سالی که نِکویی از بهارش پیداست

, , ۱ دیدگاه

 

دست‌کم برای من بهار رندانه از حساب و کتاب تقویم گذشت و زودتر از آن چه گمان می‌بردیم، سر رسید. انگار که کائنات تنها چند ماه جلوتر از روز موعود سبزی را سزاریَن کرده باشد. چند ماه جلوتر از روز موعود در شبی که زمستان استخوان شب‌گردهای خیابان را می‌ترکاند، از آن سوی دنیا حوالی اروپا نسیم بهاری از امواج بُشقاب‌های ماهواره‌ای به‌صورت خورد و چهره‌های چروکیده را طراوت بخشید: وقتی چشم‌چشم می‌کردیم بلکه بزرگ‌فیلم‌ساز کوتاه‌قامتِ سینمای‌مان را جایی پشت یکی از همان میزهای مجلل در کنار اَبَر فیلم‌سازان بزرگ جهان پیدا کنیم که دوربین به چهره‌ی فرهادی کات زد. حالا دیگر باورنکردنی بود. مثل سرخی سیبی که وسطِ سفره‌ی هفت‌سین خودنمایی می‌کند. بعد با شوق و شوری احمقانه اصرار داشتیم تا به خوره‌ی فیلمِ کناردستی‌مان تفهیم کنیم: «این رو که می‌بینی کنارِ اصغر خودمون نشسته، جودی فاستره‌ها… همون دخترک خوش‌چهره‌ی راننده تاکسی… همون پارتنرِ دنیرو!» و جالب آن‌که خوره‌ی فیلم کناردستی هم همین حرف‌ها را باز برای خودمان تکرار می‌کرد: «این رو که می‌بینی کنار اصغر خودمان نشسته…» و همین‌طور همه‌ی تماشاگرانِ شب‌زنده‌دار، آن شب این جمله‌ها را البته با واژه‌های تازه‌تر برای هم شرح می‌دادند. در همین گیرودار حرف‌ها و حدیث‌ها و دلهره‌ها بود که مدونا برای معرفی بهترین فیلم خارجی روی صحنه رفت. اگر تا دیروز، پیش از خواب رویای کاندیداتوری اُسکار و گلدن گلوب را در سر می‌پروراندیم حالا اما به کم‌تر از جایزه‌ی اصلی رضایت نمی‌دادیم. به جای آن‌که توی رختخواب با چشمان بسته قله‌ی سینما را برای خودمان تجسم کنیم، جلوی تلویزیون نشستیم تا ببینیم که چه‌طور رویا در «آن»ی به حقیقت تبدیل می‌شود. چه‌طور بهار در دلِ سرمای استخوان‌سوزِ زمستان، پدیدار می‌شود. حیرت‌انگیز است اما ما تجربه‌اش کردیم وقتی مدونا فریاد زد: «A Separation». «جدایی» چه فصلی از دل‌ها را به‌هم پیوند زد. بی‌تردید آن موقع تمام ریزماهی‌های خزر و خلیج فارس تا کارون و زاینده‌رود مثل سرخ‌ماهی‌های تُنگ بلور رقصیدن‌ها کردند. یا مُحَوِّل الحُول و الاَحوال!

نه؛ هنوز دقایقی تا تحویل سال باقی مانده‌ است. ما هم مثل همه‌ی میهمانان گلدن گلوب مثلِ «اصغرِ خودمان» کُت و شلوار پوشیده و پاپیون‌زده جلوی تلویزیون نشسته‌ایم و ثانیه‌ها را تا تحویل سال می‌شماریم… فرهادی از پشت میز بلند می‌شود…حالا تصاویر مثل تصویرِ وزنه زدن حسین رضازاده وقتی سالار عقیلی «نام جاوید وطن» را می‌خواند، آهسته می‌شود: تصویرِ چهره‌ی خندان «اصغر خودمان»، دست‌های جودی فاستر که با چه اشتیاقی به هم نزدیک و دور می‌شوند، نگاه‌های گنگِ اسپیلبرگ و نجواهای درِگوشی براد پیت و جولی… می‌آید از میان میزهای مجلل از کنارِ ستاره‌های بزرگ می‌گذرد تا جایزه را از دست مدونا دریافت کند. با این‌حال هنوز هم سال، تحویل نشده‌ است. تنها ثانیه‌هایی تا جنجال شیپورها و توپ درکردن‌ها و صدای دل‌نشین نقاره‌های حَرَم مانده ‌است که فرهادی پشتِ میکروفون جلوی دوربین‌های تلویزیونی می‌ایستد. دقایقی از بالا – پریدن‌های شادی گذشته و تنها تیر خلاص مانده ‌است. همان‌جا که مردمان سرزمینش را نه خوار در زیرزمین‌های نمناک موسیقی یا غوطه‌ور در فقر و فحشا بلکه روی تخت پادشاهی صلح و دوستی می‌نشاند و تحسین‌شان می‌کند. حالا شیرینی سال تحویل با شوری اشک شوق در هم می‌آمیزد و کاکائو می‌شود در دهان‌مان. سال نو مبارک!

از امروز کفش‌های آهنین به پا و شال همت بر کمر. هنوز مُهرِ پلمپ بر درِ خانه‌ی سینما مانده ‌است. هنوز ننگِ ابتذال فیلم‌های روی پرده بر پیشانی سینمای‌مان مانده ‌است. هنوز زمستانِ تصمیم‌گیری‌های عجیب و غریب و جریان‌سازی‌های نابخردانه به بهارِ فیلمِ فرهادی چربیدن دارد. اما گفتم که کفش‌های آهنین به پا و شال همت بر کمر، مانده‌ایم تا بهار سینما را مثل بهارِ دل‌مان جشن بگیریم. هلهله و پایکوبی‌ها راه بیندازیم و رنگ کاکائو را از صفحه‌ی سینمای‌مان حذف کنیم.

 

یک دیدگاه

  1. فاطمه

    ۰۱/۰۸/۱۳۹۱, ۱۱:۴۳ ق.ظ

    خیلیییییییی خوشم آمد.سال نو مبارک.شیرینی بستنی و قتی داره برف میباره….مثل مزه مزه کردن گرما توزمستون….مثل خوشحالیمون واسه نتیجه کار همدیگه…مثل میوهدست تو واسه بهارت … نه بهارمون.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد