رضا موتوری مرد؟!

, , ۲ دیدگاه

 

دم غروب است.اس ام اس رسیده که بهروز وثوقی درگذشته است. شایعه ای دیگر است؟ مثل خبر درگذشت فلان خواننده یا شوخی با درگذشت عزت ا… انتظامی که یک زمان اس ام اس شده بود؟شانه بالا می زنم.می زنم از خانه بیرون.سر کوچه می روم چیزی از مغازه بخرم.از سوپری مو فرفری عشق فیلم محلمان می پرسم:« از بهروز وثوق چی یادته؟» بسته را می دهد دستم و می گوید :«خدا بیامرزدش .بازیگر خوبی بود. یه فیلم بازی کرده بود طوقی. یادش به خیر. چه حالی کردیم اون وقتا با فیلمش. ما هم که عقش کفتربازی!…». _«اِاِ… شما از کجا می دونین مرده؟» و به داغ بودن خبری که شنیده ام شک می کنم.نگاه عاقل اندر دیوانه ای به من می اندازد و با لهجه می گوید  :«اوووووو…خیلی ساله مرده که آقا!»

 

از مغازه می زنم بیرون.راست می گفت.بهروز وثوق سی سال پیش مرده بود.درست همان موقع که جلای وطن کرد. گرچه از نظر پزشکی و علوم بیولوژیک تازه مرده است  و از لحاظ هنری تصویرش همیشه هست پس او هم زنده است و ما چقدر این جمله را بعد از مرگ هنرمندان تکرار می کنیم…

 

او هم می توانست بماند.می توانست نرود. می ماند بالاخره مثل ایرج قادری یا خیلی پیش از آن رشیدی و خیلیهای دیگر همینجا بازی می کرد.سی سال بیشتر توی چشم بود، سی سال بیشتر تحسین می شد و سی سال بیشتر نقاب به صورت می زد و سی سال بیشتر … و سی سال بیشتر … و بعدش باز می مرد.دستکم اینطوری …، نه چه فرق می کرد؟باز باید یکی از روزهای پاییز ۸۷ می مرد.

 

یا مثل فردین می ماند و تا آخر عمر در حسرت بازی کردن دق مرگ می شد. ولی خوب لااقل توی خاک زادگاهش دفن می شد و هر شب جمعه به دیدارش می رفتیم و کمی آخ و اوخ می کردیم و خرمایی و حلوایی و مرثیه ای …اما برای کسی که مرده جنس خاک چه فرقی می کند و اینکه کجا دفن شود؟

 

شاید باید می ماند .مثل همسفرش که ماند.بعد رفت ! البته همسفرش با هواپیما رفت.با پاسپورت رفت.قانونی رفت و …اما  چه فرق می کند؟مهم رفتن بود .چه با موتور چه با هواپیما و یا هر وسیله نقلیه دیگر.

 

او رفت.سالها پیش رفت.سی سال پیش رفت و برای همیشه رفت.شاید به قول خودش از این و آن شنیده بود که خارج « اینقده خوبه!». رفت تا خیلی از طرفداران موفرفری اش فکر کنند سالها پیش مرده و چقدر این مردن پیش از مردن سخت است.

 

حالا می شود گفت بهروز وثوقی توی تنگسیر غربت جان داد. یا مرثیه سر داد که او توی کندوی تنهایی اش اینقدر ماند تا هستی اش شکرک زد. یا دشنه غربت سینه مردانه او را شکافت و پشت پنجره ی مرگ به زنده ها لبخند زد یا می شود گفت بهروز وثوقی دچار نفرین مرگ شد و این که آآآآآی … کجایی قیصر که بهروزت رو …و هزار جور سوگنوشت دیگر…

اما واقعا چه چیز عوض می شود؟ او دیگر نفس نمی کشد.مرده است.به بخشی از تاریخ هنر ایران پیوسته است.حالا اینجا یا آنجا…

 

می گفتند توی نقشش فرو می رفت.می گفتند بعد از گوزنها واقعا معتاد شد. می گفتند بعد از سوته دلان مدتی تحت رواندرمانی بوده و …

سکانس آخر سوته دلان را یادم نمی رود.آنجا که پیش از رسیدن به امامزاده روی مرکب مرد و مشایخی آن دیالوگ جاودانه را گفت که :«همه عمر دیر رسیدیم». شاید آنجا هم توی نقشش فرو رفته بود.خیلی جدی هم فرو رفته بود. شاید واقعا همانجا مرده بود.پیش از رسیدن.شاید آنقدر نقشش را جدی گرفته بود که واقعا مرد.

 

به خانه می رسم.تلفن زنگ می زند.همین که در را باز می کنم قطع می شود. باز دیر رسیده ام.به این فکر نمی کنم که همه عمر دیر رسیده ام و یا اینکه ناگهان چقدر زود دیر می شود.به این می اندیشم که بهروز وثوقی بیشتر از سی سال پیش مرده بود پس!چیزی نزدیک به سی و چند سال پیش.درست سر سکانس پایانی سوته دلان.

 

نگرانیم که جسمش مرده باشد؟اینبار شاید چون اجازه پرونده یادبود و این چیزها برای مجله ها وجود ندارد منتقدان کمتر حرص یادواره نویسی بزنند.شاید هم باز اعجاز مرگ ، ممنوعه را مباح کند.این شاهکارترین هنر ایرانی است.

دوباره اس ام اس می رسد که  به عباس قراضه بگین رضا موتوری مرد….

 

۲ دیدگاه

  1. سعيد

    11/26/2008, 02:47 ب.ظ

    اگر می ماند نمی مرد من هم موافقم! ولی شاید دلش می خواست زندگی کند!

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد