درباره‌ی «یک روز» اثر لون شرفیگ

, , ارسال دیدگاه

آن یک روز مقدس؛ پانزدهم جولای؛ روز سنت لوییس: «یک چیزی یک چیزی یک چیزی ماندگار خواهد شد، به سانِ روز اول بکر و تازه، اگر هوای پانزدهم جولای بارانی باشد.» شعری که دکستر در اولین هم‌خوابگی‌اش با اِما زمزمه می‌کرد؛ در شبی که پانزدهم جولای بود و نور در انعکاس سنگ‌فرش‌های باران‌زده‌ی خیابان می‌درخشید که سر‌آغاز دنیای اثر است. خواه خرافه‌ای برخاسته از سنت باشد یا بازیچه‌ی شاعرانگی‌های یک شاعر انگلیسی. هر چه هست زیرکانه به رابطه‌ی عاشقانه‌ی اِما و دکستر راه می‌بَرَد و از یک زبان‌بازی خوش‌آب‌و‌رنگ یا خیال‌بافی عاشقانه به انگاره‌ی شرقی جدی‌تری بدل می‌گردد و جهان یک روز را می‌سازد؛ جهان تداوم و تکرار. چیزی مانند یک چرخه‌ی سیری‌ناپذیر و ایستا؛ که انگار «حرکت» تنها در چنین محملی مهلت ظهور می‌یابد. چرخه‌ای که «شرفیگ» با توصیف مو‌به‌موی آن، مقدس می‌شمارد و به دنبال نمایش تداوم آن، رابطه‌ی منحصر به فرد اِما و دکستر را پانزدهم جولای هر سال روایت می کند؛ که از سرِ همان باور شرقی تداوم یافته است.

بی‌تردید در پسِ فراز و فرود رابطه‌ی اِما و دکستر شاه‌کلیدی پنهان است. یا تصویری نمادین که ما را به جهان بی‌کران شرفیگ و تفسیر واژگان پر‌طمطراق تداوم، تکرار و تضاد رهسپار می‌کند. نه در توی‌در‌توی روایت و ایماژها، بلکه در قابی با دو یا چند جمله‌ی کوتاه. شرفیگ مانند شعبده‌بازی چیره‌دست، کلید شعبده‌هایش را در زیر و زبرِ آستین جامه یا کلاه مشکی‌اش پنهان نمی‌کند؛ می‌گذارد در پیشِ نقطه‌ی مقابل و با کم‌ترین تاکیدی از آن می‌گذرد. کلید رمز شرفیگ، تجسم نمودار روایی یک روز است: دایره‌ای که در قاموس تائو باوران برای هر پدیده‌ای نیروی مکمل و قرینه‌ی مادینه و نرینگی تصور می‌کند و آن  را در خود تا بی‌کران امتداد می‌دهد. دایره‌ای که اِما چند سال پس از اولین هم‌خوابگی‌شان، آن را بر قوزک پای دکستر کشف می‌کند و درباره‌اش می‌پرسد؛ همین یک مرتبه و برای آخرین بار. در ادامه هر چه هست، مصداق بصری توصیف دکستر از آن دایره- یین یانگ – است. دایره‌ای که نقطه‌های متضاد در محیط‌اش بار‌ها به هم می‌رسند و قرینه و مکملی از دو تکه‌ی جدا می‌سازند؛ مانند پانزدهم جولای هرسال پس از آن شبی که باران پیاده‌رو‌ها را خیس کرد و اِما آن‌ چه را که از رابطه با هم‌کلاسی‌اش در سر می‌پروراند، در شب فارغ‌التحصیلی تجربه کرد و این با‌هم‌بودگی تا سال‌ها هر بار به گونه‌ای تداوم یافت.

البته که این‌گونه روایت با آن چه از روایت مدور در سینمای کلاسیک با مثلاً «جادوگر شهر اوز» می‌شناسیم، متفاوت‌تر است و ایستایی زمان و دینامیک مکان را به‌کلی نقض می‌کند اما آن چه از روایت مدور یک روز تجلی می‌یابد نه در یگانگی مبداء، مقصد و سفر به مفهوم رایج کلمه، که در حساسیت راوی بر تکرار نقطه‌ی عطف رابطه اِما و دکستر نهفته است و به جنبه‌ی تماتیک اثر تنه می‌زند. جایی که دو نقطه‌ی متضاد (بخوانیم دو کاراکتر اصلی فیلم) بی‌آن‌که بیامیزند به هم می‌رسند و می‌گذرند. بی‌آن‌که بیامیزند، بی‌آن‌که بیامیزند، بی‌آن‌که بیامیزند. و به‌راستی دو قطب مخالف چگونه می‌آمیزند و یگانه می‌شوند؟ مگر نه این‌که هم‌آمیزی یین و یانگ موجبِ انهدام نظام زیستی تداوم و تقابل خواهد شد؟ آن‌گاه چگونه در غیبت تاریکی، روشنایی ظهور می‌کند؛ در فقدان ثبات، حرکت؟ جلوه‌ی دیگر شاه‌کلید شرفیگ، تاکید بر همین تضاد میان دو شخصیت اصلی فیلم است؛ آن‌گونه که یین و یانگ وجود دارد.

اِما دخترک تنها و غم‌گین دکستر است. نه اغوا‌گری شخصیت‌های آثار مرلین مونرو را دارد و نه معصومیت کودکانه‌ی اُدری هیپبورن در سابرینا و شورِ غلو‌شده‌ی شرلی مک‌لین در آپارتمان. بالغ است و بیش از هر چیز حساب‌گر و قانون‌مدار؛ که از رویاهای شخصی‌اش بر می‌آیند و به او منیــتی استقلال‌یافته‌تر از عشق به معشوق می‌بخشند. او مانند سابرینا به هرزگی‌های معشوق‌اش تن نمی‌دهد. اگر چه در مقاطعی اصول شخصی به احساس می‌بازد و سیرت عریان اِما، خود را برای دکستر در تبق اخلاص می‌گذارد. اما خود‌محوری، او را به نیمه‌ای تکامل‌یافته از رابطه‌اش با دکستر می‌رساند. می‌تابد و می‌تواند به مثابه‌ی نوری، تاریکی آمیخته با جهل و عیاشی دکستر را آگاهی و روشنایی بخشد. و شاید این همه‌ی آن چه باشد که شرفیگ در رابطه‌ی اِما و دکستر جست‌وجو می‌کند؛ بلوغ و پذیرش قاعده‌ی هستی. همان قاعده‌ای که اِما و دکستر را در مرزی هم‌چون پانزدهم جولای مانند خطی که میان یین و یانگ، مانند غروب که پلی است میان روشنایی و تاریکی، مانند مهری که مردانگی را به زنانگی می‌رساند، کنار یک‌دیگر می‌نشاند. اما وقتی مرزها از میان رفتند، وقتی قاعده را نادیده می‌گیری، ابتدای فرو رفتن است. و آیا این همان رازی نیست که در عمقِ چشم‌های زیبا و درخشان اِما، پشت لبخند‌های پهن و لا‌به‌لای رویاهای دور و دراز‌ش، غمی سرشار پنهان می‌دارد؟ میل به مخفی کردن تضاد و مرزی که او را از دکستر و رویایش دور می‌اندازد یا «اماواگر»هایی که در ادامه‌ی هر حقیقت اثبات‌شده‌ای او را مایوس می‌کنند. و اصلا آیا برای این نبود که خواست دکستر بر دایره‌ی یین یانگ روی پای‌اش جورابی ضخیم بپوشاند؟

اِما ناراضی و هراس‌ناک است؛ نه از آن چه آدم‌ها و اجتماع برایش مقدر می‌سازند، بلکه از آگاهی‌اش بر قوانینی که قدرت اداره‌ی تام و تمام رویاهایش را می‌گیرند. اِما نمی‌پذیرد و هر بار فرو می‌رود و در ادامه‌ی مسیر رویاهایش افسرده و ناتوان‌تر می‌شود و در نهایت ایستایی انکار ناپذیری او را تسخیر می‌کند که رو‌به‌روی تکامل و آگاهی و حرکت دکستر قرار می‌گیرد؛ و تنها در حضور ایستایی، حرکت رخ می نماید. آن‌ها مرزِ میان یین و یانگ را نادیده می‌گیرند و اِما قربانی می‌شود. قربانیِ قاعده‌ای که یین و یانگ را یگانه نمی‌یابد؛ هم‌چنان که حرکت و ثبات را. که اگر زیر پا گذاشته شود آن گاه نظام زیستی تداوم و تکرار فرو می‌ریزد و یین و یانگ که تا پیش از این بخشی از موجودیت را در همین تضاد و تکرار جست‌و‌جو می کردند، محو خواهند شد.

حالا دکستر پانزدهم جولای هر سال را با رویای اِما سر خواهد کرد. مرگ اِما به او و یادش در ذهن دکستر جاودانگی می بخشد، به همه‌ی با ‌هم ‌بودنشان در پانزدهم جولای. و از آن مهم‌تر، انگار مرگ اِما نیز بخشی است از ضرورت بلوغ دکستر. آن‌جا که شاگرد از آموزگار پیشی می‌گیرد و خاطرات دل‌نشین او را به‌سان شیرینیِ با‌هم‌بودگی‌شان می‌پذیرد. آن‌جا که در می‌یابد بایستگیِ تداوم، پذیرش محدودیت در نهان دایره‌ایست که اگر چه بی‌کران است اما از خود راهی به بیرون ندارد و نفی آن در حقیقت نفی «من»/ «ما»یی‌ است که در محدودیت و بی‌کرانگی همان دایره متولد می‌شود؛ نفی حرکت بر محیطی که نقاط متضاد را در مرزی به هم می‌رساند و عبور می‌دهد؛ نفی خاطره‌ی حضور اِما و ادامه‌ی حیات‌اش در ذهنِ اکنون بالغ دکستر. و مگر نه آن‌که دایره به توانِ هزار در خود تکرار پذیر است؟

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد