نگاهی به فیلم خدمتکار ساخته‌ی تات تیلور

, , ۱ دیدگاه

گاهی اوقات فیلم‌هایی باید برای فراموش نکردن ساخته شوند. برای یادآوری حقیقتی که شاید امروز اصلاً به آن نبالیم اما تأثیر مرورِ آن حقیقت و همه‌‌ی رخداد‌ها و حاشیه‌های پیرامونش را می‌توان به شکلی غیرمستقیم بر جنبه‌هایی از زندگی امروز که ممکن است ربط چندانی هم به آن نداشته باشند، دید. این فیلم‌ها برای هر ملیتی و جامعه‌ای و به هر زبانی که ساخته شوند کمک می‌کنند تا درد را راحت‌تر نه که فراموش، که تحمل کنیم و از سربرآوردن آن از روزنه‌ای دیگر جلوگیری کنیم. اگر لفظ سوپاپ را برای فیلمی مایه‌ی تحقیر ندانیم و به نقش و اثرگذاری آن اهمیت بدهیم خدمتکار را می‌توان نوعی سوپاپ برای تخیله روانی جامعه‌ی آمریکا توصیف کرد. سینمای آمریکا ابایی ندارد تا سراغ سوژه‌هایی چنین برود و با زبان خاصی که به آن‌ها می‌بخشد، منبع تخلیه این بار روانیِ تاریخی باشد. جنگ ویتنام، فساد سیاست‌مدران و دولت‌های گذشته از همین قسم سوژه‌ها محسوب می‌شوند.

خدمتکار گذشته‌ی دوری را روایت نمی‌کند: آمریکای دهه‌ی ۶۰ میلادی و تبعیض‌های آشکاری که سفیدپوستان علیه سیاه‌پوستان اعمال می‌کردند. عده‌ای چون هیلی هالبروک (برایس دالاس هاورد) در فیلم، این تبعیض را در لوای خیرخواهی احمقانه و مغرورانه‌ی‌ خود پنهان می‌کردند و عده‌ای هم دست به افراط می‌‍‌زدند و گهگاهی به بهانه‌های واهی جان آن‌ها را می‌ستاندند. فیلم را اما باید از منظری کاملاً زنانه دید و در این دنیای زنانه روایت مرارت‌های زنان سیاه‌پوست را که در خانه‌ی سفیدپوستان گاهی تا سال‌ها کار و زندگی می‌کنند، مشاهده کرد و درد مشترک‌شان را دریافت. مردان جز یکی دو موقعیت کوتاه حضور شاخصی در فیلم ندارند و از ورای این پهنه‌ی زنانه، می‌توان زنانی را دید که هوچی‌گر، توخالی و عقده‌ای هستند و تفرعن آزاردهنده‌ای دارند. شاید به ‌نظر برسد ازدواج مهم‌ترین اتفاق زندگی‌شان باشد اما در واقع آن‌ها هنوز به مهم‌ترین اتفاق زندگی‌شان پی نبرده‌اند و یا نرسیده‌‌اند و در این انفعال دائمی دست‌وپا می‌زنند. زنانگی واقعی را در آن‌ها هرگز نمی‌توان جست و سرخوردگی‌های ناشی از نقصان شخصیت «مادر خانواده بودن» را به وضوح می‌شود حس کرد. در فیلم نمونه و نماد کامل چنین زن‌هایی هیلی‌ست و در مقابلش اسکیتر (اِما اِستون) که بر خلاف دوستانش هنوز ازدواج نکرده و حتی شغلی برای خود دست‌وپا کرده، با همان اولین نشانه‌هایی که بروز می‌دهد مثل آن تشکری که فقط او هنگام ریختن نوشیدنی از اِیبیلین (وایولا دیویس) می‌کند، تفاوت و تقابلش را مشخص می‌کند. به عنوان نمونه‌ای دیگر اوایل فیلم را می‌توان مثال زد که اسکیتر در اولین نماهایی که از او دیده می‌شود در جاده‌ای به تنهایی می‌راند و این نماها در اواخر فیلم به همین شکل برای هیلی تکرار می‌شود منتها با این تفاوت که هیلی با عصبانیت کنترل‌ناپذیری مشغول رانندگی‌ا‌ست. در واقع خدمتکار تنها به ظلم‌ها و نابرابری‌هایی که به زنان سیاه‌پوستِ خدمتکار روا داشته نمی‌پردازد و شخصیت‌ها و موقعیت‌هایی را هم درگیر قصه می‌کند که به یاری آن‌ها شتافتند. وقتی خوبی وجود نداشته باشد چطور می‌توان بدی را شناخت؟ از این منظر می‌توان اشاره فیلم به مرگ جان اِف.کندی را توجیه کرد و پس از مشاهده‌ی نمایی که قاب عکس کندی را کنار عکس فرزند مرحوم اِیبیلین نشان می‌دهد، آن جمله اِیبیلین خطاب به اسکیتر را به یاد آورد که “تا حالا هیچ سفیدپوستی به خونه‌ام نیومده بود”. شخصیت‌پردازی هیلی و واکنش‌ها و رفتارهای او شاید کمی اغراق‌آمیز به نظر برسد اما با کمی اغماض می‌توان آن را کاملاً پذیرفت و در طیف متنوعی از زنان فیلم جا داد.

 همان‌طور که هیلی وقتی از خدمتکارش شکایت می‌کند و همراه با پسر کوچکش خون‌سردانه نظاره‌گر دستگیری اوست، سیلیا فوت با بازی جسیکا چاستین هم هست که با ولنگاری‌ای کودکانه نمی‌تواند جایی در جمع هیلی و دوستانش پیدا کند و در عوض تجربه‌ی بارداری‌های ناکامش را به شکلی نمادین دفن می‌کند. اسکیتر و خیلی‌های دیگر در دامان همان خدمتکارها بزرگ می‌شوند و تجربه می‌کنند و یاد می‌گیرند و سیلیا در آغاز زندگی زناشویی، «راهنمای زنِ بالغ» را از یکی آن‌ها هدیه می‌گیرد. فیلم خاستگاه اصلی زنان را تنها در خانه و آشپزی و نظافت تعریف نمی‌کند چه اینکه دو شخصیت اصلی فیلم سودای نوشتن دارند. اسکیتر که روزنامه‌نگار است و اِیبیلین حتی در قسمتی از فیلم خودش مشغول نوشتن دست‌نوشته‌هایی‌است که قرار است از روی آن کتابی منتشر کنند. آنچه که مهم است بینش آنهاست و این‌که خیلی از همین زنان خدمتکار در نقش پرستار هم، فرزندان دیگران را بزرگ می‌کنند و می‌توانند الگوی تربیتی مناسبی برای آنها خصوصاً دختران باشند.

خرده‌داستان‌های خدمتکار درکنار خط اصلی روایت به موقع شروع و پایان می‌یابند و کارکرد اصلی‌شان را که همانا گسترش ابعاد شخصیت‌های فیلم است به خوبی اجرا می‌کنند و چون شاخه‌هایی برآمده از دل قصه‌ی اصلی ساقه‌ی آن را تنومندتر می‌کنند. مثل ماجرای آشنایی اسکیتر با استیورات و بعد به هم خوردن رابطه‌شان یا داستان سلیا فوت و همین‌طور قصه کنستانتین خدمتکار خانواده اسکیتر. خدمتکار در ابتدا به عنوان اثری نسبتاً مستقل و کوچک روانه سینماها شد اما رفته‌رفته مورد توجه قرار گرفت و حتی تا نامزدی جایزه‌ی اسکار برای بهترین فیلم هم پیش رفت. با این‌که گمان می‌رفت جسیکا چاستین و وایولا دیویس جایزه‌هایی را به خاطر بازی در آن دریافت کنند اما این اُکتاویو اِسپنسر با بازی در نقش مینی بود که سه جایزه‌ی پیاپی و مهم را برای بهترین بازیگر نقش مکمل زن دریافت کرد: گلدن گلوب، بَفتا و سر آخر اسکار (اگر دنبال دلایلی فرامتنی برای این جایزه‌ها هستید مقدمه‌ی این نوشته شاید کمک‌تان کند). خدمتکار پس از یکی دو شبه‌پایان، پایان نسبتاً تلخی دارد. اما گویا فیلم حکم میوه‌ی آبداری را دارد که تمام آب را چلانده‌ باشید حالا در آخر، هر آنچه را داشته و می‌توانسته عرضه کرده و چیز اضافه‌ای نمانده. من به این طعم و مزه نمره‌ی قبولی می‌دهم.

 

یک دیدگاه

  1. کتایون

    ۰۱/۱۶/۱۳۹۱, ۰۸:۵۸ ق.ظ

    درست است.فیلم بسیار زیبا و تاثیرگذار است.کاش در مورد آن ترانه ای که ابیلین به دختر کوچولوی سفید پوست می آموزد نیز اشاره ای می کردید چون به نظر می رسد توصیف خودشان است نه سفیدها.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد