­های اصلی داستان، چیزی جز مرگ و فنا نبوده است… اما هنر امکان دوباره زنده­‌شدن را به آدمی می‌­دهد. آفرینشی دیگر­ در هیبت­‌های گوناگون را رقم می­‌زند. و شگفت اینکه الـِــن این­‌بار در مقام خالق نمایش­نامه‌­اش ظاهر شده است. در جایگاه خدایی. اوست که این­‌بار سکان هدایت نمایش را بر عهده گرفته و برخلاف تردیدهای کـِـیدن، انگار با اطمینان خاطر نقطه­‌ی همگرایی اثر را می‌­داند. می‌­داند که برای کـِـیدن، دوباره ساختنِ هستی، با همه­‌ی ابعادش کافی نیست. او باید تک‌­تک اجزاء را با اهمیت برابرشان خلق کند تا بتواند به ذات «واقعیت» نزدیک شود و این امر زمانی محقق خواهد شد که نقش، تا فراتر از قالبش بالا رود. عروجی تا جایگاه خدایی.

این کیفیت خداگونه­‌ی الـِــن/میلیسِـنت (با بازی دایان ویست)، آشکارا در پایان درخشان فیلم جلوه یافته است. او اکنون در مقام کارگردان اثر قرار گرفته، کـِـیدن در نقطه­‌ی مقابل، عهده‌­دار نقش الـِــن است و از طریق یک گوشی، راهنمای‌ی­های لازم را از میلیسِـنت دریافت می­‌کند. فرمان­‌هایی اندرزگونه که اندک شمایل باقی مانده از کـِـیدن را می­‌زداید و او را تماماً در قالب نقش‌­اش می­‌نشاند: «آن­چه که زمانی پیش روی تو بود، یک آینده‌­ی سحرآمیز و مهیج، اکنون در ورای توست؛ زیسته‌شده، درک­‌شده و ناامیدکننده. تو اکنون درمی‌­یابی که انسانی خاص نبوده‌­ای. در مسیر وجود جنگیده‌­ای و با لغزشی آرام از آن خارج می­‌شوی. این تجربه‌­­ی همه­‌ی انسان­‌ها در زندگی­‌ست. تک­‌تک افراد. اندوه‌­های او (الـِــن) همگی از آن توست؛ همه‌ی تنهایی‌­هایش، موهای خاکستری و پوشالی­‌مانندش، دستان سرخ­‌رنگ و سردش. همگی از برای توست»…

 زندگی کـِـیدن با استحاله در کالبد یک زن به پایان خود نزدیک می­‌شود؛ استحاله‌­ای که نشانه­‌هایش از مدت­‌ها پیش بروز یافته است. همسرش، کِلـــر، از پیکر او خون قاعدگی استشمام می­‌کند و بر لب­‌هایش برق‌­لب می­‌بیند. مدلاین، مشاور روان­‌شناسی‌­اش، انگار شخصی است که با اطمینان از این تغییر محتوم پرده بر­می‌­دارد: «روزی سراپای وجودت را فرا خواهد گرفت… تو حالا تقریباً غیرقابل‌­شناسایی شد‌ه‌­ای». همچنین در بخش­‌هایی از فیلم پرسش­‌هایی درباره­‌ی بحران هویتی کـِـیدن پیش می­‌آید که بارزترین‌­اش امکان همجنس­‌گرائی اوست. او حتی آشکارا رو به تَمی (بازیگر نقش هیزل، امیلی واتسون) می­‌گوید: «بعضی وقت‌ها احساس می­‌کنم با دختربودن راحت­‌تر کنار میومدم»… اکنون این دگردیسی در حال کامل شدن است و الـِــن/میلیسِـنت/کارگردان، واپسین تقلاهای خودآگاه کـِـیدن را برای ماندن در قالب خود، با فرمان نهایی‌­اش بی‌­نتیجه می­‌گذارد؛ هنگامی‌که می­‌بیند کـِـیدن همچنان به روشی برای پایان نمایشش فکر می‌­کند، با بیان جمله‌­ای که بی­‌رحمی‌­اش صورتی عریان دارد، به کـِـیدن فرمان مرگ می­‌دهد: «بمیر».

آنچه در ابتدا شروع یک پایان نام گرفته بود، اکنون در معنای استحاله‌­ای خود می­‌تواند پایانی برای یک شروع تلقی شود. هنگامی‌که «هر فردی همان دیگری­‌ست» (Everyone is everyone)، مرگ الـِــن/ کـِـیدن می­‌تواند سرآغازی باشد بر زندگی انسانی دیگر. دقت کنید که فیلم چگونه این چرخه‌­ی دایره‌­وار و تسلسلی را با قرینه‌­سازی با نقطه‌­ی آغازین داستان، یعنی همان ساعت ۷:۴۵ صبح، ایجاد می‌­کند. همان سپیدی غالب صبح­گاهی در روز نخست، اکنون به تصویر نهایی فیلم بدل می‌­گردد و این چنین است که سرنوشت انسان­‌ها در عین زوال، فنا و نیستی با جاودانگی پیوند می­‌خورد… همه در قالب یکی، یکی در قالب همه.

 

یک دیدگاه

  1. علی جعفرزاده

    ۰۹/۱۹/۱۳۹۱, ۱۱:۳۰ ب.ظ

    خوب می نویسی شاهد طاهری. من یه زمانی درباره یکی گفتم آینده فلان حوزه هنر ماست. حالا بماند که طرف الان کجاست. ولی درباره تو با قطعیت می گم تو آینده نقد نویسی ای. یه «آن» داره کارت داره که خیلی از اسمی ترها کارشون نداره

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد