چهره‌های سال ۹۰ : بهرام توکلی

, , ۲ دیدگاه

 

کم‌تر فیلم‌سازی را در سینمای ایران به یاد دارم که تنها پس از تماشای سه فیلمش به جرات بتوان از اله‌مان‌های ذهنی، عناصر مشترک و مشخصه‌های سینمای او نام برد. بهرام توکلی، یکی از همان عده‌ی محدود است .

نگاه پیشنهادی من برای ورود به دنیای ذهنی او ، عنصر خیال است؛ خیالی توأم با رویا . شاید این نکته مطرح ‌شود که این مؤلفه در واقع اساس و بنیان سینماست و لزوما مؤلفه‌ی خاص یک فیلم‌ساز به حساب نمی‌آید. پاسخ من این است که خیال و عدم قطعیت به عنوان عنصری در جهت ورود به دنیای فیلم و درک آن؛ عینکی که اگر مخاطب در ابتدای فیلم آن را همراه خود نداشته باشد، درکی کم و شاید حتی متفاوت از دیدگاه کارگردان را در انتهای فیلم با خود از سالن سینما به همراه خواهد برد. خیال و عدم قطعیت، اصلی‌ترین کلید برای ورود به دنیای توکلی به‌خصوص در  پرسه در مه و این‌جا بدون من  است. در اولین نمای پرسه در مه تصویری از امین را بر تخت بیمارستان می‌بینیم. روایت سیال ذهن داستان که زندگی امین را از زبان خودش روایت می‌کند از ابتدا عدم قطعیت گزاره‌های مطرح‌شده در فیلم را به بیننده هشدار می‌دهد. آن‌جا که امین در بیان خاطرات کودکی خود از دختر هم‌بازی خود یاد می‌کند. امین تصویر آن دختر را در بزرگی رؤیا  نام می‌نهد. این تصویر قطع می شود به سن تئاتر که در آن رؤیا مشغول بازی در تئاتری است که امین مشغول تماشای آن است. توکلی حتی در عنوان فیلم خود نیز این دوگانگی را پیش روی ما می‌نهد. این شیوه‌ی روایت و نگاه او که به‌شدت متاثر از مطالعات و دل‌بستگی های او به ادبیات مدرن است؛ در این‌جا بدون من نیز به شیوه‌ای پررنگ‌تر ادامه پیدا می‌کند. او باز هم در عنوان فیلمش، نکته‌ی بسیار مهمی را در جهت ورود به دنیای فیلم قرار می‌دهد . کلمه‌ی این‌جا عموما زمانی استفاده می‌شود که گوینده در آن مکان حضور دارد و در صرت غیاب باید از «آن‌جا» بهره می‌گرفت . باز هم عدم قطعیت و رؤیا…

دیگر مؤلفه‌ی مشترک آثار توکلی، در آرمان‌گرایی و رؤیاپردازی شخصیت‌های اصلی داستان‌هایش جلوه‌گر می‌شود. روحانی پابرهنه در بهشت در پی یافتن پاسخ سؤالات خود پا در آسایشگاه بیماران لاعلاج می‌گذارد. او تا به جواب خود نرسیده ، تا تردیدهای خود را از بین نبرده، پا پس نمی‌کشد . در پرسه در مه ، امین می‌خواهد قصه‌ی «ماه» را بنویسد؛  قطعه ای که به همسرش می‌گوید تا به حال هیچ‌کس آن را ننوشته. از نواختن قطعه‌های دیگران حتی در عالی‌ترین شکلش به ستوه آمده. امین ، قطعه‌ی خودش را می‌خواهد؛ اثری که نام او بر سر آن باشد. از از آموزه‌های تکراری خسته شده و به چیزی کم‌تر از آرمان و رؤیای خود، راضی نیست. احسان این‌جا بدون من نیز راهی مشابه شخصیت‌های دو فیلم قبلی در پیش می‌گیرد. او می‌خواهد بنویسد ، او می‌تواند بنویسد، او مجنون سینماست. در هنگام هجوم سختی‌ها و رنج‌های بی‌پایان زندگی، سینما تنها مفر اوست . احسان در ذهنش، آرمان‌شهر خود را می‌سازد و آن را می‌پروراند. احسان در نوشته‌ای که پاره کردن آن توسط همکارش منجر به دعوایی سخت بین آن‌ها شد می‌نویسد: «در تمام مدت ، زن جوان سعی می‌کرد خواهر میان‌سالش را آرام کند. سعی می‌کرد با او حرف بزند و کمی او را متوجه اطرافش کند، اما خواهرش مثل دیوانه‌ها او را نگاه می‌کرد. مدام می گفت که کسی به دنبالش خواهد آمد و او را به سفر دور و درازی خواهد برد…»

آدم‌های توکلی از دنیای بی‌ رؤیا به ستوه آمده‌اند. از دنیایی که همه به وضع  فعلی خود راضی هستند. آن‌ها برای انداختن طرحی نو  می‌روند . تنسی ویلیامز در جایی می گوید: «زمانی هست که آدم باید برود، حتی اگر مقصدش نامعلوم باشد.». یحیی، امین و احسان فیلم‌های توکلی نیز چنین سرنوشتی دارند.

عصیان و خل بودن ، به مؤلفه‌ای ثابت در آثار او تبدیل شده است. فریادی علیه همه چیز ، حتی علیه خود. امین و احسان ، هر دو در اعتراض به وضع موجود خود (که شاید در تعبیر عده‌ای حتی خوب به نظر برسد)، طغیان می‌کنند. خروشی که شاید در انتها فرجامی جز رفتن  و باز کردن شیر گاز را در پی ندارد . اما چه باک، ما که می‌دانیم آن‌ها با رؤیاهاشان هرگز نمی‌میرند….

  • عنوان مطلب ، شعری از محمد علی بهمنی
 

۲ دیدگاه

  1. حسين محمدي پاشاكي

    ۰۱/۰۸/۱۳۹۱, ۱۱:۴۲ ق.ظ

    با سلام با نوشته شما موافقم اما من دچار یک نوع توهم در پایان تمام فیلم ها می شوم در فیلم اینجا بدون من با اینگونه پایان دادن به فیلم مشکل دارم آن فضای غم الود پر از یاس نا امیدی به یکباره تبدیل به فضای کاملا مطلوب می شود چرا ایا امکان دارد؟
    من با پایانهای فیلم های آقای فرهادی هم این مشکل را دارم .
    نمی دانم اشکال از سلیقه من است یا نوع فیلم لطفا مرا راهنمای کنید.
    باتشکر

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد