بهاریه‌ای از بهنام شریفی

, , ۴ دیدگاه

 

«تقدیم به فراز مرادی که معنای ضریح مهربانی است.»

از سینه‌ام، از زیر سینه‌ام آغاز شد جنگ جهانی من با تو (۱)

از کجا قصه‌ی من و تویی تمام شد؟

اصلا کی می‌شود برای آغاز، خاطره‌ای متصور شد؟ همیشه این پایان‌ها هستند که ناپایداری این دنیا را به انسان یادآوری می‌کنند.

پایان…

اگر زندگی پایانی مثل ارتش سایه‌ها داشت چه‌گونه می‌شد؟ همراه با فیلیپ و دیگر زندانیان سیگارهای‌مان را برای هم پرتاب و به آن کلمه‌ی آخرین فکر می‌کردم: «آخرین سیگار»

و می‌دویدم و می‌دویدم و می دویدم تا شاید مرگ به عقب بیفتد و گلوله‌ها به من اصابت نکنند. مثل فیلیپ که نجات پیدا کرد، اما غرورش را شکسته یافت.

وقتی به آخرین‌ها فکر می‌کنم، تازه می‌فهمم که طول مسیر همیشه مهم بوده است و آن‌قدر شتاب داشته‌ام برای فتح و رسیدن که از چشم‌اندازهای مسیر غافل مانده‌ام.

در طول مسیر، باید لحظات کوچک را قاب کنی و بر بند خاطره بیندازیش. لحظاتی که انسان با دیگری همراه می‌شود، قاعده‌ها تغییر می‌کنند و به رنگ رفتارهای انسانی و  معنای محبت در می‌آیند:

هرچیز قاعده‌ای دارد جز عشق

و عشق

انگار تا ابد بی‌قاعده است ( ۲)

اما اولین‌ها چه‌گونه‌اند و کی در ذهن جا خوش کرده‌اند؟

اولین جایی که رویا من را با خود کشان‌کشان برد و برد و برد و حقیقت نازیبا را دور ریختم، هنر هفتم بود که آن را با سیمای یک معترض دوست‌داشتنی و شاید مریض لمس کردم:  «تراویس بیکل»

تراویس هنوز تنهایی می‌کند وهنوز برایم آن شخصیت جادویی است که طعم اولین ابرمرد سینما را برایم دارد. اگر ثبات ندارد، اگر مریض است، اگر ازهم‌گسیخته است، چیزی دارد که والاترین گوهر یک انسان می‌تواند باشد: «وجدان»

همراهی و بودن با دیگری تعهد و وجدان انسانی را طلب می‌کند. چرا بسیاری از ما تنها پوسته‌ای از چیزی که باید باشیم هستیم؟ چرا تنها در سطح مفاهیم مانده‌ایم و چراها و چراهای دیگرتر…

بهار آغاز شکوفیدن است. پس چرا به قول بوکوفسکی کبیر «نمی‌شکفیم؟»

حرف، حرف، حرف می‌زنیم، برای دیگری نسخه می‌پیچیم و خود اندرخم کوچه‌ی اول مانده‌ایم. بهار را می‌بینیم، شکوفیدن را می‌بینیم، به‌ظاهر نو می‌شویم و باز تکرار و تکرار و تکرار را تکرار می‌کنیم.

همراهی و رسیدن به تویی و دیگر شدن بسیار عظیم است. در این راه باید در وجود دیگری حل بشوی:

حرمت‌گذاری بیگانگان چه فایده دارد؟

گیرم خدای خویش به پایم فدا کنند!

آخر چه فایده؟

می‌مردم

می‌خواستم تو ببینی چه می‌کنم (۳)

باید یکی شوی. در این راه فنا شوی و آخر تنهایی عریان را لمس کنی تا بفهمی اولین‌ها و آخرین‌ها تا زمانی که زندگی پابرجاست، برای هر کس و هر موجود، وجود خواهند داشت. باید رسید به آن ِ لحظات و از جویبار غم و لذت توامان، انسانیت را معنا کرد. مهم نیست که در این راه ِ صعب به صلیبت بکشند، تنت را بسوزانند و تکفیرت کنند که چرا مانند توده‌های بی‌شکل نیستی، مهم بودن توست؛ انسان بودن و انسان ماندن تو تا بتوانی مانند پاپیون به دل آب بیکران بزنی و آزادی را وسعت بخشی. این هنوز زنده ماندن، خار چشم حقیران و سفلگان خواهد ماند.

تو زنده می‌مانی و جنگ جهانی را از زیر سینه‌ات آغاز می‌کنی تا بگویی که عاشقی و رویا می‌بافی و حقیقت را دور انداخته‌ای تا انسانیت را معنا شوی.

و وقتی مرگ، آن ناچاری عظیم به سویت می‌آید، مانند فیلیپ ارتش سایه‌ها، این بار تصمیم می‌گیری فرار نکنی. چرا که تو انسان زاده شدن و تجسد وظیفه بودن را دریافته‌ای.

چیزی به بهار نود و یک نمانده است و من هنوز به اولین‌ها و آخرین‌ها فکر می‌کنم و دیگر در گیرودار تویی‌ها نمی‌مانم. چرا که هر منِ به خود رسیده می‌تواند یک توی بزرگ برای منی دیگر باشد.

آغاز فصل شکفتن و نو شدن بر من و توها مبارک ‌باد.

 ۱٫ بخشی از شعر «گوینده‌ی مخفی» از رضا براهنی بزرگ

۲ و ۳٫ بخش‌هایی از شعر «در این زمین زیبای بیگانه» از رضا براهنی بزرگ

 

۴ دیدگاه

  1. سعیده

    ۱۲/۲۹/۱۳۹۰, ۱۱:۳۱ ب.ظ

    زیباترین بهاریه ای بود که تا حالا خوندم.حتی زیباتر ازاولین ها وآخرین بهاریه های پرویز دوایی و…

    پایان

    پاسخ
  2. فراز مرادی

    ۰۱/۱۹/۱۳۹۱, ۰۲:۵۶ ق.ظ

    (تقدیم به بهنام شریفی)
    من و تو دیگر از پایان گذشته ایم.اغاز را فراموشمان شده.بهار ۹۱ رسید.و باز نمیشکفیم نمیشکفیم

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد