از پشت صندلی

, , ۵ دیدگاه

من معمولا بیشتر روز را به مردن فکر می کنم و بعد حرف های مهدی یادم می آید. مهدی باز روی میز ر ِنگ می گیرد، من دست می زنم و ستاره می رقصد. نمی شود به مردن فکر نکرد آخر من که چیزی توی زندگی ندارم که به آن فکر کنم و تازه اگر هم چیزی داشتم مسلما مهدی می گفت که ارزشش را ندارد و بعد باز ستاره روی صندلی می نشست و سیگار دود می کرد. ستاره با پسرهای غریبه می خوابد. من بوی تنش را حس می کنم. مهدی می گوید او زیاد هم مقصر نیست. یک روز که از خانه بیرون رفته نمی دانم ماشین ها همه برایش بوق زده اند یا او برای همه ماشین ها بوق زده یا ماشین هایی که بوق می زدند خودشان را محکم به او زده اند یا چیزی شبیه به همین ها و از آن روز به بعد او سعی کرده بیشتر روی صندلی بنشیند و سیگار دود کند و با غریبه ها بخوابد. ستاره همیشه پنجره را می بندد تا صدای پرنده ها را نشنود.

من هیچ وقت گریه نمی کنم فقط وقتی دلم می گیرد عروسکم را لای پایم می گذارم و انقدر فشارش می دهم تا گریه اش بگیرد البته چند باری که مهدی من را دید که دارم این کار را می کنم، لبش را گاز گرفت و چند بار محکم زیر گوشم زد، من در جوابش گفتم ستاره بوی بنزین می دهد. مهدی به من سیگار تعارف کرد و بعد روی صندلی نشست.

من به مردن فکر می کنم. البته مرگ بزرگترین دغدغه من توی زندگی نیست. من فکر های دیگری هم دارم مثلا فکر می کنم که وقتی ماشین ها تندتر بروند و هی بوق بزنند نکند ستاره باز هم ناراحت شود و پنجره را ببندد و یا اینکه شاید عروسکم را بیشتر از او دوست دارم و او حسودی اش می شود.

من می دانم اطرافم چه می گذرد.یک بار تمام ماشین ها توی کوچه بوق می زدند. مهدی باز روی میز ر ِنگ گرفته بود. ستاره انقدر سفید شده بود که نمی شناختمش، دست می زد و می رقصید. خوب می رقصید اما من دلم گرفت. می خواستم روی صندلی بنشینم اما ترسیدم پاهام مثل صندلی شود، ستاره بوی همیشگیش را نمی داد. دلم می خواست از مهدی بپرسم چرا وقتی ستاره انقدر خوب می رقصد پرنده ها نمی خوانند؟ گفتم شاید باز محکم زیر گوشم بزند. رفتم و گوشه ای نشستم و باز به مرگ فکر کردم.

راستی اگر من بمیرم عروسکم چه می شود؟ من مطمئنم ستاره سرپرستی اش را قبول می کند. اما مهدی می گوید او تف هم توی صورتم نمی اندازد. نمی شود زیاد هم حرف های مهدی را قبول کرد. از کجا معلوم که خودش هم مشکل نداشته باشد. من که حرف های هیچ کس را قبول ندارم چون همه یا روی صندلی می نشینند یا هی بوق می زنند. آدم وقتی زیاد بوق می زند پرنده ها از دستش فرار می کنند، مثل ستاره که پنجره را می بندد.

من همیشه هم اینقدر آرام نیستم. بعضی وقت ها که ستاره بوی غریبه ها را می دهد عصبانی می شوم و تمام گل های باغچه را می خورم و به پرنده ها سنگ می زنم. پرنده ها جیغ می کشند و از دستم فرار می کنند. وقتی من عصبانی می شوم و گل ها را می خورم مهدی لب و دهنش را کج می کند و ناراحت می شود. اما من مزه ی گل ها را دوست دارم و آرامم می کنند، چون هیچ وقت نمی توانم قبول کنم ستاره بوی دهن غریبه ها را بدهد.

من غیر از مهدی هیچ کس را ندارم که باهاش صحبت کنم و او محکم زیر گوشم بزند. مهدی می گوید من و ستاره خیلی شبیه به هم هستیم و فکر می کند وقتی پنجره ها بسته باشند ستاره دیگر با صدای بوق ماشین ها اذیت نمی شود. اما من فکر می کنم مشکل اصلی از صندلی است.یک بار ستاره روی صندلی ایستاده بود. نمی دانم چه شد که یکدفعه خواست توی آسمان بپرد. وقتی پرید، شروع به لرزیدن کرد. من نگاهش می کردم و می خندیدم. ستاره دوباره سفید شده بود، من یکدفعه خیلی ترسیدم. مهدی با داد سمت ما دوید، فکر کردم دوباره می خواهد روی میز ر ِنگ بگیرد،اما ستاره را بغل کرد. ستاره دیگر نمی لرزید، اما مهدی عصبانی بود. من ناراحت شده بودم. رفتم توی باغچه و فکر کردم صندلی چیز خوبی نیست و مهدی می خواهد من به مردن فکر نکنم، اما مهدی بعدش پیشم آمد و گفت باید بیشتر مراقب عروسکم باشم.

من ستاره را خیلی دوست دارم، اما از اخم کردنش می ترسم. وقتی که ناراحت می شود، وقتی که شبیه غریبه ها می شود، من انقدر دلم می گیرد که نمی دانم چه کاری باید بکنم. مهدی گل ها را خیلی دوست دارد و ستاره هر روز به گلهای مهدی آب می دهد. یک بار که راننده ی ستاره دنبالش آمده بود، یکی از گل های توی باغچه را لگد کرد و بعد مهدی عصبانی شد و چند بار محکم زیر گوشش زد. راننده هم که ناراحت شده بود پنجره هایی که ستاره بسته بود را با سنگ شکست. من رفتم روی زمین دراز کشیدم و عروسکم را لای پایم گذاشتم. اما زیاد فشارش ندادم، چون او زیاد مقصر نبود.

من خیلی به مردن فکر می کنم. چون فقط مرده ها هستند که بی آزارند و فقط به مرده ها می شود اطمینان کرد. واقعا اگر موضوع بهتری برای فکر کردن بود مطمئنا مهدی می گفت که ارزشش را ندارد و ستاره این را ثابت می کرد.

شبها قبل از اینکه خوابم ببرد همیشه آخرین تصویری که در ذهنم می آید صندلی ست که با قیافه ای اخمو به من نگاه می کند. یک شب خواب دیدم مهدی دارد با من صحبت می کند اما از دهنش فقط صدای بوق ماشین ها بیرون می آید و ستاره دارد با آن صدا می رقصد. تمام پنجره ها شکسته بودند. راننده ی ستاره شبیه به پرنده ای شده بود. ستاره روی زمین دراز کشیده بود و راننده اش آمد و در بغلش نشست. من سرم را لای دست هایم گرفتم و شروع کردم به گریه کردن. مهدی بلند شده بود و می رقصید. ستاره دست می زد اما همه ی حواسش پیش راننده اش بود. سرم را که از لای دست هایم در آوردم دیدم من هم شبیه به پرنده ها شده ام. رفتم لب پنجره نشستم اما احساس کردم پرواز بلد نیستم. ستاره دست می زد و از لای دست هایش صدای بوق ماشین ها می آمد. پایین را نگاه کردم و باز  یاد حرف های مهدی افتادم…

از خواب که پریدم فکر کردم مرده ام. اولین چیزی که دیدم صندلی بود و بعد فهمیدم که زنده ام. عروسکم را برداشتم و باز لای پایم گذاشتم و فشارش دادم…

 

۵ دیدگاه

  1. آناهیتا اوستایی

    11/25/2008, 08:44 ق.ظ

    خوب بود لحن خوبی هم داشت و موضوع جالب. باید یک بار دقیق بخونمش اما در این یک بار نفهمیدم چرا این قدر توضیح داره؟ اگه راوی حالش خوب نیست چرا اینقدر منظمه؟ البته شاید با چند بار دیگه خووندن متوجه شم

    پاسخ
  2. مرضیه ترکمانی

    12/04/2008, 11:04 ب.ظ

    اینجا و اونجا وعده کرده بودم که اینجا و نه اونجا نظرم رو راجع به داستان می نویسم…حالا هم الوعده وفا!
    راوی اول شخص با حوصله ی یه کم مریض، یه کم سالم ،یه کم خودش رو به مریضی بزنی ست که داستان رو روایت می کنه که به سبب ایجاد لحن، بسیار در پیشبرد داستان موثر,و در واقع نکته ی بسیار مثبتی در داستان شده که به سختی می شه از داستان گرفتش چون بقیه ی شخصیت ها رو معر فی می کنه و البته از هر کدوم در حدی کلید می ده که نقش محوری خودش فراموش ،کم رگ یا گم نشه..این هم ضعف، هم قوت.خلق یه شخصیت (روان نه چندان خوب!!) که از این به بعد به اختصار ر.ن.چ.خ صداش می کنیم!!!این کمک رو به نویسنده کرده که اگه ما بگیم این راوی همه جا نحوه ی معرفی ش از اشخاص با هم همخونی نداره ،نویسنده بتونه بگه با راوی ر.ن.چ.خ مواجهیم یا حتی اگه بگیم جاهایی در داستان هست که این راوی از صد عاقل عاقلتره یا منظم روایت می کنه و تسلسل مطلب رو حفظ می کنه باز نویسنده می تونه تاکید کنه راوی یک ر.ن.چ.خ بود!!
    زیرکی نویسنده در پردازش داستانهای وضعیت _که هیچ اشاره ی مستقیمی به علاقه شخص خودم در این عبارت وجود نداره!!_ بسیار بستگی به خلق شخصیت ها داره و صد البته تنظیم زاویه دید مناسب و انتخاب راوی.معمولادر این قبیل داستانها از آدمهای خاصی اعلام وضعیت می شه که توصیف کردن اونها خسته کننده نباشه.داستان معمولا پایان بندی تاثیر گذاری داره،ممکنه جا به جا به خواننده ضربات روحی ادبی، فلسفی و چی چی خاصی وارد کنه و با تمامی ترفندها کوشش کنه که نداشتن کنش رو در داستان پوشش بده و در پایان خواننده مغبون نباشه و از نویسنده نا امید نشه…البته اگه نویسنده زیرک باشه و بخواد برای خواننده تره خرد کنه!!کما اینکه بسیاری از بزرگان که ایندو رو عین خیالشون هم نیست و نبوده فقط اعلام وضعیت نموده اند و لا غیر که بگذریم و می گذریم چون شب شد!!
    داستان آقای حشمدار داستانی با توصیف زیاد و بعضا تاکید به درازا کشیده شده ست که شاید بشه حقیقتا بخشهاییش رو حذف کرد بدون اینکه به شخصیت چهار شخصیت اصلی که به نظر هر چهار تا_عروسک،راوی،ستاره و مهدی_ ر.ن چ. خ هستند،بر بخوره!! البته اینم بگم که پرنده ها و راننده و همه ی ماشین هایی که تو خیابون بوق می زنن رو هم واجد احترام شخصیت پردازی می دونم!!
    خلاصه کنم که از خود داستان بلند تر ننوشته باشم….لذت بردم و خیلی دوست داشتم توش دست ببرم!!!!!!!

    پاسخ
  3. زاویه

    12/26/2008, 10:56 ب.ظ

    خب سینا گرامی نمیخوام درمورد این داستان الان چیزی بگم توی همون جای اصلیش میگم ..اما برای این دوست گرامی تر ارین …فضای کله کدو مصطفی مستور چه ربطی به این داستان داره ….در اونجا چیزی اتفاق می افته که هدایت سال ها پیش توی ابجی خانمش با تمام قوت به اجرا گذاشته …یعنی کله کدو این همه خوب است !!! که باید این داستان خوب را بااون مقایسه کنیم …. شاید هم من کمی این روزها از فضای داستان خارج شده ام شده ام یه مخاطب . !!!!
    در هر صورت سینا جان عذر خوای می کنم … چند روز ایتده بر میگردم از جای اصلسش و اینجا هم در مورداین داستان نظرم را خواهم داد …..

    پاسخ
  4. سینا

    04/16/2009, 11:10 ب.ظ

    mahdi……………samira………….sina dar aghoshe negarin marmar simin sokhan emshab deli daram bia bar bestaram benshin agar didi k gah masto gah khomar alood nagir khorde k del dadam b sinaye deli ashegh…………………………………………………….

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد