بهاریه‌ای از امیر معقولی

, , ۴ دیدگاه

حرفی از سر ناگزیری : ممکن است یادداشت‌های زیر ـ که همگی با قلمی عجول تحریر شده‌اند ـ در ظاهر به هم بی‌ربط باشند و نتوان هیچ سرنخی یافت برای ارتباط‌شان با هم. مهم نیست. مهم این‌که : هر کدام از این نوشته‌های کوتاه در زمان‌هایی نوشته شده‌اند (و می‌شوند) که آن‌ها را خلوت با خویشتنِ خویش می‌نامم. شاید بعدها این یادداشت‌ها ـ که برخی این‌جا آمده‌اند و برخی دیگر نه ـ  رمان اتوبیوگرافیک قطعه‌قطعه‌ای را شکل دهند که با خواندن‌اش دوباره برگردم و خودم را نگاه کنم و مثل زمان‌هایی که همزمان شاد بودم و مغموم، مضطرب بودم و آرام، سرمست بودم و کرخت، دلتنگ خودم شوم.

 

دو ـ سه روز پیش

وقتی امروز از مترو بیرون می‌آمدم، کلاهم را کشیده بودم روی سرم. همه با تعجب و شگفت‌زدگی نگاهم می‌کردند. به چشم تازه‌آمده‌ای از جایی ناشناخته و دور. چند ساعت پیش‌تر که داشتم از خانه می‌زدم بیرون، پیرمرد صدایم زد و گفت : «امیر بیا این کلاهو بگیر و بذارش رو سرت. هوا سرده. سرما می‌خوری». کلاه را گرفتم و تا از خانه آمدم بیرون، گذاشتمش روی سرم. کلاه بزرگ بود، تا روی گوش‌هایم می‌آمد و دوایِ دردِ این سردردهای مدام. همین چند روز پیش بود که از همین ایستگاه مترو آمده بودم بیرون و به خانمی که آدرسی را از من می‌پرسید، گفته بودم : «همین جلوتره. پیاده ده دیقه راه و با ماشین دو دقیقه». برگشته بودم و به مردی که خیره‌خیره مرا می‌نگریست : «عادتمه دیگه. آدرسه اشتباه می‌دم. دستِ خودم نیست» و با چشمکی دور می‌شدم و فکر می‌کردم «ولی من آدرسو اشتباه ندادم. درستِ درست بود». حالا از همان ایستگاه می‌آمدم بیرون. هوا سرد بود؛ به سردی نومیدی و مرگ. می‌رفتم به جایی که هوایش بوی ناامنی می‌داد. دستم، دلم، تمام تنم می‌لرزید. ریش‌های چند روز اصلاح‌نکرده‌ام جاخوش کرده بودند روی صورتم و موهای همیشه آشفته‌ام را پنهان کرده بودم زیر کلاهم. ایستادم روبرویش و سراغی همان آدرسی را گرفتم که چند روز پیش آن زن از من پرسیده بود. برگشت و لبخندی زد و گفت : «من مثلِ شما غریبم. جایی رو نمی‌شناسم». من نیز لبخندی زدم و به راه خودم رفتم. وقتی این اتفاقِ کوچک و به ظاهر پیش‌پا‌افتاده را برای دیگران تعریف می‌کردم، می‌خندیدند اما شاید باورش کمی سخت باشد : من همان لحظه که این حرف را از دهان آن مرد شنیدم، خوشحال شدم. شعفی به من دست داد که ناگفتنی‌ست. بورخس می‌گفت «شاعر کمی شبیه خداست. همیشه تنها و غریب». فکر می‌کردم شهری که در آن به دنیا آمده‌ام، از کوچه‌پس‌کوچه‌هایش هزار خاطره‌ی ناگفتنی دارم و تنها شریک پرسه‌های گاه و بی‌گاهم بوده، اکنون مرا به چشم یک غریبه می‌نگرد. می‌دانی، فکر می‌کنم زندگی ما هزارتویی‌ست عظیم، دهشتناک و تو‌در‌تو. هر انتخاب ما، هر حرفی که به زبان می‌آوریم، ما را واردِ مسیر تازه‌ای از این هزارتو می‌کند. این انتخاب‌های ما به مسیرهای ما جهت می‌دهند و از جایی سر در می‌آوریم که خودمان هیچ انتظارش را نداریم. چرا باید می‌آمدم به نمایشگاه عکسِ تو!؟ نمی‌دانم! چرا باید بیرونم می‌انداختند!؟ نمی‌دانم! چرا باید می‌ایستادم زیر باران و سیگار می‌کشیدم و زل می‌زدم به تو!؟ نمی‌دانم! چرا باید بیرون می‌آمدی، می‌ایستادی روبرویم و هیچ نمی‌گفتی تا سرم را بالا آورده و بگویم «زیباتر شده‌ای» و تو در جواب بگویی «و تو سر‌به‌زیرتر»!؟ نمی‌دانم! بعد در این هوای سرد سرخ شوی، تو هم سرت بیاندازی پایین و من راهم را بکشم و بروم.

دیروز

نه! همه‌چیز در یک عکس با لبخندهایی بی‌رمق و مصنوعی خلاصه نمی‌شود. همه نشسته‌اند (یا ایستاده‌اند. زیاد فرقی ندارد) رو به دوربین و ژست گرفته‌اند، دست انداخته‌اند دورِ گردنِ دیگری و لبخندی به لب دارند که عین تلخی‌ست. خودِ تلخی‌ست. به قرابه‌ی زهر می‌ماند. به زخمی چرکین و دردآلود و آغشته به کینی فروخورده و تلاش برای به خواب بردن آن. دیروز بود یا دو روز پیش، درست به خاطر نمی‌آورم، ایستاده بودم در سرمایی استخوان‌سوز، و می‌لرزیدم. چشمم افتاد به آن‌ها و سر جایم ماندم. فکرش را بکن، دلتنگی را عمیقاً می‌فهمی، حسش می‌کنی و تمام وجودت یکپارچه فریاد سر می‌دهد و تو خیره شده‌ای به عده‌ای که نشسته‌اند و لبخند به لب دارند و خیره شده‌اند به دوربین.

۱۰/۱۱/۹۰

ساعت ۹ صبح

امشب پاسدارم. در پاسداری نباید خورد و آشامید و خوابید و نشست و صحبت کرد. عجیب این‌که هم صحبت کرده‌ام، هم نشسته‌ام، هم خورده‌ام و همین الان نیز در حال نوشتن‌ام. چند روز گذشته سخت مریض بودم. بیمار و نزار. خسته و فرسوده. تا این‌که به لطف قرص‌های بهنام کمی بهترم اما هنوز سرگیجه دارم. هنوز نمی‌توانم به‌خوبی بایستم. امروز شنبه بود. شنبه ششم اسفند ۹۰٫ شاید هرگز و برای یک لحظه نیز فکرش را نمی‌کردم در این تاریخ و در این ساعت این‌جا نشسته باشم و دفترچه‌ای قرمزرنگ به دست داشته باشم و همین‌طور بی‌اختیار بنویسم. چند روز گذشته سخت گذشت. بسیار بسیار کند و با پاس ناجوانمردانه‌ی امشب تقریباً لیست بدبیاری تکمیل شد. یکی دیگر از بدبیاری‌ها این‌که در روزهای اخیر بسیار تنها بودم و خودم به‌خوبی می‌دانم که تحمل تنهایی تا چه اندازه دشوار است. خطم را نگاه می‌کنم. درهم‌ریخته است. نامرتب و آشفته. درست در همین لحظه، بیست دقیقه به یازده، از اتاق بغلی صدایم زدند. عجیب است! خودشان به حرف‌هایی که می‌زنند اعتقاد سفت و سختی ندارند. می‌گویند نباید پست را ترک کرد اما خودشان پاسدار و گروهبان‌نگهبان را می‌فرستند برای انجام کارهای شخصی‌شان! هر روز علامت تعجب روی سرم سبز می‌شود از بی‌نظمی‌های پایان‌ناپذیر ارتش. گفته بودم که ارتش مجموعه‌ی منظمی از بی‌نظمی‌هاست. حالا باید گفت این‌جا تبعیض و بی‌عدالتی نیز بیداد می‌کند. دیگری با استفاده از امکاناتش (در اصطلاحات ویژه‌ی سربازی : با استفاده از برشی که دارد) یک‌شبه صاحب چنان قدرتی….ببخشید…چنان توهم قدرت فرا می‌گیردش که به خود اجازه می‌دهد هر کاری که دلش خواست انجام دهد. موش آب‌کشیده‌ی لرزانی را می‌مانست و این روزها چنان قدم برمی‌دارد که زورمندان عالم برنمی‌دارند!! بس است. باید بروم و کمی حافظ بخوانم اما پیش از این کار بایدم گفت که امیدواری تیر آرش من است.

ما که پرت بودیم از دنیا؛ دورافتاده و تبعیدشده وسطِ بیابانی بی‌آب و علف و هر روز به یاد فیلم‌های وسترن که غریبه‌ای وارد ناکجاآبادی خالی از سکنه می‌شود.

سلام به همگی

دوپاره شده‌ام انگار. ویلان و سرگردان میان خودم و امیر؛ میان دیروز و امروز؛ میان فردا و فرداها. هنوز که هنوز نمی‌دانم چه خواهد شد و فرصتی برای مفصل نوشتن نیست متاسفانه.

می‌بینی که می‌لرزه بدنم!؟

دلم می‌خواست برای رضا بنویسم. از خاطرات و تجربه‌ها بگویم و از بازیگوشی‌ها و دلخوشی‌ها و فاصله‌هایی کوتاه مابین دو لحظه‌ی کوتاه فراموشی، اما نشد. ناگهان همه‌چیز درهم ریخت. خودم را فراموش کردم. فراموش شدم به ناگاه انگار. حالا می‌نویسم. نشسته‌ام گوشه‌ای و خیره شده‌ام به صفحه‌ی سفید مقابلم. درست چند روز پیش بود که اتفاقات به نحوی پیش رفتند که یک لحظه، یک لحظه‌ی بسیار بسیار کوتاه، گمان بردم شاید آمد و یک بار با ما سر سازگاری گذاشت. چشمان‌شان گرد شده بود از رقص این انگشتان اما کافی بود تا یک روز بگذرد و نگاه‌های آشنا و پر از مهر تبدیل شوند به نگاه‌هایی پر از کینه که نمی‌توان هیچ آشنایی‌ای را در آنان یافت. هنوز در عجبم. مانده‌ام حیران از بی‌عدالتی‌های پایان‌ناپذیر دنیا. محیط سربازی نمونه‌ای‌ست از جامعه‌ی خودمان با این فرق که آدم‌ها زودتر نقاب‌هایشان را از چهره‌ها برمی‌دارند و از هر طیفی می‌توان در آن‌جا سراغی گرفت. می‌خواستم بنویسم و نشد. برای یک بار که شده گمان می‌بردم نوشته‌ام ارزشمند و خواندنی خواهد بود. اما نشد. خالی و پوک شده‌ام. شاید بعدها از این اعماق جوشان که هیچ‌چیز از آن بیرون نمی‌آید، چیزی آمد بیرون. اما هم‌اکنون خواب‌آلودم. در آرزوی لحظه‌ای فراغت برای نوشتن و خواندن یا کاری دیگر : نشستن و خیره شدن به دنیا با نگاهی بی‌اعتنا.

باقی بقایتان

 

ناآگاهی ما گاهی ضامن سلامتی ماست

ـ می‌دونی برای چی اومدم خدمت؟

ـ هوم؟

ـ به خاطر دختر داییم.

و من مانده بودم بین دوراهی‌ای سخت. نمی‌دانستم باید چشمان از تعجب گشاد‌شده‌ام را ببندم یا جلوی قهقه‌ام را بگیرم. آذری‌زبان است. و متاسفانه از آن بیلمزها. سخت می‌شود با او کنار آمد. معمولاً با دیگران درشتی می‌کند. مسئول آشپزخانه است و سربازهای شکمو چیزی نمی‌توانند گفت. در این دومین گفت‌و‌گویمان که می‌رفت کمی نرم شود، می‌رفت تا از پوسته‌ی جعلی‌اش بیرون بیاید، می‌رفت تا راه بدهد برای شکل گرفتن رابطه‌ای ( و اعتراف می‌کنم فقط برای گرفتن غذای بیش‌تر یا ته‌دیگ و یا فندک) به هیچ عنوان نمی‌شد در برابر این سادگی واکنشی نشان داد. پس به ناچار برخاستم و پشتش ایستادم و دستی به شانه‌اش زدم و از پنجره خیره شدم به درختی که هر روز صبح در مراسمی آیینی باید سلامش بدم. و بعد آرام و بی‌صدا خندیدم.

نه! بی‌خبری چندان هم خوب نیست! نه خوب نیست. حالا از ارتفاع سه هزار متری برگشته‌ام خانه و می‌بینم یکی از نویسندگان محبوبم درگذشته‌ است. بی‌اندازه مغموم و د‌لتنگ‌ام. منی که کتاب او را همراه خود داشتم و روزی روزگاری آرزوی دیدارش را در دل، باید برگردم آن بالاها تا کوه شنونده‌ی این فقدان باشد.

زیستن در اضطراب مدام

قرار بود زودتر از این‌ها بنویسم اما نشد. رضا می‌گفت به عنوان بهاریه چیزی بنویس و بفرست و با خود می‌گفتم چه چیزی بهتر از نوشتن درباره‌ی دوره‌ی دو ماهه‌ی آموزشی!؟ ذهن آشفته‌ام را کمی نظم می‌دادم، مرتبش ساخته و در نظر داشتم دو یادداشت با دو رویکرد گوناگون بنویسم. یکی یادداشتی می‌شد جدی، عبوس و تلخ و دیگری یادداشتی طنزآمیز. در اولی می‌گفتم سربازی وجود آدم را دوپاره می‌کند و در دومی از بازی اسم‌فامیلی یاد می‌بردم که بچه‌ها در حرف دال و مقابل اسمِ حیوان می‌نوشتند دژبان. دوپارگی وجود انسان، نو شدن طرز فکر و اندیشه و نگریستن به دنیا به نو شدن سال‌ها می‌آمد. به جوانه زدن شکوفه‌ها در هنگامه‌ی بهار و از این دست خزعبلات تهوع‌آور. در دو روزی که آزاد و رها بودم و زمان داشتم برای احوال‌پرسی از دوستان و دیدارهای شتاب‌زده با این دوست و با آن آشنا، این دو یادداشت فکر مرا به خود مشغول می‌کردند. تماماً به آن‌ها می‌اندیشیدم؛ چه زمانی که نشسته بودم توی تاکسی، چه زمانی که در سالنی تاریک بودم و چشم دوخته بودم به پرده‌ی سینما و چه زمانی که با نگاهی مغموم به دوست دیگری می‌نگریستم که حال و احوال چند ماه پیش مرا داشت و از مواجهه با مرحله‌ای جدید در هول و هراس بود و کوله‌بارش را می‌بست تا عازم جایی شود که «شما» خطاب شدن در آن جزو محالات است.

اما نشد. ناگهان همه‌چیز درهم ریخت. روزهای هول و هراس دیگری آغاز شدند. برای منی که یک تغییر دردناک دست شستن از عادت‌ها را پشت سر گذاشته بودم روزهای دیگری آغاز شدند. این بار اما در اضطراب مدام می‌زیستم. بلاتکلیف و ساکت چشمم به قلمی بود که سرنوشت چندماهه‌ی آینده‌ی من و دوستان تازه‌یافته‌ام را رقم می‌زد. مشابه و همزاد این قلم را پیش از این دیده بودم. به یاد می‌آوردم که تنها چهار قدم با آزادی فاصله داشتم ولی صدایم زدند و برگه‌ای را مقابل چشمانم پاره‌پاره کردند و گفتند باید بروی سربازی. آن روز به این رقص قلم می‌اندیشیدم و با خود می‌گفتم تنها چند سال بعد می‌توانم درباره‌اش با اطمینان گفت. این بار دوستان من که خود را در جایی غریبه می‌یافتند و همه بی‌طاقت بودند و تجربه‌ای مشابه من نداشتند، سراسیمه بودند. یکی می‌رفت و می‌نشست پشت توپ و دیگری باید می‌رفت و دوربین به دست می‌گرفت و خیره می‌شد به آسمان.

حالا که نشسته‌ام در اتاقی ساکت و هر چند دقیقه یک بار از جایم برمی‌خیزم و نگاه می‌کنم به منظره‌ی مقابل چشمانم و به چراغ‌های روشنِ شهری که دلم بی‌اندازه برایش تنگ است، می‌بینم سربازی یعنی زیستن در اضطراب مدام. وقتی در پادگانی، محصور مابین فنس‌هایی که تا آن بالاها امتداد یافته‌اند، هر از چند گاهی نگاهی می‌اندازی به ساعت اما مگر می‌گذرند این ثانیه‌های بی‌انصاف تا جواز خروج بگیری و بروی داخل شهر!؟ زمانی هم که از سه مانع گذشتی و توانستی بیایی بیرون، یا باید حواست دائماً جمع زمان باشد که این بار سریع و باشتاب می‌گذرد و یا مدام چشم بگردانی به این سو و آن سو تا مبادا آن دیگریِ همیشه گوش‌به‌زنگ زیر نظر گرفته باشد تو را و به خاطر سیگاری که در مشت می‌فشاری، ملامت شوی و تنبیه. دیشب بود که در یکی از عزیزترین کتاب‌هایم می‌خواندم : «گم شدن در شهری شلوغ همیشه آسان‌تر است از گم شدن در دلِ جنگلی انبوه یا بیابانی بی‌پایان». نه! شاید این بار و در این موقعیت ویژه که دیگران ناگهان می‌زنند روی ترمز و می‌گویند «کجا می‌ری که برسونمت؟» یا در خم کوچه‌ای چنان به تو می‌نگرند که انگار محکوم به مرگ گریزپایی را دیده باشند……..

حالا باز برخاسته‌ام. می‌روم مقابل پنجره، سیگاری دود می‌کنم و می‌کوشم نظمی بدهم به حرف‌های نگفته که دوست تازه‌یافته‌ی این روزها که هنوز شما خطابش می‌کنم سر می‌رسد و چشمش می‌افتد به برگه‌ی مقابلم. می‌پرسد چه کار می‌کنی؟

ـ داشتم می‌نوشتم. سعی می‌کردم از تجربه‌های سه‌ماهه‌ی اخیر بگویم. از زیستن در اضطراب مدام.

می‌خندد : ببین رئیس (تکیه‌کلام مرا هیچ نشده به عاریت گرفته است) در روزهای اول این‌گونه می‌گذارنی. آرام‌آرام برایت عادی خواهد شد.

می‌خواستم بگویم نه! این عادی شدن را دوست ندارم. نمی‌خواهمش. به خود راه نمی‌دهمش. دلم می‌خواست برایش بگویم در این ارتش پرجلال و جبروت روزهای گذشته که اکنون چیزی جز یک مشت خاکستر از آن باقی نیست، نظم را به تو نمی‌آموزند. نظم و انضباط را باید خودت بیاموزی. در عوض دروغ گفتن و ترسو بودن و آدم‌فروشی را به تو می‌آموزند و وای بر ما که اگر چنین چیزهایی برایمان عادی شوند. اخلاق‌گرا شده بودم. زیاده از حد پاک و معصوم. خودم را دوست نداشتم پس هیچ نگفتم. مهر خاموشی بر لب، من نیز لبخندی زدم و گفتم شاید. شاید حق با تو باشد.

………..

فردا

کتاب دلواپسی (ناآرامی) را خواهم گشود و خواهم خواند :

خالص بودن، نجیب یا قوی بودن نیست، بلکه خود بودن است.

بعدها

…………

 

۴ دیدگاه

  1. شاهد

    ۰۱/۱۱/۱۳۹۱, ۰۴:۳۹ ب.ظ

    سرزنده شدم از خواندن این دل‌نوشته‌ی زیبا… تلخ و سودازده بود، اما سخن صادقانه همیشه آدم را به وجد می‌آورد… شادکام و پیروز باشید

    پاسخ
  2. هادی علی پناه

    ۰۱/۱۱/۱۳۹۱, ۱۰:۱۶ ب.ظ

    امیر شاید برسد آن روزها… فعلا امید تنها دارایی ست، باید که نگه‌اش داریم… صفت و سخت! می‌رسند یعنی؟

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد