نگاهی به فیلم «شاخ به شاخ» ساخته‌ی فاتح آکین

, , ۳ دیدگاه

آکین با ساخت فیلم «شاخ به شاخ» خود را به عنوان فیلم‌سازی جدی، خلاق و دغدغه‌مند معرفی می‌کند. مقایسه بین دو فیلم مطرح کارنامه‌ی فیلم‌سازی‌اش، یعنی «شاخ به شاخ» و «لبه‌ی بهشت»، از جنبه‌های مختلفی جالب است. در هر دو فیلم، موتیف‌ها و دغدغه‌های مشترکی می‌توان یافت: تنهایی و سرگشتگی آدم‌ها، انتظار، بازگشت به ریشه‌ها و اصالت، تقدیر و سرنوشت، زیستن در غربت و…  اما در هر کدام از این فیلم‌ها با رویکردی متفاوت به این مسائل پرداخت شده که این تفاوت رویکردها همانطور که خود آکین اذعان داشته از زندگی شخصی‌اش سرچشمه می‌گیرد.

تفاوت نگاه آکین جوان و مأیوس در «شاخ به شاخ» با آکین هم‌چنان جوان و مأیوس اما پدر در «لبه‌‌ی بهشت» قابل رؤیت است. جا دارد مقایسه‌ای بین اسامی این دو فیلم انجام دهیم. عنوان «شاخ به شاخ» بهترین عنوانی است که می‌شد برای این فیلم برگزید. باتوجه به داستان فیلم، لفظ «شاخ به شاخ» چند موضوع را دربرمی‌گیرد: ۱- آشنایی دو انسان بازنده و به آخر خط رسیده با یکدیگر. ۲- برخورد اتومبیل چاهیت با دیوار(خودکشی‌اش). ۳- تقابل فرهنگ آلمان و ترکیه. ۴- شاخ به شاخ شدن (برخورد و تقابل) همه‌جانبه با وجوه گوناگون زندگی اعم از مشکلات فراوان آن، عشق، مرگ و… و پذیرش آن‌ها (که رویکرد دو شخصیت محوری و جسور‌ فیلم است)… اما غیراز این موارد، از عنوان «شاخ به شاخ» می‌توان مفاهیمی چون «محدودیت» و «در تنگنا بودن» را نیز برداشت کرد. از طرفی عنوانِ «لبه‌ی بهشت» بر وسعت و بی‌کرانی دلالت دارد و چه زیبا، آکین در پایان‌بندی این فیلم، مفاهیمی همچون گذشت و انتظار را به شکلی متقارن در کنار مفهوم بی‌کرانی و وسعتِ برگرفته از عنوان فیلم، قرار می‌دهد؛ و اینجاست که میتوان تفاوت نگاه آکین را دریافت.

در فیلم‌های خوبی مثلِ «شاخ به شاخ» هیچ چیز، عبث و بیهوده نیست؛ حتی در سکانس‌های حذف شده‌ی فیلم، ایده‌ها و جزییات زیادی را می‌توان مشاهده کرد: عشقی که بینِ سلما (دختر عموی سیبل) و دوست خوب چاهیت، جرقه می‌زند ولی بخاطر محتاط بودنشان، این عشق، شکل نمی‌گیرد. شاید برهنگی در بعضی صحنه‌ها آزاردهنده باشد ولی با توجه به دنیای پوچ و بی‌هدف دو شخصیت اصلی، قابل توجیه است.

چاهیت مردی حدوداً چهل‌ساله است که با غرق شدن در مشروبات الکلی سعی دارد از خود و زندگی پوچش، فرار کند. ابتدای سکانسی که چاهیت در مستی رانندگی می‌کند، با صدای خفه و کش‌دار خط ترمز همراه است که این صدا کاملاً با وضعیت روحی و زندگی به پایان رسیده‌ی چاهیت هم‌خوانی دارد.

اولین برخورد چاهیت و سیبل، در بیمارستان، بعد از تصادف عمدی اتومبیل چاهیت با دیوار (خودکشی‌اش) است. جائیکه دوربین با تأکید بر مچ دستان پانسمان شده‌ی سیبل، خودکشی او را اطلاع می‌دهد. سیبل به‌واسطه‌ی دختر بودن و نیز سن پایینش، مرهم دیگری برای زندگی نابسامانش برگزیده: شیطنت و بی‌بند‌و‌باری. از همان اولین برخورد این دو، سیبل تلاش می‌کند تا نظر چاهیت را به خود جلب کند، بدون آن‌که بداند چاهیت تُرک است و گره‌ی مشکلش (فرار از بند خانواده‌) با مساعدت چاهیت، حل می‌شود. وقتی متوجه ترک بودن چاهیت می‌شود، بلافاصله و بدون حاشیه از چاهیت درباره‌ی ازدواج می‌پرسد که با واکنش سرد و عصبی چاهیت روبرو می‌شود.

وقتی چاهیت با خودکشی مجدد سیبل (زدن رگ دستش در رستوران) مواجه می‌شود، اطمینان می‌یابد که او به کمک نیاز دارد، از همین رو کسی که خود به شدت به کمک نیاز دارد، تصمیم می‌گیرد به نگون‌بختی دیگری یاری رساند و همین موضوع است که رابطه‌ی آنها را این‌قدر پیچیده و پر ماجرا می‌کند: اینکه هردوی آنها انسان‌هایی نگون‌بخت به‌همراه مشکلات فراوان هستند. به هر ترتیب چاهیت تن به ازدواج سوری با سیبل می‌دهد تا به او کمک کند از بند خانواده‌ی سنتی و متعصبش رهایی یابد. حالا آن‌دو بدون آنکه هیچ‌کدامشان واقعا مایل باشند، در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند.

صحنه‌ای که سیبل در حال اصلاح موی سر چاهیت است، بخوبی رویکرد این‌دو را در مواجهه با این هم‌زیستی نشان می‌دهد؛ سیبل بواسطه‌ی جوانی و زنانگی‌اش سعی دارد همه‌چیز را روبه‌راه کند و با چاهیت ارتباطی خوب و دوستانه‌ برقرار سازد. اما چاهیت به‌دلیل میان‌سالی، بی‌حوصلگی و الکلی بودنش، بسیار بد عنق است و از ایجاد هرگونه رابطه‌‌ای طفره می‌رود. این رویکرد چاهیت در مقابله با تیزهوشی و محبتِ زنانه‌ی سیبل خیلی دوام نمی‌آورد و بالاخره جاهیت تحت تأثیر زنانگی و مهربانی سیبل و همچنین شیطنت‌های دخترانه‌ی او قرار می‌گیرد. حضور سیبل هرچند که خودش دچار مشکلات فراوانی باشد، زندگی چاهیت را از وضع اسفناک گذشته جدا می‌کند و بدان سروسامانی می‌بخشد. چاهیت گرچه مقابله می‌کند تا تحت تأثیر سیبل قرار نگیرد و به او وابسته نشود ولی به‌تدریج متوجه تأثیر غیرقابل انکار حضور سیبل میشود. وقتی یک شب سر میز شام از سوی سیبل صحبت از جدایی به میان می‌آید، وابستگی عمیق و عشق چاهیت به سیبل نمایان می‌گردد. چاهیت در برخورد با این عشق، هم مسرور است و هم مغموم. مسرور چون زندگی‌اش با حضور سیبل دگرگون گشته و مهم‌تر اینکه، عاشق شده است. عشق، پس از مدت‌ها رویِ دیگر زندگی را به چاهیت نشان داده و با این عشق، شور، نشاط و امیدی تازه را در وجودش نهاده. اما مغموم است چونکه از ابتدا قرار بر این بوده که درگیر همچین احساسی نشوند و فقط تظاهر به ‌آن کنند.

سیبل با تیزهوشی‌اش، متوجه احساسات چاهیت می‌شود. پیش از عاشق شدن چاهیت، سیبل درگیر عشق چاهیت بوده. شاید از همان ابتدا. چرا که بالاخره چاهیت او را از دست خانواده‌اش نجات داده. اما سیبل هم به همان دلیل مذکور سعی دارد این عشق را نادیده بگیرد. با این عشق، سیبل درمی‌یابد که چقدر شیوه‌ی قبلی زندگی‌اش اشتباه بوده و آن بی‌بندوباری و لذت گذرایش چقدر با این عشق عظیم فاصله دارد. عشق، در وجود هر دوی‌ آن‌ها روحی تازه می‌دمد. عشق، نقطه‌ی عطفی مهم در زندگی آنها می‌شود و هر دو این را می‌دانند و سعی می‌کنند با اتکا بر عشق، زندگی‌شان را تغییر دهند.

اما متأسفانه زندگی روی خوش خودش را از آن‌دو نگون‌بخت دریغ می‌دارد. قتلی که به دست چاهیت اتفاق می‌افتد تنها واسطه‌ای است تا آنها تاوان اشتباهات گذشته‌شان را دهند؛ هرچند آن اشتباهات ناشی از زندگی نابسامان‌شان بوده باشد. چاهیت به زندان می‌افتد ولی فکر به این‌که سیبل، منتظرش است به او قدرت تحمل ساعت‌های طولانی زندان را می‌دهد.

سیبل که می‌پنداشت این عشق، زندگی‌اش را به شکلی بسیار مثبت دگرگون خواهد کرد، در وضعیتی بحرانی قرار می‌گیرد. حالا او نه چاهیت را دارد و نه می‌تواند بخاطر سنت‌ها و اعتقادات احمقانه‌ی خانواده‌اش به آنها پناه ببرد، بلکه باید از دستشان  فرار هم کند. او به تنها کسی که برایش باقی مانده پناه می‌برد: سلما، دختر عمویش که در ترکیه زندگی می‌کند. بعد از مدتی سیبل متوجه می‌شود که در مورد سلما اشتباه می‌کرده، پس او را هم ترک می‌کند.

سیبل یکه و تنها و با عذاب وجدانی عمیق بخاطر اشتباهات گذشته‌ در رابطه‌اش با چاهیت، در کشوری غریب قرار می‌گیرد. او سعی می‌کند با پناه بردن به مواد مخدر و اعمال مازوخیستی (درگیری شبانه‌اش با سه مرد جوان) خود را تنبیه کند تا شاید به این طریق کمی خودش را تسکین دهد. این خودکشی دردناک و آزاردهنده، نقطه عطفی در زندگی او رقم می‌زند.

زمان می‌گذرد و چاهیت از زندان آزاد می‌شود. او دیگر آن مرد گم‌گشته‌ و بی‌هدف ابتدای فیلم نیست؛ بواسطه‌ی عشق واقعی‌اش به آرامش و تعادل رسیده و تصمیم دارد به سرزمین مادری‌اش سفر کند. معشوقه‌اش را پیدا کند و به جستجوی اصالت گم‌شده‌اش بپردازد. گذر زمان سیبل را هم تغییر داده؛ او دیگر آن دختر بی‌تجربه، احساستی و پرخاشگر گذشته نیست، او حالا مادر شده و صاحب خانه و خانواده‌ای‌ست که آنها را اداره می‌کند. او آن‌قدر تغییر کرده که حتی توانسته اشتباهات سلما را ببخشد و با او رابطه‌ای صمیمی برقرار سازد. تنها چیزی‌ که در هردوی این‌دو ثابت مانده همان عشق عظیم است که به آن‌ها ثابت کرد، زندگی می‌تواند زیبا باشد. آن‌ها یکدیگر را ملاقات می‌کنند و اوقاتی را به اتفاق یکدیگر سپری می‌کنند، ولی سیبل برخلاف میل درونی‌اش نمی‌تواند درخواست چاهیت مبنی بر این‌که همراهش به زادگاه او بروند و درآنجا زندگی کنند را بپذیرد؛ چرا که او زندگی آرام کنونی‌اش را مدیون خانواده‌اش و پدر فرزندش است.

چاهیت به تنهایی به زادگاهش سفر می‌کند و به جستجوی ریشه‌هایش می‌پردازد؛ گذر زمان و زندگی پر فراز و نشیب و تجربه‌های گوناگون، قدرت رویارویی با تنهایی را به او داده‌ است. حالا این‌دو عاشق در زادگاه حقیقی‌شان به زندگی‌ای آرام مشغولند؛ چیزی که همیشه در جستجویش بوده‌اند. حال به آن رسیده‌اند، اما جدا از یکدیگر…

 

۳ دیدگاه

  1. زهره

    ۰۷/۲۷/۱۳۹۱, ۱۱:۴۷ ق.ظ

    کاش یه ذره نقد یاد بگیریم…خلاصه ی فیلم و تعریف کردنم آخه کاری داره مرتضای عزیز…. واقعن وقت مردم و میگیرین شما.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد