آزیتا

, , ۱ دیدگاه

اون روز یه روز سرد بود. یه روز پائیز، از آن روزهایی که سگ رو می زدی بیرون نمی رفت. طبق معمول آزیتا رو سوار تاکسیم کردم که برسونمش محل کارش. آزیتا که سوار ماشین شد گفت: بدمصّب امروز هوا خیلی سرده. معلوم نیست زمستون چی پیش میخواد بیاد.

گفتم: آره تنها چیزی که می تونه گرم کنه یه… می دونی که؟!!

خندید و گفت:‌حسین جون امروز نوبت تو نیست. می دونی که!

گفتم: آره، اما می خوام نوبت رو به هم بزنی. تمومش کنی. می خوام آخرین بارمون باشه. من دیگه شایدنتونم. ازاین محل می خوام برم.

آزیتا نگاهی بهم کرد و گفت : چرا؟

گفتم : نپرس .اونم دیگه چیزی نگفت ، حتی طبق عادتش اصراری هم نکرد.

 

سر ظهر توی قهوه خونه ی رحیم قهوه چی همه جمع شده بودیم که تصمیم نهایی رو بگیریم . رحیم قهوه چی که پشت دخلش نشسته بود شاگردش قنبر رو صدا زد و گفت: صددفعه بهت گفتم برو یه کاغذی نوشته ای بنویس بچسبون روی شیشه ی در ورودی که فقط نیمرو و آبگوشت داریم. توی یه کاغذ دیگه هم بنویس ورود افراد زیر ۱۸ سال ممنوع!

رحیم قهوه چی ازموقعی که قلیون رو ممنوع کردن اعصابش خورد شده. چون مشتری هاش کمتر شدن،خب گاهی البته به آشناها آخرای شب یا بعدازظهرهاکه خلوته قلیون چاق میکنه و می ده.

آسیدحسین گفت: آقایون توجه کنید. ما اینجا جمع شدیم که در مورد اون مسئله تصمیم بگیریم.

آسیدحسین سبزی فروش محله ست. صبح ها زود از خواب بلند میشه و می ره میدون تا سبزی و میوه تازه بگیره و بیاره. آدم متدینیه اماخب گاهی شیطنتایی هم دور از چشم زنش انجام می ده.

ممدآقا می گه :‌خب هنوز هم که تصمیم نگرفتیم چه جوری این کاررو بکنیم.

ممدآقاکه بقال محله است، آدمیه که زیادحرف می زنه. جنس نسیه هم به هرکسی نمیده. فقط به کسایی می ده که براش سود داشته باشن. هرموقع که ممدآقا می خواد بره جایی و نمی خواد زنش بفهمه شاگردش رو می زاره جای خودش. میگه دارم می رم بازار جنس بگیرم. امازنش متوجه می شه که اون بازارنرفته چون شاگردش به زن ممدآقا می گه. حالا بماند که بین شاگرد ممدآقا و زنش چه ارتباطیه… الله اعلم!

آقارسول می گه: خب معلومه دیگه با رای اکثریت قرار شد اول پیشنهاد آقامسعود رو عملی کنیم بعد طبق پیشنهاد اژدرآقا کارو تموم کنیم.

آقارسول پارچه فروش محله است. اکثر چیک و پیک  زنهای محله رو می دونه. گاهی هم سروگوشش توی مغازه می جنبه باعث می شه همیشه با زنش جنگ و دعوا داشته باشن.

آقامسعودکه باجناق آقارسول است یه بنگاه معاملاتی توی همون محله داره. آمار تموم خونه خالیای محله رو داره. حدود ۳۵ سالشه. اکثر موقع ها جلوی مغازه می شینه و روزنامه ورزشی می خونه. زنش هم حامله است و این روزا رفته خونه ی مادرش تا موقعی که بچه شون به دنیا بیاد. به خاطر همین آقامسعود این اواخر شبا تنهاست.

اژدرآقا می گه:‌خب پس کی شروع کنیم ؟ زیادی داریم معطل می کنیم. ازچی می ترسیم؟ هان؟

اژدرآقا که قصّاب محله است با زنها بهترحرف می زنه تا با مردها. به بعضی زنهایی که ازشون خوشش بیاد گوشت تازه و بهتری می ده. البته این بستگی داره که اون زنه چه جوری باهاش حرف بزنه. زنش هم توی محل مجلس روضه خوانی راه می اندازه.

آقاتوفیق کمی منّ و من می کنه و میگه: خب همین امروزت مومش کنیم. من کارخودم رو انجام می دم. بقیه اش باشما.نظرت چیه علی آقا؟

آقاتوفیق شاطر محله است. شبها با شاگردش خمیر رو آماده می کنه تا صبح زود که خمیر ورز می آد شروع به پختن نون کنه.

همه داشتن همین جوری با هم حرف می زدند و بحث می کردند که یه دفعه آقا نادر داد میزنه و میگه: آقایون آقایون کمی صبر کنید! عجله نکنید! مگه اون بنده خدا چه گناهی کرده جز اینکه همتون رو… باید مراقب می شدین که کار به اینجا نکشه که…حرفش رو قطع می کنه و می گه استغفرالله من نیستم و پا می شه و از قهوه خونه می زنه بیرون.

آقانادر کله پز محله است. آدمی که خیلی صبور و آرومه. یه دختر و یه پسر داره که هر جفتشون رو فرستاده خونه ی بخت. آقانادر فقط صبحها کله پاچه بار میزاره روی اجاق. چون اعتقاد داره که کله پاچه مخصوص صبح است و درست کردنش برای بعدازظهر و شب یعنی کفر!

اژدرآقا و حسن آقا هم که چایشون رو خوردن گفتند: مااین کاره نیستیم. بیاید بی خیال شیم.

آقارسول داد می زنه: بابا شماها چتون شده؟ ما قرار گذاشتیم همگی با هم این کار رو بکنیم وگرنه آبروی هممون می ره.

ممدآقا می گه: راست میگه بایدانجامش بدیم هیچ کی نمی فهمه.

آقامسعود هم بلند می شه و می گه من هم نیستم آقایون خداحافظ! زنم منتظرمه… و از در می زنه بیرون.

رحیم قهوه چی هم می گه: زکی. جوونای امروز رو ببین. همه زن ذلیلن. پاشو پاشو تو هم برو علی آقا که اگه زنت بفهمه معلوم نیست چه بلایی سرت بیاره. علی اقا هم از خداخواسته می گه: آره راست می گی باید برم. بعد، اون هم از قهوه خونه می زنه بیرون.

آقاتوفیق که همینطوری داشت بااستکان ورمی رفت گفت : خب من بایدچیکار کنم؟

اژدرآقا و ممدآقا می گن یه بار دیگه رای می گیریم بعد همه ساکت می شن.

 

این روزها آزیتا رو خیلی می برم ومیارمش. مریضه. بایدمراقبش باشم. توی راه برگشت می گه:حسین آقا! من حاضرنیستم این یکی رو از دست بدم. هرچی باشه بعدا می تونه تنهایی هام رو پر کنه. فوقش یکیتون گردن می گیرید. نگرفتید هم نگرفتید. قول می دم به هیچ کی نگم. ازمحله هم میرم. فقط بذارین داشته باشمش. تو رو خدا.

می گم: آزیتا مسئله این نیست بخوای داشته باشیش یانه. مسئله اینه که زن های محله بو بردن و می خوان بدونن که مال کیه.

آزیتا می گه:حسین آقا تو که خودت می دونی.

می گم: خب آره.

بعدش ساکت می شه وحرفی نمی زنه. فقط آروم آروم گریه می کنه…

 

 

دادمی زنم آقایون آقایون رای گیری رو تموم کنید من گردن می گیرم.

 

 

 

یک دیدگاه

  1. مرضیه ترکمانی

    12/04/2008, 11:21 ب.ظ

    آقای قطب
    بدی نقد مفصل داستان در کارگاه اینه که اینجا خالی می مونه…فک می کنم که حدیث مفصل و قص علی هذا و این صحبتا شده دیگه.موفق باشید.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد