چهره‌های سال ۹۰: رضا میرکریمی

, , ارسال دیدگاه

سیدرضا میرکریمی یکی از مهم‌ترین کارگردانان فعلی ایران است، جایگاه ویژه‌ای دارد و با مولفه‌های خاص خودش شناخته می‌شود که فیلم به فیلم آن‌ها را ساخته، پرورش داده و تثبیت کرده. میرکریمی در یک جریان محسوس فیلم به فیلم پیشرفت کرده و از جوانی صاحب ایده و بااستعداد به فیلم‌سازی باتجربه و جدی تبدیل شده است. سیر رسیدن از کودک و سرباز به یک حبه قند نشان از فیلم‌سازی جست‌وجوگر و پویا دارد.

کارنامه‌ی میرکریمی را می‌توان به دو دوره تقسیم کرد. فیلم‌های پیش از خیلی دور خیلی نزدیک و فیلم‌های پس از آن. کودک و سرباز، زیر نور ماه و این‌جا چراغی روشن است بخش اول فیلم‌سازی او هستند، آثاری که میرکریمی در آن‌ها تجربه می‌کند، هم سینما و هم دغدغه‌هایش را. در این آثار دغدغه‌هایش پررنگ‌تر از سینمایش است. حرف‌هایی را که (به‌ گمان خودش) بزرگ هستند در فیلم‌های خوب اما نه بزرگ به نمایش می‌گذارد. اما خیلی دور خیلی نزدیک نه یک قدم بلکه چند گام بلند برای میرکریمی بود. از این فیلم دغدغه‌ی سینما و قصه‌گویی برای او پررنگ‌تر شد و بلوغ سینمایی و فکری‌اش شکل گرفت. به همین سادگی ادامه‌ی این پیشرفت است و یک حبه قند نیز همان مسیر را ادامه می‌دهد.

 چرا او برخلاف اغلب هم نسلان و هم فکران سینمایی‌اش چنین پیشرفت خیره‌کننده‌ای دارد؟ علت را باید در دغدغه‌های انسانی و نگاه سینمایی او جست‌وجو کرد. او برخلاف بسیاری، فیلم نمی‌ساخت که فقط حرف بزند، بلکه فیلم می‌ساخت تا فیلم بسازد. از فیلم‌های کوتاه تا همان سه فیلم بلند اولش، در همه‌شان می‌شد دغدغه‌اش برای ساخت اثری قابل‌اعتنا را دید که ظرایف فیلم‌نامه و قصه‌گویی و کارگردانی را رعایت کند. اگرچه همچنان برایش مضمون مهم‌تر از فرم بود، اما فرم را نادیده نمی‌گرفت. همین نوع نگرش بعد از تجربه کردن و یاد گرفتن، او را به فیلم‌های بسیار خوب دوره‌ی دومش رسانده و یک فیلم‌ساز بسیار مهم به سینمای ایران اضافه کرده. او با نگاه عمیق انسانی و با دیدی روشن و پویا به طرح دغدغه‌هایش می‌پردازد. دوری از تعصب و داشتن ذهنی پرسشگر باعث شده او روز به روز دغدغه‌هایش را پالایش دهد و عمق بیش‌تری به مضامین آثارش بدهد. او فیلم به فیلم یاد گرفت که مضامین را چگونه در بستری سینمایی روایت کند. میرکریمی از تک‌گویی و ارائه یک لقمه‌ی آماده (آثار دوره‌ی اول) به گفت‌وگو با مخاطب (آثار دوره‌ی دوم) رسیده است. در حالی که بیش‌تر همکاران مشابه او ژ آثارشان به سختی به عنوان “فیلم” قابل پذیرش است و مضامین‌شان را به طرزی سطحی و البته به شیوه‌ی لقمه آماده ارائه می‌کنند.

در سینمای او چند مولفه به راحتی قابل‌ردیابی‌اند: به کارگیری جزئیات بسیار ریز برای بازسازی واقعیت یکی از همان مؤلفه‌هایی است که او در مسیر رشدش به‌خوبی آن را فراگرفته و در آخرین اثرش به زیبایی جلوه‌گر است. فیلم‌برداری اغلب زیبا و چشم‌نواز معمولا بخشی از جذابیت آثارش را تشکیل می‌دهد. میرکریمی به تصاویر اهمیت می‌دهد و زیباشناسی بصری خاصی دارد. اما مهم‌ترین جزء فیلم‌های او فیلم‌نامه‌هایش هستند. که اغلب قصه‌ای سرراست را روایت می‌کنند. میرکریمی از روایت پیچیده یا تجربه‌گرا کاملا دوری و قصه‌اش را آرام و راحت تعریف می‌کند و برخلاف بسیاری از فیلم‌سازان ایرانی می‌تواند ریتم کلی اثر را به‌خوبی حفظ کند.

یکی از مهم‌ترین و بنیادی‌ترین ویژگی‌های میرکریمی نمادگرایی استعاری فیلم‌هایش است. در آثارش با قصه‌هایی روبه‌روییم که مانند حکایت‌های قدیمی نمادی از مفهومی بزرگ‌تر و فراتر از آن‌چه رخ می‌دهد است. این ویژگی باعث می‌شود که آثارش در عین عمیق بودن گاه افسانه‌ای و یا حداقل غیرواقعی جلوه کند. «بله، ما غمگینیم، یا من غمگینم، می‌دانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد بتوانند از چیزهای شاد هم بگویند، از علف هم بگویند، از خود علف که مابه‌ازای هیچ چیز نباشد، از یک جویبار، از دریاچه ای…» (آینه‌های دردار هوشنگ گلشیری) این استعاری بودن متعلق به دهه‌های ۵۰ و ۶۰ و اوایل ۷۰ است. اما از جایی به بعد دیگر این نگاه کم‌کم رنگ باخت. البته این‌که هر قصه‌ای تمثیلی از دنیای واقعی است متفاوت است با آن‌چه که من با واژه‌ی «استعاری» از آن یاد می‌کنم. شاید پرورش یافتن در «حوزه‌ی هنری» در این نوع نگرش میرکریمی تاثیر مهمی داشته باشد، همان‌طور که اغلب فیلم‌سازان حوزه‌ی هنری چنین نگرشی دارند (گزینه‌ی معروف دیگر جناب مجید مجیدی است.) اگرچه استعاری بودن هرگز باعث نشده فیلم‌هایش هم‌چون دیگر فیلم‌سازان دچار نگرش سطحی و کودکانه شود. این استعاری بودن آثار میرکریمی (در دوره‌ی دوم فیلمسازی‌اش) کمی به لایه‌های پنهان‌تر اثر انتقال پیدا کرده، اما به هر حال لطمه‌هایی به کلیت فیلم‌سازی او وارد آورده. همان ویژگی غیرواقعی جلوه کردن باعث می‌شود که هیچ‌گاه نتوان آثارش را تصویری واضح از جامعه‌ی معاصر تلقی کرد و این در حالی‌ست که در اغلب آثارش سعی می‌کند جامعه‌ی امروز را با تمام جزئیات روایت کند، غافل از این‌که دنیای روزمره استعاری نیست و به همین دلیل نسل‌های جدیدتر علی‌رغم علاقه بسیار زیاد به میرکریمی هیچ‌گاه فیلمی از او را به عنوان تصویری از نسل خود تلقی نمی‌کنند…

نکته‌ی دیگر فیلم‌های میرکریمی شخصیت‌پردازی است. شخصیت‌های حاشیه‌ای یا مکمل معمولا به طرزی خیره‌کننده به واقعیت نزدیکند، اما شخصیت‌های اصلی قصه‌هایش نه! همان استعاری بودن باعث می‌شود که میرکریمی قهرمان قصه‌اش را با بار استعاری بر دوش به وسط دنیای واقعی پرتاب کند و تقابل این دو را به قصه‌ای جالب و نمادین تبدیل کند. اما باز هم این‌جا کارش لنگ می‌ماند. وقتی دنیای فیلم واقعی است و شخصیت‌های جنبی برای آفرینش دنیای واقعی تلاش می‌کنند، حضور آدمی که روزمره و واقعی نیست اغلب کنتراستی نچسب و دافعه‌برانگیز می‌سازد.

میرکریمی یکی از محجوب‌ترین، محبوب‌ترین و البته جسورترین فیلم‌سازان امروز ایران است. شاید بتوان او را در همان گروه کوچکی قرار داد که اصغر فرهادی، بهرام توکلی، عبدالرضا کاهانی و… در آن قرار می‌گیرند.

حقیقت این است که من شخصا با سینمای میرکریمی ارتباط زیادی برقرار نمی‌کنم و سلیقه‌ام جور دیگری است، اما او را فیلم‌سازی می‌دانم که سینما را می‌شناسد و دوست دارد. مردی که در این تنگنای سخت مردانه ایستاده و هم‌چنان فیلم‌های مهم و باارزشی می‌سازد.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد