مروری بر بارتون فینک ساخته‌ی برادران کوئن

, , ۴ دیدگاه

وجه تمایز شاخص بارتون فینک با دیگر آثار کوئن‌ها در شخصیت‌پردازی درست و باورپذیرش است. در بارتون فینک هم دو شخصیت محوری داستان یعنی بارتون و چارلی (مونت دیوانه) خصوصیات احمقانه و ضعف‌های واضحی دارند اما وجه نرمال‌شان بر ضعف‌ها و حماقت‌شان غالب است و همین است که شخصیت‌هارا باورپذیر می‌سازد.

بارتون فینک با نمایی از اهرمی در حال پایین کشیده شدن شروع می‌شود. گوهر فیلم هم همین است: سقوط تدریجی یک آرمان‌گرا.

بارتون نویسنده‌ی نمایش‌نامه است و بسیار آرمان‌گرا و بلندپرواز. او به دنبال شیوه‌ای نوین در هنر نمایش است؛ تئاتری برای همه‌ی مردم عادی؛ که به آن‌ها برای زندگی بهتر کمک کند. بارتون بسیار آرمان‌گراست و گویی هر آرمان‌گرایی در دنیای بی‌ثبات و متزلزل و نسبی ما به دنبال چیزی ثابت می‌گردد؛ دنیایی که ظاهرش با حقیقت درونی‌اش بسیار متفاوت است. برای دست‌یابی به این جهان‌بینی کوئن‌ها و اثرشان کافی‌ست به چرک و کثافت زیر کاغذدیواری‌های اتاق بارتون توجه کنیم که حاکی از نکبت و کثافتی است که در زیرِ لایه‌ی آراسته و مرتب جامعه جای گرفته. انسان‌ها هم ساکنان همین دنیای متزلزل و نسبی و دورو هستند و از این قاعده مستثنی نیستند. دورویی و دروغ‌گویی را در همه‌ی شخصیت‌های فیلم (غیر از خود بارتون) می‌توان دید. 

چارلی(مونت) بیماری روانی‌ست که دقیقاً نمی‌توان به دلیل دوستی‌اش با بارتون پی برد. ایا صرفاً نیاز به هم‌کلام و هم‌صحبت داشته؟ ایا از صداقت بارتون خوشش آمده؟ آیا می‌خواهد و واقعیت تلخ دنیا را به بارتون نشان دهد؟ طرف دیگر هم اودری قرار دارد؛ تنها شخصیت زن واقعی داستان که به شکل جذابی مرموز و نیرنگ‌باز است. کوئن‌ها به‌زیبایی نسبی بودن را در داستان این زن و wp نشان می‌دهند. آیا واقعا این زن، نویسنده‌ی واقعی کتاب‌های نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی بارتون بوده یا این صرفا چیزی‌ست که بارتون تمایل دارد باور کند؟ آیا اشکی که در پیک نیک برای wp  می‌ریزد واقعی است یا تنها ترفندی است برای ایجاد رابطه با بارتون؟ و…

دروغ‌گویی، دورویی،  تزلزل و نسبی بودن واقعیت در جریان‌ها و شخصیت‌های دیگر فیلم هم به‌خوبی به نمایش گذاشته می‌شود؛ مثلاً در سکانسی که بارتون به دیدن  گایزلر (تهیه‌کننده‌ی فیلم والاس بیری) می‌رود ، گایزلر به بارتون می‌گوید: « هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که لیپنیک (رییس استودیو) از تو خوشش بیاد . چکار کردی؟ اون از تو خوشش اومده.» و در سکانس ما قبل آخر، جایی که لیپنیک گایزلر را اخراج کرده هم همین جمله را به بارتون می‌گوید «بیچاره گایزلر! از تو خوشش میومد.» واضح است که هیچ‌کدام راست نمی‌گویند. هیچ‌یک از این دو جمله‌ی مشابه صحت ندارد و این احتمالاً یک ترفند حرفه‌ای است. جایی هم لیپنیک از دستیارش لو می‌خواهد به پای بارتون بیفتد و عذرخواهی کند ولی لو امتناع می‌ورزد و اخراج می‌شود ولی در همان سکانس ما قبل آخر می‌بینیم که لو دوباره در کنار لیپنیک  است.

صحنه‌ی کلیدی برخورد موج دریا با صخره را که دو بار تکرار می‌شود می‌توان به دو طریق تفسیر کرد. یک بار اوایل فیلم و دگر بار اواخر فیلم. بار اول زمانی‌ست که بارتون به هالیوود می‌رود؛ یک ادم مستعد با مانعی سخت برخورد می‌کند. و در پایان، یک انسان آرمان‌گرا با واقعیت‌های تلخ پیرامونش مواجه شده. این دو نوع تفسیر هم منطق بر مفهوم عدم قطعیت و نسبی بودن است که حتی در مورد خود بارتون هم صدق می‌کند. آیا او واقعا به نویسندگی علاقه دارد یا فقط از سر تنهایی و نقاط ضعفش به آن پناه برده است؟  نه سروصدای در و دیوارها  و نه صداهای مشکوک اتاق بغلی و نه انجیل و نه…. هیچ‌یک نمی‌توانند به او ایده و انگیزه‌ی کافی برای نوشتن بدهند و فقط زمانی که تنها دوستش چارلی از زبان پلیس‌ها جانی و روانی خوانده می‌شود ایده و انگیزه برای نوشتن در او به وجود می‌آید چرا که بالاخره او چیزی با ثبات برای ایمان اوردن پیدا کرده؛ همان رابطه‌ی دوستی‌اش با چارلی و ایمانی که به دوستی و صداقت چارلی دارد. حالا او به آرمان‌هایش و نقطه‌ی اوج بلندپروازی‌هایش رسیده.

اما درست در سکانس بعدی (مجلس رقص)، وقتی از خالق بودن و نویسنده بودنش حرف می‌زند و با تمسخر دیگران مواجه می‌شود تلنگری به او زده می‌شود.: «برای که و برای چه می‌نویسی؟» اما این تلنگر بر او تأثیری نمی‌گذارد و او ایمانش را به اثرش و البته دوستش از دست نمی‌دهد تا این‌که به چشم خودش چارلی واقعی را که همان مونت دیوانه است می‌بیند و هم‌چنین خشونت آتش و التهاب پنهان و درونی او را که با هر قدمش آتش را به دنبال خود می‌کشد.  اکنون بارتون متوجه می‌شود که چه‌قدر از درک آدم‌ها و دنیای پیرامونش عاجز بوده است.  بارتون آرمان‌گرا می‌پنداشته که تنها خودش دغدغه و درگیری فکری داشته در حالی که این مردم عادی خود آن‌قدر درگیری و کشمکش درونی دارند که هیچ اهمیتی به بارتون و ایده‌ال‌هایش نمی‌دهند. اگر بارتون با دقت بیش‌تری به واقعیات دنیای پیرامونش توجه می‌کرد. از همان ابتدا که افراد پشت صحنه تئاترش با بی‌حوصلگی تمام وظایف خود را انجام می‌دادند متوجه می‌شد که تلاشش بیهوده است یا زمانی که زن و شوهری ثروتمند و سرخوش کورکورانه از اثر او تمجید می‌کردند. این آدم‌های معمولی آن‌قدر درگیر غرایز و مسائل پیش‌پاافتاده‌ی زندگی هستند که هیچ مجالی برای توجه به آرمان‌های او ندارند.

اما تا آخر هم بارتون فینک آرمان‌گرا قدرت مواجهه و رویارویی با واقعیات تلخ دنیای واقعی را ندارد و تنها راهی که برایش باقی مانده این است که به تخیلش پناه ببرد و در دنیای ساخته‌ی ذهنش زندگی کند. و چه کارکرد زیبایی پیدا می‌کند آن قاب عکس درون اتاق که پیش تر هم توجه بارتون را چندباری به خود جلب کرده بود. چه جزییات زیبایی دارد سکانس پایانی که دنیای ایده‌آل و آرمانی بارتون است. بارتون به همراه دختری زیبا در کنار ساحل دریا و به دور از اجتماع دورو و دروغ‌گو و واقعیت‌های تلخ پیرامونش.

آن‌جاکه دختر دو سؤال از بارتون درمورد جعبه می‌پرسد (بارتون جعبه را باز نمی‌کند به خاطر این‌که از واقعیت‌های تلخ خسته شده و ترجیح می‌دهد آن‌ها درون همان جعبه و پنهان بمانند ولی آن را با خود به همراه دارد تا این واقعیت‌های تلخ پنهانی را فراموش نکند) جواب بارتون «نمی‌دانم» است؛ بالاخره بارتون نسبیت را پذیرفته. در واقع هیچ چیز ثابت و پایداری وجود ندارد جز عدم ثبات و پایداری.

و قاب آخر و پرنده‌ای که بر فراز آب‌ها اوج می‌گیرد و بلافاصله سقوط می‌کند به‌زیبایی سقوط یک آرمان‌گرای بلندپرواز را نشان می‌دهد.

 

۴ دیدگاه

  1. محمد حسین

    ۰۹/۰۳/۱۳۹۱, ۰۲:۲۰ ب.ظ

    آقای مومنی خوب بود

    من فکر کردم توی جعبه سر اون خانم منشی باشه. این جوری بیشتر پسندیدم.
    آخر فیلم هم سقوط پرنده نشان دهنده سقوط آرمانگرایی میتونه نباشه / میتونه یه نشانه ار رئیس شرکت فیلم سازی یا یه همچین شخصیت هایی در داخل جامعه باشه / ور در ضمن دختر آخر فیلیم از نظر ظاهری کم شباهت با منشی اون نویسنه معروف نبود / در کل پرداختن به شخصیت نویسنده هایی که خودشون را تافته جدابافته میدونن و نقد اونا توی فیلم بیشتر از نکات دیگه به من چسبید . هرچند که به نظرم کش دار اومد / عنوان شما برای این پست خیلی هوشمندانه انتخاب شده بود / ممنون و موفق باشید.

    پاسخ
  2. سجاد

    ۱۰/۲۱/۱۳۹۳, ۰۵:۳۱ ب.ظ

    این ترجمه بود؟ یا خودتون نوشتید؟
    خیلی خوب بود . . .
    فقط یه نکته بعد از خوندن این متن به ذهنم رسید :
    آیا سکانس آخر به این معنا نیست که بارتون به حقیقت ذهنیاتش نزدیکتر شده؟؟؟
    یا اینکه نه . . . ترجیح داده حقایق درون جعبه دربسته بمونن ، و بیشتر به ذهنیاتش نزدیک بشه و تو خودش بره؟؟؟

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد