گزیده‌ای از حرف‌های تئودور آنگلوپولوس

, , ۵ دیدگاه

 

نمی‌دانم که آیا یک یونانی خالصم یا نه. هرگز تست دی‌ان‌ای نداده‌ام. برای من یک یونانی کسی است که یونانی حرف می‌زند. چنان‌چه هایدگر گفته تنها هویت ما زبان مادری‌مان است. زمانی در رم با تارکوفسکی گپ می‌زدم. هر دو در آپارتمانی اقامت داشتیم که صاحبش دوست دستیار من و تارکوفسکی بود. شبی با هم شام می‌خوردیم. او در حال ساختن نوستالگیا بود. به او گفتم نوستالگیا یک کلمه‌ی یونانی است. و او گفت نه روسی است. نه یونانی است. نه روسی است. در این مورد با هم چشم و چشم‌هم‌چشمی داشتیم.

جذابیتی عظیم در چشم‌انداز مقدونیه وجود دارد، مه صبح‌گاهی در لنگرگاه تسالونیکی و… درست است که من چشم‌اندازها را انتخاب می‌کنم اما به گمانم ما چشم‌انداز درون‌مان را برون‌فکنی می‌کنیم. نمی‌دانم چرا ولی می‌دانم که چشم‌انداز برایم جادویی است و مرا در بیکران رها می‌کند تا ورای آن را ببینم و تخیل کنم. من با خورشید مشکل دارم. من یک مرد مدیترانه‌ای هستم که با خورشید مشکل دارد.

اولین فیلمی که دیدم فرشتگان آلودهصورت بود. مایکل کورتیز از اروپا آمده بود و تحت‌تأثیر اکسپرسیونیسم آلمان بود. بازیگر اصلی داشت راه می‌رفت. سایه‌اش افتاده روی دیوار و ناگهان فریاد زد: «نمی‌خواهم بمیرم.» نُه سالم بود. این فریاد شب‌های بسیاری با من ماند. عاشق فیلم پلیسی و نوآر بودم؛ از صورتزخمی تا خیلی فیلم‌های دیگر. و البته فیلم‌های مینه‌لی و استنلی دانن و موزیکال‌های دیگر را هم دوست داشتم. این را در فیلم‌هایم می‌توانید ببینید. صحنه‌ای از بازیگران دورهگرد که دو گروه سیاسی با هم درگیر می‌شوند موزیکال است. در نگاه خیره‌ی اولیس هم صحنه‌ی هجوم و دستگیری خانواده موزیکال است.

نقطه‌ی عزیمت من برای نوشتن فیلم‌نامه شاید یک تصویر باشد، یا یک ملاقات، یک سفر، یک قصه‌ی قدیمی که در ذهنم جا خوش می‌کند و کم‌کم تصویری را می‌سازد. صحنه‌ی عروسی گام معلق لکلک که در دو سوی مرز دو کشور رخ می‌دهد (عروس در یک سو و داماد سوی دیگر) ریشه در تصویری داشت که در هارلم نیویورک دیده بودم: دو جوان سیاه پوست مشغول تمرین در گوشه‌ای پرت از خیابان بودند.

تصویرها در سفر متولد می شوند. نیازی به نت برداشتن ندارم. آن‌ها با خطوط، رنگ‌ها و سبک خودشان متولد می‌شوند. حافظه‌ی انسان مجموعه‌ای از عکس‌هاست. هنگام فیلم‌برداری همه چیز بر پایه‌ی یک واقعیت نو بازآفرینی می‌شود. ایده‌های خلق‌الساعه پیش می‌آیند.   

برداشت‌های بلند فیلم‌های من نه حاصل یک تصمیم منطقی که بیش‌تر حسی و غریزی‌اند. یک نیاز به ترکیب زمان طبیعی در فضا  و رسیدن به یک کلیت واحد از زمان و مکان. فضایی که خود زمان می‌شود. هر نما برای من مانند یک سلول زنده است که به معنای واقعی کلمه دم و بازدم دارد. این تصمیمی جذاب و خطرناک است که تا امروز ادامه پیدا کرده. استفاده از برداشت‌های بلند غالباً از منظر نمایشی منجر به یک درک سطحی می‌شود. در پلان‌سکانس در فضای داخلی بازیگر آزادانه می‌تواند حرکت کند مانند آن‌چه روی صحنه‌ی تئاتر می‌بینیم. این ویژگی حس نمایشی بودن به بیننده می‌دهد. اما این درست نیست. اگر بخواهیم تعریف درستی به دست بدهیم باید بگویم که این یک جور اغراق نمایشی در حرکت و بیان است. از سوی دیگر صحنه‌ی نمایش خودش یک جور محدودیت است و نه یک موهبت برای حرکت. تماشاگر تئاتر به شکل ناخوداگاهانه در جریان تماشای یک نمایش تمرکزش را بر بازیگر می‌گذارد یا هر چیز دیگری که روی صحنه توجهش را جلب می‌کند. او در ذهن خود نماها را می‌سازد و جابه‌جا می‌کند. در سینما این کار با تغییر نماها صورت می‌گیرد که توسط کارگردان تعریف می‌شوند و نه تماشاگر. این کار مانند سفر نگاه در یک فضای خیالی است.

خیلی از کسانی که کارهایم را دوست دارند فکر می‌کنند تصمیم من برای فیلم‌سازی یک رویکرد سیاسی بوده است. البته زمان ساخت روزهای ۳۶، فیلمی درباره‌ی یک دیکتاتوری و البته در زمان دوره‌ی دیگری از دیکتاتوری، نمی‌شد از ارجاع‌های مستقیم استفاده کرد. من از زبانی مخفی استفاده کردم: اشاره‌های تاریخی، حرف زدن نصفه‌نیمه به عنوان یک اصل زیباشناسانه. فیلمی که همه‌ی چیزهای مهمش گویی خارج از قاب رخ می‌دهد.

حضور اسطوره در فیلم‌های من به شکل وارد کردن عناصر کهن‌الگووار نیست بلکه رابطه‌ای ماتریالیستی با سنت دارد. کلید رسیدن به این رابطه، بازتولید مکانیکی اسطوره و تجسد بیرونی آن در قالب یک قصه‌ی مدرن برای تأکید بر سرشت ابدی و لایتغیر آن نیست. ما در فرهنگی زندگی می‌کنیم که این اسطوره‌ها را به ارث برده. باید آن‌ها را از هر نظر ویران کنیم و بُعدی انسانی به آن‌ها بدهیم. من تقدیر را قبول ندارم. با وارد کردن یک واقعیت تاریخی اسطوره به قصه‌ای واقعی، با یک بعد متفاوت، بدل می‌شود. من به اسطوره بعدی انسانی می‌دهم چون انسان است که تاریخ را می‌سازد نه اسطوره.

هنگام ساختن بازیگران دورهگرد وقتی خواستم با تاریخ کشورم مواجه شوم، مواد خام زیادی داشتم. نمی‌توانستم به شکل خطی با این مواد کار کنم و تاریخ را بر اساس ترتیب واقعی‌اش بازگو کنم. مشکل من با تاریخ این است که قصه‌ی پیشینیان است. می‌خواستم یک رابطه‌ی دیالکتیکی با زمان و تاریخ خلق کنم که تاریخ دیروز نه مربوط به گذشته که از جنس زمان حال باشد. دیروز چیزی فراموش شده و جامانده در زمان نیست، حی و حاضر است. به این ترتیب شیوه‌ای از کار به وجود آمد اگر حمل بر خودخواهی ندانید که در تاریخ سینما بی‌همتاست: در یک زمان، گذشته، اکنون، در یک برداشت، در یک نما بدون جداسازی خطوط، سردرگمی محض میان گذشته و آینده. این دیالوگ، این دیالکتیک، مانند همه‌ی دیالکتیک‌ها نتیجه‌ی سومی دارد، یک نتیجه‌گیری تاریخی. فراموش نکنید که در زمان بازیگران دورهگرد ما تحت‌تأثیر برشت و تجربه‌ی مارکسیسم بودیم. در مارکسیسم هیچ گذشته‌ای وجود ندارد، همه چیز در زمان حال می‌گذرد.

در نگاه خیره‌ی اولیس با یک مشکل اضافی روبه‌رو بودم. قرن با سارایوو آغاز شد و با سارایوو پایان یافت. از آن سارایوی آغازین تا این دومی ما چه آموختیم؟ پرسش من این است که آیا از تاریخ چیزی می‌آموزیم؟ از این همه خونی که ریخته شد چه یاد گرفته‌ایم؟ تا گجا می‌توانیم بگوییم که در حال پیش‌رفتیم؟ پرسش دیگر من در این فیلم این بود که آیا من می‌توانم ببینیم؟ شفاف ببینم؟ بعد از این رخدادها، بعد از این همه تصویر که در هم تداخل می‌کنند، به شکلی که منشا و وضوح خود را از دست داده‌اند؟ این نقظه‌ی آغاز شکل‌گیری نگاه خیره‌ی اولیس بود.

برای فیلم‌هایم صدا و موسیقی را پیش از شروع فیلم‌برداری طراحی می‌کنم اما شکل نهایی این‌ها پس از فیلم‌برداری و طی تدوین به وجود می‌آید. وقتی تصویر در انتظار نیمه‌ی مکمل خود است. با آهنگ‌ساز فیلم‌هایم احساس یگانگی می‌کنم. خانم کاراییندرو قصه‌ی فیلم را به شکلی غنایی می‌گوید بدون این‌که موسیقی‌اش بر فیلم سایه بیندازد. به گمان من موسیقی یکی از ابزارهای روایی سینماست. نمی‌توانم فیلم‌های خودم را بدون موسیقی تماشا کنم. خیلی غریب است که این آهنگ‌ساز فقط برای من آهنگ ساخته. آشنایی با او برای من شانس بزرگی بود.

گاهی فیلم را باید با تمام جان درک کرد با شیوه‌ای جادویی نه از راه مغز. اگر فیلمی شاعرانه نباشد این جادو در کار نیست. فیلمی که به خودش و به مخاطبش احترام می‌گذارد باید پذیرای خوانش‌های گوناگون باشد. ابهام در واقعیت به برخی فیلم‌ها حسی از شاعرانگی می‌دهد و احساسی خاص می‌آفریند. بیش‌تر آدم‌ها دوست دارند دقیقاً متوجه حرف فیلم بشوند؛ این آن‌جا رفت، این‌یکی آن کار را کرد. اما من فیلم‌هایی را دوست دارم که قدری رازگونگی در خود دارند و به آسانی راز خود را فاش نمی‌کنند.

 فیلم‌های مشخصی هستند که برایم جذاب‌اند اما… احساس دیدن چیزی غریب در دیدار نخست… وقتی برای اولین بار فیلمی از تارکوفسکی دیدم در دهلی نو بودم. استاکر بود. زیرنویس انگلیسی داشت. انگلیسی‌ام خیلی بد است. همسرم فیلم را برایم ترجمه می‌کرد. تجربه‌ی فوق‌العاده‌ای بود. شبی در تلویزیون اردت درایر را دیدم. آن شب نتوانستم بخوابم. این روزها این جور تجربه‌ها به‌ندرت پیش می‌آیند.

 در نگاه خیره‌ی اولیس از خودم پرسیدم آیا من هنوز هم می‌بینم؟ مانند نخستین بار که چشمم را روی دوربین گذاشتم و دنیا را از طریق لنز دوربین کشف کردم؟ آیا هنوز معصومیت نخستین نگاه در من باقی است؟

 

۵ دیدگاه

  1. مرتضی

    ۰۲/۰۶/۱۳۹۱, ۱۱:۲۷ ب.ظ

    مرسی آقا رضا. مرسی.
    حیف فیلمساز بزرگی مثل آنجلوپلوس که مرگ اونو از هنر گرفت. اگرچه انقدر شاهکار ساخته که واسه تاریخ سینما کافیه؛ اما خب وقتی فکر میکنی که باز هم میشد ازش فیلم دید دلت میسوزه…
    به هر حال ممنون واسه این متن عالی. این گفته ها دقیقن همون چیزیه که از استاد یونانی انتظار میره: جدی، عمیق، باوقار، هنرمندانه.

    پاسخ
  2. امین

    ۰۴/۰۴/۱۳۹۱, ۱۱:۲۴ ب.ظ

    سلام هرچندمرگ حقه ولی برای انجلوپولوس ۰۰۰ بگذریم انجلوپولوس جاودانه است چون با فیلمهاش یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای این خاک ساخت

    پاسخ
  3. masoud.agoire

    ۰۴/۰۸/۱۳۹۱, ۰۱:۴۴ ق.ظ

    فیلمای تئو رو بخاطر معناگرا بودنشون میپرستم. بار معنایی تصاویر دیوانه کنندس.
    وقتی برای اولین بار فیلم گام معلق لک لک رو دیدم , بار فیلم من رو با خودش ب سفرهای دور دست برد.
    تئو آجلوپولوس برای من در ردیف والاترین مردهست, حتی اگه ب قول خودش; مطمئن نباشه ک آیا هنوز معصومیت نخستین نگاه در من باقی است؟
    با تشکر از مطلب زیباتون

    پاسخ
  4. مجتبی

    ۰۵/۰۸/۱۳۹۱, ۰۱:۱۷ ق.ظ

    با سلام
    نمی دونم کارهاشو چطور توصیف کنم وقتی چشم اندازی در مه رو دیدم و فرداش خواستم برای کسی که فیلم رو پیشنهاد کرده بود حسم رو بگم نتونستم بگم و زدم زیر گریه…
    کارهاش مستقیما ذهن وقلب آدم رو یک جا هدف می گیره من از کارهاش لذت نمی برم درد می کشم
    الان که دارم این نوشته رو می نویسم به موسیقی فیلم هاش گوش می دهم که از خود فیلم بعضی اوقات گویا تره و روح انسان رو ویران می کنه

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد