بهاریه‌ای از مهناز عظیمی

, , ۱ دیدگاه

 

“عشق یعنی این‌که حال‌ت خوب باشد”…

این دیالوگ را که یادتان هست؟ توی فیلم  پل چوبی تو کافی شاپِ  زیرِ پل، اولین بار  هدیه تهرانی خطاب به  رادان گفت‌ش.

 می‌دانم خیلی‌های‌تان بعد از دیدن این فیلم غرولند کردید و با ناراحتی از سالن سینما بیرون آمدید و حق هم داشتید، اما برای من یکی، دیدن این فیلم تجربه‌ی دل‌چسبی بود. باور کنید.  حالا خوب که فکر می‌کنم می‌بینم  همه‌اش برای این حالت مودی بودن و احساسات از هم گسیخته‌ی بی‌حساب‌و‌کتابم است که هر از گاهی تب‌ش به سراغم می‌آید و با دیدن فیلمی حتی به این ضعیفی هم حالم را خوب می‌کند؛ طوری که خیال می‌کنم همه‌ی این قهرمان‌های ضد و نقیضی که این روزها این طور ناجوانمردانه به تصویر کشیده می‌شوند بن‌مایه‌اش‌ ما هستیم و خواستند که مثلا وصف‌الحال لعنتی این روزهای ما باشند! پیش خودم می‌گویم گور پدر تحریف‌های خواسته و ناخواسته‌ای  که بر ما روا شده  تا آخرش آدمِ بد ماجرا ما باشیم، بگذار ببینیم ته‌ش می‌خواهد به کجا برسد؟!… می‌دانید چه می‌گویم که؟!… بگذریم اصلا.

راستی یادتان می‌آید همین چند روز پیش یک جایی، یک گوشه‌ی تاریکی توی این شهر خیلی اتفاقی پیدای‌تان کردم؟! نشسته بودید توی یکی از این کافه‌ها، پشت همین لهستانی‌ها و بغ کرده بودید و نخ سیگار توی دست‌تان تا ته‌ش خاکستر شده بود و فرانسه‌تان یخ کرده بود و من بی‌آن‌که  مثل همین هدیه‌ی «پل چوبی» دوست دختر گذشته‌تان باشم و یا زن اغواگر و بیگانه‌نمای این روزهای‌تان! بی‌صدا آمدم داخل و رفتم همان روبه‌رو  نشستم  و زل زدم به چشم‌های ورم‌کرده‌تان…  بعد بلند شدم و روزنامه به دست  آمدم کنارتان تا با هم  یکی از  آن تیترهای دل‌چسب خبری‌اش را بخوانیم … مثلا آن‌جا که نوشته بود: «اصغر فرهادی این روزها رسما اعلام کرده است: “هرگز قصد مهاجرت ندارم و تا آخر عمرم در ایران می‌مانم. جایزه‌هایم را به موزه‌ی سینما اهدا می‌کنم و مسئولین ارشاد اگر می‌ خواهند به من تبریک بگویند خانه‌ی سینما را باز کنند.”.»

فکر کنم همان موقع بود که لبخندی روی لب‌های‌تان نشست ، دستی به شانه‌تان زدم و گفتم… عشق یعنی این‌که حالت خوب باشد برادر… لبخندتان را خوردید و گفتید: چیزهایی هست که نمی‌دانی!

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد