بهاریه‌ای از فاطمه انصاری

, , ۱ دیدگاه

 

تو اولین مسافری  هستی که نه‌تنها خسته نیستی، بلکه با ذوق و شوقت من را هم به جنب‌و‌جوش  می‌آوری. مگر سفرت طولانی نبود؟ باید خسته باشی… اما این حرف‌ها که روی تو اثر ندارد، کار خودت را می‌کنی. سرِ وقت می‌آیی و می‌روی. سوغاتی‌هایت، سبزی و طراوت، بهتر از این نمی‌شود! باغ از تو لباس می‌گیرد، می‌پوشد و به خود می‌بالد. نه؛ این تو هستی که مثل پروانه به دورش می‌چرخی و بال می‌زنی!

درخت‌ها را دیده‌ای؟! چه‌قدر خوشحال‌اند. از جوان‌ترین تا پیرترین‌شان پر از شورند. غوغایی است!

در عجبم. می‌دانی؟

درخت پیر می‌فهمد سبزی را. برگ‌هایش را می‌سپارد به نسیم. همان درختی که روزگارانی جوان و تنومند بود. روی کوه بینالود، « درخت صنوبر،نارون،کاج مقدس» . درختی که زرتشتِ پیامبر زیر سایه‌اش استراحت می‌کرد. او هم خنک‌ترین نسیم ها را هدیه می‌داد به زرتشت. زرتشت هم جوانه‌های صنوبر را به او پیوند زد. حالا شد «درخت صنوبر، نارون، کاج مقدس» درختی که قصه‌ی جنگل را به دوش می‌کشید. شاخ و برگش پر بود از دخیل‌هایی که روی برگ‌هایش به گلِ سَر می‌ماندند. چه عشقی داشت زمین به بادبزن شبنم‌بافش.

وقتی آمدی از محبتت به این درخت پیر کم نکردی… هنوز هم همانی. وقتی عطر تنت می‌نشست روی درخت و جنگل او. جنگل او؟ نه! «جنگل زیبای همه‌ی مرغ‌ها، همه‌ی درخت‌ها، همه‌ی هرچه جنگل را جنگل می‌کند، جنگل بزرگ و سرسبز شما، ما و همه. جنگل جاوید همه‌ی ما که مرغیم که درختیم که جنگلیم. با جنگلیم و برای جنگل همه. همه یکی و یکی همه.» بهاریم  و بهاران سازیم.

پ.ن: برداشتِ آزادی از «درخت پیر و جنگل» اثرِ مهدی اخوان ثالث.

 

یک دیدگاه

  1. kamran kasravie

    ۰۳/۱۳/۱۳۹۱, ۰۲:۵۴ ب.ظ

    با سلام و درود.متن بالا زیبا بود و از خواندن آن مشعوف شدیم.بنده ذاتا ادبیات را دوست دارم و البته نه فقط ادبیات فارسی را.دوست دارم در وبگردی های بعدی نیز به ین سایت سری بزنم. با امید پیروزی و بهروزی برای شما.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد