خانه ی ابری

, , ۱ دیدگاه

اولین دیدار ، عجیب و غیرمنتظره بود. یک برخورد ساده . من که خانه ام ابری بود ، آمدن باران را حس می کردم. دلم می خواست نفسی تازه کنم . باران که آمد، بوی خاک نم خورده ، جان تازه ای به من بخشید. برای من چیز غریبی بود که مردم تارومار می شوند. باران که آمد، برای مردم عجیب بود که من زیر باران راه می روم . دو نفر با انگشت، مرا به یکدیگر نشان دادند و خندیدند و من به آنها خندیدم . نمی دانستند باران چیست. آنها از خود فرار می کردند و من می رفتم که زیر باران، خودم را پیدا کنم.

یک مینی بوس آمد. عده ای با هیاهو سوار شدند. من ، تو را دیدم که از آن طرف خیابان آمدی. راســــــت قامت و ابرو در هم کشیده . با شکوه راه می فتی و آرامش را به خیابان باران خورده هدیه می دادی . آرامشی که فقط من احساس می کردم. بی هیچ واهمه ای از باران . ماشینها با شتاب عبور می کردند. نگاهت که به نگاهم افتاد، لرزیدم . من نگاهم را از تو گرفتم. می ترسیدم. لبخند زدی . به من لبخند زدی. دلم ، هری ریخت. رویم را برگرداندم . طاقت این همه نگریستن در چشمانت را نداشتم . به آسفالت خیس نگاه کردم. این یک فرار بود. آنجا هم چشمان خیس تو را می دیـــــــدم . همه جا و همه چیز ، چشمهای تو بود. برگشتم . دوباره نگاهــــــت را دیدم . تو ، می خندیدی با آن نگاه شفافت . تو ، شده بودی همه ی حواس من .

سنگ شده بودم . این خیالم بود که دوان دوان به دنبالت بود. باران، آهسته شد. به آسمان نگاه کردم. تو با ابر آمده بودی. تو با باران آمده بودی. دو نفر به هم رسیدند. احوال پرسی های روزمره . چه می کــــــنی ؟ خوبی ؟ دیگه چه خبر؟ و رفتند. سرد رفتند. مثل یخ از هم جدا شدند. یادت می آید ؟ من تو را ندیده بودم. تو هم مرا ندیده بودی . فقط در خیال با تو بودم. فکرم پرواز می کرد در هوای با تو بودن. باران که بند آمد، دو کبوتر آمدند. یکی از آنها نشست و کبوتر دوم، پرکشید و رفت. من دلم گرفت . قاطی کردم . آیا تو هم مرا گم می کردی ؟ می رفتی ؟ پر می کشیدی؟

بوی تنهایی ، آزارم داد. من تازه تو را پیدا کرده بودم . باز هم خانه ام ابری شد. چیزی به دلم چنگ انداخت . نه ،  نکند بروی و تنهایم بگذاری ؟

برای اینکه بوی تو را حس کنم ، آمدم زیر بالکن ایستادم . فاصله ی زیادی نبود. ماندم. مردی را دیدم که با خود حرف می زد. آینه . خود را در مرد می دیدم که در آنسوی خیابان بود . آنقدر نگاهش کردم تـــــــــا رفت در کوچه ای و گم شد. میوه فروش ، خربزه هایش را جار می زد و من یاد سهراب سپهری افتادم: دل خوش سیری چند؟

در فکر کبوترها بودم. کبوتری که نشسته بود، نگاهش را به پهنه ی آسمان دوخت. آیا آنها هم مثل ما آدمها با هم قهر می کنند و از هم جدا می شوند؟ نمی دانم. فقط دیدم که پر کشید و اندوه را در چشمان معصوم کبوتر دیدم. تو که نمی روی ؟ ها ؟ تو که مرا گم نمی کنی ؟ تو که نمی خواهی مثل آن مرد که رفت و در کوچه گم شد، گم شوم ؟ ها ؟ چیزی بگو.

 

          قهوه می خوری ؟

          آره با شکر .

می بینی ؟ من و تو در بالکن نشتسه ایم . تو ، به من قهوه تعارف می کنی و چشم اندازمان خیابان شلوغ شب است.

          می بینی ؟ این وقت شب هم مثل صبح ها خیابون پر از ماشینه .

          آره.

و تو داری لبخند می زنی . و من لبخند می زنم. بعد با صدای بلند می خندی ،منهم با صدای بلند می خندم.

  قرارمون این بوده، درسته ؟

  آره ، قرار گذاشتیم بخندیم . از ته دل ، به دنیا بخندیم .

سکوت می کنی . یک غم نهفته در چهره ات پیداست. می دانم که خیلی رنج کشــــــــیده ای . می خواهم به هر نحو شده ، فکرت را عوض کنم.

  می بینی اون قورباغه رو ؟

  آره .

لبخند می زنی .

  همیشه اینجاست؟

  آره همیشه اینجاست. من بهش عات کردم. صبحها که میام گلدون رو آب بدم دو تا هستن ، ولی نمی دونم شبها یکی دیگه شون کجا می ره .

می خندم . بلند می خندم .

  خوب، حتماً شبها می ره پیش جفتش

  خودت رو لوس نکن . جفتش همینه که می بینیش .

  پس حتماً شبها با هم قهر می کنن.

قورباغه را نگاه می کنم که زیر نور مهتابی آواز می خواند. ولی وقتی کسی با جفتش قهر می کند که حوصله آواز خواندن ندارد.

نگاهت می کنم. نگاهم می کنی . ما، دوست داریم آزاد باشیم، بی دغدغه . هیچ قول و قراری با هم نگذاشته ایم. نه من انتظار دارم، نه تو . فقط هر دو احساس وابستگی می کنیم و این چیزی است که ما را به دیار هراس، رهسپار می کند. این آواز قدیمی را زمزمه می کنم ً چرا از این همه دل ، یکیشون مثل دل خراب صاب مرده ی من ، تو کوچه ول نمی شه ً ؟ سکوت عمیقی ، روی بالکن سایه می اندازد. دلم می خواهد این سکوت از بالکن پر بکشد و برود در ازدحام اتومبیلها، گم شود .

  اون زن رو می بینی که با دسته گل ، آهسته از خیابون می گذره ؟

  آره .

 

 

  فکر می کنی این وقت شب ، با دسته گل کجا می ره ؟

  نمی دونم . شاید برای آشتی ، شاید … چه می دونم .

کم طاقت می شوی . معلوم است حوصله ات سررفته .

  دوست داری بریم بیرون قدم بزنیم ؟

  آره . فکر خوبیه .

آماده می شویم و از خانه می آییم بیرون . چاله های خیابان پر از آب است. هوا پاک شده . قدم زنان می رویم . شانه به شانه هم . در من ، چیزی شکل می گیرد. من ، هم رنگ پوست صورتت را می بینم ، هم نمی بینم . می روم در تیرگی ابهام . کنجکاو هستم و عجول . خود را مرور می کنم. حس ، حس شناختن است و بــــازیافتن . برق چشمان توست و سوختن. اگر با نگاهت مرا نپایی ، گم می شوم. من ، دگرگون می شوم . پر از هیچان . زمان را می قاپم . نمی خواهم این لحظه های شیرین  را از دست بدهم. سعی می کنم با دوربین عکاسی وجودم ، تمام صحنه ها را عکس بگیرم .

  موافقی بریم توی اون کافه و قهوه بخوریم ؟

و تو که قهوه را دوست می داری، می گویی : بریم .

  کافه ، کنار سینماست . کافه شلوغ است و تنگ ، همهمه است و هیاهو .صدا به صدا نمی رسد.

– آقا ، لطفاً دو تا قهوه فرانسه .

تو ، مــــــی روی که دست و صورتت را بشویی . تا قهوه را بیاورند، روزنامه های روی میز را نگاه می کنم . زنی در صفحه حوادث ، خودش را حلق آویز کرده است . پسری درگذشت پدرش رابه اطلاع مردم رسانده است .

از این صفحه فرار می کنم. مجله را بر می دارم . باز می کنم. فال .متولدین آذر ماه …. همین روزها به کسی که خیلی دوستش دارید، هدیه می دهید. درســــت می گوید. اما از  کجا می داند؟ صفحه دیگر را ورق می زنم. هوای روز بعد قسمتی ابری است . در بعضی ساعات ابری، همراه بارگبار پراکنده و باد شدید در سطح زمین.

 
مجله را کنار می گذارم . نفس ، در سینه ام می شکند. باورم نمی شود. تو ، زل زده ای به من و مرا می پایی . همان چیزی که می خواهم . آمدنت را ندیده بودم. نگاهمان به هم گره می خورد. گرما، به مـــــــــن می تازد . تند و آنی. در من ، زندگی است و گرمی که اوج می گیرد و راهی تمام تنم می شود.قهوه ها را می آورند. فنجان را نزدیک لبم می برم . می سوزم . در من خواستن است و حس ناشناخته ای که می آید و می رود . حس تازه ای است . ملموس نیست.تند آمده و ناگهانی . آتش است و سوزنده .تازه است و دلخواه . توفانی است ویرانگر . درهم می ریزم و دوباره از نو ساخته می شوم. از پشــــــــت پنجره که نگاه می کنم، دوباره باران می آید. همهمه ی تند کافه ، گیجم می کند . دستپاچه می شـــــوم و بی قرار . احساس گمگشتگی می کنم ، باران ، پشت پنجره ، سر می خورد . از نگاهم بی قراری ام را می خوانی .

  می خوای بریم خونه ؟

  بریم . دارم خفه می شم.

از کافه می زنیم بیرون . احساس آرامش می کنم . آن چیزی که همیشه عاشقش بوده ام . راه رفتن در زیر باران و این بار با تو. به خانه می رسیم.

می گویی: لباست را در بیار خیس شده ای ، می گویم: حرفهایی می زنی ها . من دارم بااین لباسهای خیس، حال می کنم. می خندی .من، روی قالی می نشینم و سرم را می گذارم روی دسته مبل .تو می روی و ناگهان صدای آهنگی را می شنوم . آهنگ باران.

آهنـــــــــگ ، گرم است ،جذب می کند و خلسه می آورد. صدای مرد خواننده ، خسته است و آزرده . فریاد می کشد و با فریادش ، منهم در دلم حس هوار کشیدن پدیدار می شود.

از باران می گوید. از دشتهای سبز در باران . از قدم زدن و خیس شدن در باران . از پیوستن و تهی نبودن . از پنجره های کور. از خانه ابری . از روزهای بارانی و انتظار ،من منتظرم .منتظرم صدای پایـــــی که بیاید . ظریف و شکننده . نرم و رویایی که بشکند سکوت را. برقی ، پنجره را روشن می کند. صدا ، صدای رعد است . نگاه تو در من می ریزد. موجی است که می آید و می رود و مرا می برد. چشمانت می خندد. در آرامش ، گیر می کنم. سرشارم از روشنی زمان. دور هستم از تیرگی و درد.

باد در پشت پنچره ، پرسه می زند. آرام می آیی و می نشینی روی قالی ، درست روبروی من . هزار حرف دارم که بـــــزنم ، اما نمی آید. هزار حرف داری که بزنی، اما نمی گویی. با هم می رویم در لحظه های روشن زمان . نگاهم میکنی و می پرسی:

  ما، قبلاً همدیگر را می شناختیم ؟

  قبلاً ؟ کی ؟

تو می خندی . من سرخ می شـــــــــوم. صدایت گرم است و گیرا. آرامش می آورد و تسلی میدهد. می گویی:

  شما صحبت از کوچه باغ دوستی کردین ؟

  با تعجب می گویم:

– شما؟

  ببخش ، تو ؟

  حالا شد . آره.

  و از بارون .

 

  آره .

  من این ترانه رو به خاطر تو گذاشتم . منم کوچه باغ دوستی و بارون رو دوست دارم . همیشه در خلوت اتاقم به این ترانه گوش می کنم.

  یه قرار با هم گذاشتیم . یادته ؟

  آره ، یادمه. که بخندیم . به این دنیا و به زندگی ، حالا نوبت ماست. هر چی تا حالا این زندگی لعنتی به ما خندیده ، ما باید تلافی کنیم .

و لحظه ای بعد قهقهه ی ما، در خانه می پیچد . تو بلندتر از من می خندی . آنقدر می خندیم که ریسه می رویــــم و خانه پر می شود از زندگی . به اندازه ی تمام این مدت که هر دو عذاب کشیده بودیم ، می خندیم . خنده مان که تمام می شود ، می روی و دو فنجان قهوه می آوری .

می روی و دوباره ترانه باران را می گذاری . عجیب است . هیچ حالتی در تو پنهان نمی ماند. مثل من که همه چیز را برهنه در چهره ام می شود دید. همانی که در درون من می گذرد.

از آنوقتها می گویی که با عروسکهایت بازی می کردی و من از آن زمان که با پاهای برهنه درگرمای سوزان جنوب ، روی ریل راه می رفتم و پاهایم از سوزش گرما تاول می زد، ولی دم بر نمی آوردم و تو می گویی آیا جایی و اثری از تاولها بر کف پایت مانده ؟ و من می گویم نه وتو می گویی : اما، زخم زبان مردم این زمانه است که هیچ گاه التیام نمی پذیرد.

زخم رابه زخم می سپاریم و خود را رها می کنیم تا فاصله بگیریم از زخم و هر چه نا پاکی است .

چشمانمان را می بندیم و گام می گذاریم در جاده ای که خود انتخاب کرده ایم .

همراه ترانه ی باران که تمام فضای خانه را پر کرده ، می رویم به سوی گندمزار عشق و  مهربانـــــی . می دانی که یک کف دست از این گندمزار برای من کافی است تا تنهایی ام را در آن بپیچم و خوشحالی ام را در کوه ، جار بزنم . تونیز همین را  می خواهی . پس برویم در کوهی که کنار گندمزار است . کوهی که مولانا از آن سخن گفته است :

این جهان ، کوه است و فعل ما ندا                           سوی ما آید…….

 

یک دیدگاه

  1. فرهاد

    ۰۹/۰۶/۱۳۸۷, ۱۰:۵۴ ق.ظ

    نوشتن داستانهایی مانند خانه ابری،مستلزم داشتن خلاقیت است که بخوبی چنین چیزی را میتوان در داستان نعمتی دید. خیلی خوب میتوان به قدرت تخیل بالایی وی پی برد دارد و به راحتی خواننده را به خانه ابری میبرد. جملات روان و کوتاه البته در بعضی جاها شعر گونه و فضا سازی صمیمی از ویژگیهای خوب داستان میباشد.
    کافیست در محیطی آرام داستان را بخوانید. چنان تصویر سازی نویسنده از قوت بالایی بر خوردار است که حتما به مکانی که در داستان وجود دارد خواهی رفت.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد