نگاهی دوباره به «خون به پا خواهد شد»

, , ۵ دیدگاه

 

 پل تامس اندرسون اگر نخبه‌ترین فیلم‌ساز نوظهور ده-پانزده سال اخیر سینما نباشد، بی‌شک یکی از نخبه‌ترین‌هاست. جوانی که در سی سالگی شاهکارش را ساخت تا یادآور شمایل اورسن ولز کبیر در قامتی دیگر باشد (به گفته‌ی خود اندرسون: «خوب یا بد، فکر می‌کنم مگنولیا بهترین فیلمی باشه که تا آخر عمر خواهم ساخت). حتی اگر به استناد همین صحبت، هجویه‌ی هرزه‌نگاری‌اش را دارای اندک ناپختگی‌هایی بدانیم، باز هم جاه‌طلبی و عشق سرشار او نسبت به سینما را می‌توان در شب‌های عیاشی مشاهده کرد. اندرسون پس از گذار از فیلم‌های آلتمنی‌اش، یک تصمیم عجیب و مصرانه می‌گیرد: کار با آدام سندلر! شاید ساخت فیلمی هنری با آدام سندلر که جایزه‌ی بهترین کارگردانی جشنواره‌ی کن را در پی داشته باشد تا پیش از این ناممکن می‌نمود، اما این ترکیب چنان بدیع، بکر و خلاقانه از آب درمی‌آید که حاصلش می‌شود کمدی-رمانتیک دهه. خون به ‌پا خواهد شد مرثیه‌ی مصالحه‌ناپذیر او بر مذهب و کاپیتالیسم است. اثری که مسلماً روح جان فورد را در آرامگاهش سرزنده کرده است… نوشته‌ی پیش روی مطلبی‌ست در باب همین فیلم، به بهانه‌ی زادروز چهل‌ودو سالگی اندرسون؛ اندرسونی که غرش تندباد «ارباب»ش از هم‌اکنون به گوش می‌رسد.

طوفان سکوت

شروع بسیاری از فیلم‌های بزرگ تاریخ سینما چکیده‌ای از تِم کلی فیلم را دربر‌دارد. بارزترین نمونه‌ی آن گزارش خبری همشهری کین است که نه تنها کنستانتره‌ای از لحظه‌های پر فراز و نشیب زندگی چارلز فاستر کین تا پیش از مرگ اوست، بلکه ترتیب قرار گرفتن این لحظه‌ها کاملا متناظر با فیلم‌نامه‌ی اصلی است. به این ترتیب مخاطب با پیش‌زمینه‌ای استوار به استقبال تماشای فیلم می‌رود. خون به ‌پا خواهد شد نیز حداقل از این دیدگاه، ویژگی یک فیلم بزرگ را داراست. ۱۴ دقیقه‌ی طوفانی، بدون حتی یک دیالوگ، که معرف اصلی‌ترین ویژگی‌های شخصیت اول داستان است. فیلم با سوت ممتدی که یادآور نواهای گروتسک آثار کوروساوا است آغاز می‌شود و نمای نخست که تپه‌ای خشک در بیابان است نقش می‌بندد؛ تپه‌ای که در افتتاحیه‌ی سریر خون نیز وجود داشت و غلتیدن قلوه سنگ‌ها در آن، کنایه‌ای از سقوط نهایی واشیزو بود. در این بیابان مردی را می‌بینیم که کار را دست‌مایه‌ای برای گوشه‌گیری اختیاری خود قرار داده است. این سختی کار و عزلت‌نشینی او، در یک دگردیسی ناخودآگاه  ادغام شده و «دنیل» را تبدیل به فردی جاه‌طلب کرده است. هنگامی که برای یافتن سنگ‌های قیمتی در چاه مشغول کَند‌و‌کاو است و به خواسته‌ی خود می‌رسد، مقداری از سنگ‌ها را به همراه وسایل فنی در سطلی گذاشته و خود از چاه خارج می‌شود. اما آن‌قدر این سطل را سنگین کرده که خود توانایی بالا کشیدن آن را ندارد. حتی با علم به این که جز او کسی در آن بیابان برهوت حاضر نیست، نمی‌خواهد از آن جدا باشد. سنگ‌ها را تا حد یک معشوقه بالا می برد و آن‌ها را با لفظ she صدا می‌کند! سقوط او در چاهی که خود کنده بود، استعاره‌ای آشکار از سرنوشت اوست؛ حتی اگر این سقوط برخلاف سریر خون به معنای حذف فیزیکی او نباشد. پس از سقوط و شکستگی پایش، باز مقداری از سنگ‌ها را در جیب‌های خود قرار می‌دهد، با تقلا خود را از چاه بیرون می‌کشد و کشان‌کشان خود را به کارگاه سنجش عیار و ثبت معدن می‌رساند. البته با توجه به دوره‌ی زمانی داستان (اوایل قرن بیستم) ، گذار از سنت به مدرنیته و بحران‌های اقتصادی آمریکا، واکنش‌های احساسی برای کالاهای ارزشمند امری طبیعی به نظر می‌رسد؛ همانطور که به نشانه‌ی تبرک و افتخار بر روی پیشانی کودک خردسال نفت مالیده می-شود. اما مسئله‌ای که دنیل را در طبقه‌بندی دیگری قرار می‌دهد، اولویت‌دادن این احساس‌ها با فاصله‌ی چشمگیری بر سایر امور (مانند خانواده و حتی غرور خود) است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

به ظرافت گذار از احساس

اگر قرار باشد پس از گذشت سالیان دراز، خون به پا خواهد شد به عنوان جزئی از تاریخ سینما بررسی شود، مسلماً بارزترین ویژگی آن خلق یکی از جاودانه‌ترین شخصیت‌های سینمایی با بازی اعجازآمیز «دنیل دی-لوئیس» خواهد بود. کارکرد شخصیت اول داستان به قدری پررنگ و قوی است که بسیار فراتر از یک بازی صرفاً خوب اثرگذار می‌شود. دنیل در تار و پود فیلم حل شده و تقریباً همه‌ی کنش‌ها حول محوریت او صورت می‌پذیرد. خصیصه‌های گوناگون (و گاه حتی متضاد) چنان یکجا در او اجماع یافته‌اند که پیکره‌ی او بیشتر به ویترینی انسانی برای مطالعه و شناخت‌های روانشناسانه شباهت می‌یابد.

یکی از واضح‌ترین وجوه شخصیتی او رقابت‌طلبی است و جالب این‌که آشکارا به وجود آن اذعان می‌کند. هنگامی که «هـِنری» را به عنوان برادر و شریک در کنار خود می‌پذیرد از او می‌پرسد: «آیا تو (مثل من) مردی خشمگین و عصبانی هستی؟ آیا حسودی و رشک می‌ورزی؟» و با طرح این سؤال به طور غیر‌مستقیم به او اخطار می‌دهد تا مبادا پا از گلیم خود فراتر گذارد. یا هنگامیکه «اچ.دبلیو» پس از ازدواج برای خداحافظی نزد پدر می‌آید و از تصمیم برای تأسیس کمپانی مستقل خودش می‌گوید، با واکنش پدر روبه‌رو می‌شود که «این، تو رو رقیبِ من می‌کنه»… مسلم است برای انسانی که صراحتاً خواسته‌ی خود را عدم موفقیت دیگران ذکر می‌کند، پسر نیز در زمره‌ی همین «دیگران» قرار خواهد گرفت؛ حتی اگر این حقیقت را کنار بگذاریم که اچ.دبلیو پسر بیولوژیک دنیل نبوده است. چرا که مسئله به هیچ‌وجه به اصالت نَسَبی پسر بر‌نمی‌گردد. با شناختی که از او داریم، می‌توان اظهار داشت که بی‌شک در برابر فرزند واقعی خود نیز چنین موضعی می‌گرفت.. گواه این ادعا صحنه‌ای است که پای میز مذاکره با شرکت استاندارد اویل می‌نشیند و جملات کنایی آنها را با مضمون سهل‌انگاری در قبال اچ.دبلیو می-شنود. در این هنگام واکنش او به شدیدترین شکل ممکن تهدیدآمیز است: «یه شب میام خونه‌ت؛ هرجا که می‌خواد باشه و توی خواب گلوت رو با چاقو جر می‌دم!… نبینم دیگه درباره‌ی پسرم صحبت کنی. نبینم بگی چطور از خانواده‌ام مراقبت کنم». این بیانات بیش از آنکه در حمایت از اچ.دبلیو باشد، جلوگیری از زیر‌سؤال بردن وظیفه‌ی پدری اوست. دنیل دست روی هرکاری می‌گذارد باید یک برنده‌ی تمام عیار باشد؛ حتی اگر این کار چیزی باشد که در آن بدترین است (پدری کردن). او با این حس رقابت به دنیا آمده است. در هر جایی باید شاخص‌ترین باشد؛ این است که حضور کشیش جوان (ایلای) برای او مخاطره‌آمیز جلوه می‌کند. حتی اگر حوزه‌ی کاری‌اش اندک شباهتی به حرفه‌ی او نداشته باشد. حال اگر در این بین، ایلای – همانطور که بعداً توضیح خواهیم داد- آینه‌ی تمام‌نمای شخصیت دنیل و به عبارتی تناسخ او در کالبدی دیگر باشد، می‌توانید تصور کنید چه چالشی شکل می‌گیرد. همان بارقه‌های اصطکاک ضربه‌های چکش دنیل را (که در سکانس آغازین مشاهده شد)، این‌بار می‌توان در ابعادی وسیع‌تر انتظار داشت. جالب است به این نکته اشاره کنیم که این وجه رقابت‌طلبی شخصیت دنیل در بسیاری از موارد به نابالغ‌ترین صورت ممکن پدیدار می‌شود؛ یعنی مانند کل‌کل‌های کودکانه… برخلاف خواسته‌ی ایلای که می-خواست مراسم آغازبه‌کار حفاری با نام  «پسر سربلند ناحیه» صورت بگیرد، دنیل دست خواهرش را می‌گیرد، نام او را بر روی چاه می‌گذارد و با تکیه بر کلمه‌ی «دختر» سربلند ناحیه، در چشمان ایلای زل می‌زند. نمونه‌ی دیگر هنگامی‌ست که در رستوران با اچ.دبلیو نشسته و اعضای استاندارد اویل وارد می‌شوند. گارسون ابتدا برای آنها نوشیدنی می‌برد که با واکنش دنیل روبه‌رو می‌شود («ما زودتر از اون‌ها سفارش داده بودیم»). در این هنگام خود از جای بلند شده و نوشیدنی‌ها را سر میز می-آورد. برای او شکست، حتی به صورت استعاری‌اش بی‌معناست. سکانس نهایی را به یاد بیاورید؛ جایی که ایلای را با مقایسه با برادر دوقلویش، پال، تحقیر می‌کند: «داداشت پال… اون مبشر و منجی واقعی بود. اون بود که درباره‌ی زمین‌تون من رو مطلع کرد». و همراه با این صحبت‌ها به مانند یک بچه با انگشتی او را هل می‌دهد و بر سر شانه‌ی او می‌زند. حتی به دروغ می‌گوید مبلغی هنگفت به پال داده تا رقیبش را بیشتر حرص دهد!

با این تفاسیر، جاه‌طلبی را می‌توان دنباله‌ی جدایی‌ناپذیر این حس شدید رقابت دانست؛ منتها با ابعادی فراتر از حوزه‌ی اقتصادی، به گونه‌ای که تمام وجوه دیگر زندگی دنیل را تحت سیطره‌ی خود قرار داده و هر چیز دیگری ذاتاً در اولویت‌های بعدی قرار می‌گیرد. صحنه‌ی فوران نفت را به یاد آورید. شادی «رسیدن به اقیانوسی از نفت» با حادثه‌ای که برای اچ.دبلیو رخ می‌دهد تلخ می‌شود. این موقعیت چالشی در پیش روی دنیل قرار می‌دهد اما انتخاب او در آن لحظه‌ی خطیر و سرنوشت‌سازِ کاری روشن است. همکارش زیر انعکاس پرتوهای آتش از او می‌پرسد: «حال اچ.دبلیو خوبه؟» و دنیل به راحتی جواب می-دهد: «نه نیست».  به زبان خیلی ساده یعنی این موضوع الان برای من مهم‌تر است. در نمایی فراموش نشدنی، قامت تاریک دنیل را از دور می‌بینیم و شعله‌های زبانه کشیده‌ی آتش که گویی از پیکر او بر‌می‌خیزد. سپس دکل سوزان فرو می‌ریزد و اینگونه از سرنوشت او پرده‌برداری می‌شود. جالب اینکه این اولویت‌بندی در مورد خود او نیز وجود دارد. حاضر است برای کشیدن خط لوله در برابر اصلی‌ترین رقیبش زانو بزند، تحقیر شود و از او سیلی بخورد. اما پس از اتمام مراسم با لبخندی شیطنت‌آمیز و راضی می گوید: «خط لوله‌ام راه افتاد»!

دنیل از لحاظ تجاری و حرفه‌ای بسیار کار‌بلد است؛ منتها با تلفیقی از فریب، دروغ و محافظه‌کاری.. او خود را «مرد خانواده» معرفی می‌کند، در پناه چهره‌ی معصوم کودکش و به اسم یک تجارت خانوادگی، زمین‌های نفت‌خیز را شناسائی کرده و می‌خرد. مزرعه‌ی خانواده‌ی ساندی را با تظاهر به کارکرد شکار بلدرچین می‌خرد. وقتی زنی از همسر او جویا می‌شود، دنیل پاسخ می‌دهد که «هنگام زایمان فوت کرده» و بدین ترتیب قصد دارد تصویر پدری مهربان را، که مستقل پسر خود را بزرگ کرده در ذهن تداعی کند. در تنها ملاقات با پال در ابتدای فیلم، با این پرسش مواجه می‌شود: «شما به چه کلیسایی تعلق دارین»؟.. واکنش لحظه‌ای دنیل با خیرگی چشم و تعجب از این سؤال نابه‌جا همراه است اما با سیاست و محافظه‌کاری می‌گوید: «من به همه‌ی مذاهب و ادیان علاقه‌مندم!» چراکه با اظهار نظری نسنجیده نمی‌خواهد چنین فرصت مغتنمی را بر باد دهد.

به علاوه در چندین جا اشاره می‌کند که من به گفتار رُک و صریح علاقه‌مندم (توجه کنید به نام فامیلی او: Plainview.. کسی که دارای دیدگاهی صریح است)… اما دنیل آشکارا از پاسخ به بسیاری از موارد طفره می‌رود؛ وقتی که هِنری از او می‌پرسد: «ازدواج کردی؟» با سؤالی متقابل از هِنری موضوع را تمام می‌کند. گوئی اصلاً پدیده‌ای به نام ازدواج برای او مفهومی ندارد (دقت کنید که تقریباً شخصیت زن در فیلم وجود ندارد و تنها حضور آن یک نقش نیمه‌مکمل برای یک کودک، مِری، است). به دلیل مسیر بی بازگشتی که گزیده از «اکثر آدم‌ها متنفر است» و «وقتی به مردم نگاه می‌کند هیچ‌چیز که ارزش دوست-داشتن داشته باشد پیدا نمی‌کند».

 حال کافی است این ویژگی‌ها را در کنار هم قرار داده تا درک کنیم چرا با یکی از پیچیده‌ترین شخصیت‌های تاریخ سینما روبه‌رو هستیم. اما نکته‌ای که این شخصیت را جاودانه می‌سازد، چینش نبوغ‌آمیز این صفات از سوی خالق اثر است. به گونه‌ای که به هیچ‌وجه حالت اغراق‌آمیز به خود نمی‌گیرد و  با وجود تکثر فراوان به همگون‌ترین شکل ممکن در شخصیت حل می-شود. پیچیدگی شخصیتی و خشونت او مخاطب را با این تردید مواجه نمی‌کند که آیا واقعا در حال تماشای یک «انسان» است یا خیر…

دنیل هنگام مرگ کارگرش بر اثر سانحه، به احترام او یک نصف روز کار را تعطیل می‌کند. برای مِری لباس نو خریده و در برابر نامهربانی‌‌های خانواده از او حمایت می‌کند. اوج احساس او مربوط به صحنه‌ای است که لفظ «برادر» را بر روی دفترچه‌خاطرات برادرش می‌بیند، سپس عکس کودکی او (که شباهت چشمگیری به اچ.دبلیو دارد) از میان برگ‌های دفتر می‌افتد. در این لحظه به خلاء خانوادگی خود پی می‌برد و اشک از چشمانش جاری می‌شود. اما دقت کنید به تلاش خودآگاه او برای گذر از این موقعیت. انگار لحظه‌ای به خود می‌آید و به نامتعارف بودن چنین صحنه‌ای در زندگی‌اش پی می‌برد. شاید به تعداد انگشتان دو دست در طول زندگی گریسته باشد. بنابراین احتمالا چنین به خود گوشزد می‌کند: خودت را جمع و جور کن!… پیچیدگی شخصیتی دنیل به ظرافت همین گذار از احساس است.

درباره‌ی ایلای…

ابتدای تجارت نفت است… مته‌ای به بالا کشیده شده و درون چاه رها می‌شود… نفت مانند چشمه‌ای خونین می‌جوشد… مته‌ی آغشته به نفت بالا می‌آید… دنیل دست به روی آن می‌کشد و آن را به نشانه‌ی غرور بالا می‌گیرد؛ درست مانند شوالیه‌ای که در کارزار نبرد، شمشیر خونین خود را به علامت پیروزی بالا می‌برد… خون به پا خواهد شد… نفت به پا خواهد شد!

در سرتاسر فیلم نشانه‌های این چنینی از تقارن خون و نفت وجود دارد.  چهره‌ها در بسیاری از موارد با نفت آرایش شده‌اند. حتی در حادثه‌ای که منجر به پذیرفتن حضانت اچ.دبلیو می‌شود، دنیل را می‌بینیم که چهره‌اش غرق در خون و نفت است. به سکانس‌هایی که گودال‌های نفت را از نمایی بالا نشان می‌دهد دقت کنید و نیز کشته شدن ایلای در پایان فیلم که با جریان خون همراه است… با در نظر گرفتن این تِم استعاری، ایلای و دنیل هم با کارکردی مشابه دو روی یک سکه‌اند.

اگر دنیل تنها به فکر کسب و کار خویش است، بزرگترین دغدغه‌ی ایلای نیز کلیسایش است. هنگامیکه دنیل از فواید صنعت نفت (مانند آموزش، کشاورزی، راه‌سازی و …) می‌گوید، ایلای بلافاصله می‌پرسد: «آیا راه جدید از کلیسا می‌گذرد»؟. همانگونه که دنیل در تجارت فریب‌کاری می‌کند، ایلای از باورهای مردم سوءاستفاده می‌کند. رو‌در‌رویی این‌دو برای نخستین بار در کلیسا، به زیبایی عمق مطلب را نشان می‌دهد؛ در آن‌جا به گونه‌ای حرف‌های یکدیگر را قطع می‌کنند که درواقع هیچکدام از دیالوگ‌ها به درستی شنیده نمی‌شود (دقت کنید که دنیل چگونه چند جمله‌ی خود را عیناً تکرار می‌کند و با این حربه عملاً به ایلای می‌فهماند صحبت‌هایش را نمی‌شنود و برای آن‌ها پشیزی ارزش قائل نیست). از همین جا مشخص است که این  برتری‌جویی در این سطح باقی نخواهد ماند؛ همانگونه که ازین پس بارها شاهد چالش، تحقیر و تقابل فیزیکی این دو هستیم. این تنازع چنان سیر تسلسلی به خود می‌گیرد که سرنوشت پایانی فیلم ناگزیر بنظر می‌رسد (دقت کنید به نام فیلم که با حالتی کنایه‌آمیز از پایان محتومش پرده برداشته است). اما کشته‌شدن ایلای با توجه به تفاسیر بالا و نیز نماهای سقوط دنیل، معنایی فراتر می‌گیرد و در واقع به شکست اندیشه‌ی آزمندی و جاه‌طلبی اشاره دارد. آخرین کلماتی که از زبان دنیل جاری می‌شود گواه این است که پایان کار خود را پذیرفته است: “I’m finished”در پس خود دارای ایهامی زیباست که در ترجمه‌ی فارسی آن نیز حفظ می‌شود. «کار من تمام شد»: ۱- پس از کشتن ایلای دیگر کاری برای انجام دادن ندارم. ۲- سرنوشت من مانند ایلای به پایان رسیده است.. دنیل نمی‌تواند دیگر انسان‌ها را تحمل کند: «می‌خوام اینقدر پول جمع کنم تا بتونم از همه دور بشم».  اما او حتی تاب تحمل خود را نیز ندارد.

گزارش یک نسل

اگر بخواهیم با وجود تنوع کم‌نظیر کارهای اندرسون، نقطه‌ی اتصالی بین آن‌ها رسم کنیم بی‌شک به جفای والدین و تأثیر پایان‌ناپذیر آن در زندگی کودکان می‌رسیم؛ به خصوص در جفت‌چهار (نخستین فیلم بلندش) و مگنولیا این عنصر به اصلی‌ترین تِم داستان تبدیل می‌شود.

در اینجا نیز دنیل از چهره‌ی معصوم اچ.دبلیو در راستای اهدافش سوء استفاده می‌کند. در حادثه‌ی منجر به از دست دادن شنوایی، اچ.دبلیو التماس می‌کند تا پدر رهایش نکند، اما افسوس که کارهای واجب‌تری وجود دارد. دنیل همه‌جا اچ.دبلیو را پسر و شریکش معرفی می‌کند. پسر مرهمی بر  خلاء خانوادگی دنیل است. اما با وارد شدن پای هِنری به داستان، جایگاهش زیر سایه‌ی او قرار می‌گیرد. این است که شب‌هنگام ماده‌ی آتش‌زا را به سوی تخت هِنری می‌ریزد تا نارضایتی خود را اینگونه اعلام کند. پدر اما واکنشی واپس‌گرا نشان می‌دهد و او را به شهری دیگر می‌فرستد؛ در عملی ناجوانمردانه کمی پیش از حرکت قطار او را برای بار دوم ترک می‌کند. نکته‌ی بسیار تلخ این صحنه واکنش اچ.دبلیو است. با تکان خوردن واگن‌ها او نیز از سر جایش می‌پرد ولی به هیچ وجه درون قطار به دنبال پدر نمی‌گردد. بی‌وقفه به طرف پنجره‌ها می‌رود و انتظار دارد تا پدر را آنجا ببیند؛ گویی با شناختی که از پدر حاصل کرده، بارها کابوس چنین صحنه‌ای را دیده. به این ترتیب اقدام اچ.دبلیو در به آتش کشیدن خانه توجیه می‌یابد. حسادت و تمامیت‌خواهی تنها میراث او از زندگی‌ست…

پیوند اچ.دبلیو و مِری (که او نیز زخم خورده‌ی جفای پدر است)، بیانگر درد مشترک آنها و تلاش برای التیام زخم‌های کودکی است. اچ.دبلیو در پایان از پدر تشکر می‌کند و می‌گوید: «عشق ورزیدن به چیزهایی را که در حال حاضر می‌دانم به خاطر تو بوده است». آیا جز این است که نفرت پدر را دیده و در مقابل چگونه عشق ورزیدن را آموخته؟ (مقایسه کنید با جمله-ی لقمان حکیم در باب ادب).

واقعیت هولناک اما از میان یکی از دیالوگ‌ها هِنری نمایان می‌شود که اشاره‌ای به اختلاف دنیل و پدرش به عنوانی محرکی برای ترک دیار دارد. به راستی اگر او تبدیل به چنین هیولایی شده، دلیلش چیست؟.. اینهمه نفرت از کجا نشئت گرفته است؟.. اینجاست که جمله‌ی کلیدی مگنولیا دوباره عینیت می‌یابد: «ممکن است کار ما با گذشته تمام شده باشد ولی گذشته دست از سر ما بر نمی‌دارد»…

بر فراز امواج یک ذهن بی‌آلایش

دنیای اندرسون از هزارتوی شخصیت‌ها آغاز می‌شود… افتتاحیه‌ی شب‌های عیاشی را به یاد بیاورید. یک سکانس‌پلان ۳ دقیقه‌ای که بی‌مقدمه مخاطب را در بطن ماجرا قرار می‌دهد؛ وارد یک کلوب شبانه می‌شود، با پیچ و تاب خوردن بین شخصیت‌ها به معرفی آن‌ها می‌پردازد… آرامشی وجود ندارد؛ درست مانند نُت‌های شلوغ و تصادفی که بـَـری ،قهرمان عشق پریشان، بر پیانوی خود می‌نوازد. تنش و آشفتگی فضای فیلم با نواهایی که بیشتر به نویز شباهت دارند تشدید می‌شود و دال بر روانِ پریشان او دارد. بـَـری آشکارا دنبال یافتن چیزی است. با پیشروی داستان نُت‌های نواخته شده منظم می‌شود تا در نهایت با رسیدن به معشوق، آوای نواخته شده به هم‌پوشانی با موسیقی متن فیلم می‌رسد. این رسیدن به هارمونی از دل آن همه شلوغی و پیچیدگی نبوغ اندرسون جوان است. این چیزی است که تماشای فیلم‌های او را به یک موج‌سواری تمام‌عیار تبدیل می‌کند. از دل پیچیدگی‌ها و شلوغی‌ها با انسان‌هایش همراه می‌شویم، بر موج زندگی آنها بالا و پائین می‌رویم و در نهایت با نبوغ یک رهبر ارکستر به هارمونی می‌رسیم. حال این همگرایی می‌تواند با بارش قورباغه از آسمان روی دهد (مگنولیا)، یا پیانویی که از وسط ناکجا‌آباد پدیدار می‌شود (عشق پریشان)، یا حتی ترقه‌هایی که پسر چینی روان‌پریشِ شب‌های عیاشی آتش می‌زند؛ با صدای ترکیدن هر ترقه اِدی از جای می‌پرد، به خود می‌آید و ارزش لحظه‌های گذشته را در می‌یابد.

با این تفاسیر توصیه‌ی نگارنده برای هر چه بیشتر لذت بردن از جهان اندرسون، رهایی از منطق‌های دست و پاگیر است؛ چراکه منطق می‌تواند به اندازه‌ی همان باران قورباغه شکننده باشد. قرار است در یک سفر اُدیسه‌وار با انسان‌هایی همراه شویم که خود نمی‌دانند چه می‌خواهند. آخرین کلام بـَـری پیش از اتصال به تیتراژ ابتدایی عشق پریشان این است: «نمی‌دانم»؛ او نمی‌داند چرا کت و شلوار آبی پوشیده، نمی‌داند چرا پیانو را از خیابان برداشته، بارها این نمی‌دانم‌ها را از زبان او می‌شنویم. او با احساس و دل خود پیش می‌رود. پس چرا ما اینگونه نباشیم؟… پاداش این رهایی، آفرینش شاهکاری چون عشق پریشان است؛ یک کمدی-رمانتیک اگزاتیک که حتی به سختی می‌توان ترسیمی از آن در ذهن داشت.

خون به پا خواهد شد اما نقطه‌ی مقابل این رویکرد است؛ از سکون آغاز می‌شود و به تدریج تنش‌ها و پیچیدگی‌ها از دل آن برون می‌آید. به همین دلیل چنین تِم مخوف و هولناکی در لایه‌لایه‌ی آن نهفته است. ولی اندرسون حتی در اوج جدیت، گریزی به دنیای هجوانگار خود می‌‌زند. به راستی چه کسی می‌تواند مفهوم عملیات drainage در صنایع نفتی را با چنین نبوغی توصیف کند: (دنیل خطاب به ایلای) «اگه تو یه میلک‌شک داشته باشی، و من یه میلک‌شک دیگه، و من یه نی داشته باشم، نی من از اون ور میرسه به اتاقت و شروع میکنه به نوشیدن میلک‌شک تو»!

 

۵ دیدگاه

  1. morteza m

    ۰۴/۰۶/۱۳۹۱, ۱۲:۴۵ ب.ظ

    p-t-anderson فوق‌العاده است. بنظرم دغدغه‌هاش همونطور که شماهم اشاره کردید؛ خانواده، کودکی(گذشته) و تنهایی ادم‌هاست.
    مقایسه “خون بپا خواهد شد” با “همشهری کین” همیشه برایم جالب بوده. میدانم که این اظهارنظر، تعجب خیلی‌ها را با خود بهمراه دارد ولی من “خون بپا میشود” را بیشتر دوست دارم. چون شخصیت پردازی‌اش برای من قابل درک‌تر است. علت عزلت‌گزینی دنیل از کین، شسته رفته‌تر و قابل درک‌تر است. در خون بپا میشود، فلش بکی از کودکی دنیل نداریم درحالیکه در همشهری کین داریم اما اثار مخرب کودکی را در همه وجوه شخصیت دنیل به شکلی بسیار عمیق میبینیم ولی در همشهری کین نه؛ با اینکه یک سکانس به کودکی‌اش پرداخته.
    نکته‌ی دیگر همانطور که اشاره کردید، این است که در این فیلم ما بازیگر زن نداریم (تقریبا) ولی فیلم اینقدر جذاب است.
    دنیل دی لوییس کامل است؛ کوچکترین نقصی نمیتوان در کارش پیدا کرد.

    پاسخ
  2. مسعود آگوئيره

    ۰۴/۰۷/۱۳۹۱, ۱۱:۵۲ ب.ظ

    واقعیتشو بخواید فیلم مگنولیا رو از نظر زیبا شناختیه فیلم خیلی دوس دارم. کارهای دی لویس هم میتونه آدم رو سر جاش میخکوب کنه.
    با تشکر از تو دوست عزیزم

    پاسخ
  3. پرسه در مه

    ۰۴/۱۶/۱۳۹۱, ۱۰:۵۶ ق.ظ

    مرسی بابت این نقد خوب.اتفاقا” دیشب دیدن این فیلم رو به یه کسی پیشنهاد کردم که اگه میخوای بازیگری به معنای واقعی رو ببینی این فیلمو حتما” ببین.جمله زیبا و کامل «کم گوی و گزیده گوی چون در…» درمورد بازیگری به قوت دنیل دی لوییس بدجور کاربرد داره.منم مثل مرتضی این فیلم رو بیشتر از همشهری کین می پسندم.همین.

    پاسخ
  4. احسان

    ۰۶/۱۳/۱۳۹۱, ۰۸:۴۶ ب.ظ

    نقد خیلی خیلی خوب و کاملی بود. یه فیلم خوب با یه نقد کامل، یعنی یک لذت فراموش نشدنی …
    شخصیت دنیل هیچ وقت یادم نخواهد رفت، خیلی خوب پرداخته شده بود !

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد