نگاهی کوتاه به آثار سینمای جهان در سالی که گذشت

, , ۲ دیدگاه

 

سال ۱۳۹۰ به جز درخشش جدایی نادر از سیمین در عرصه‌ی داخلی و خارجی و نهایتاً دریافت جایزه‌ی بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان اسکار و گلدن گلوب؛ و البته، تماشای چند اثر قابل‌اعتنا از جمله پذیرایی ساده (مانی حقیقی)، بی‌خود و بی‌جهت (رضا کاهانی) و برف روی کاج‌ها (پیمان معادی) و چند اثر متوسط دیگر، برای سینمای ایران هیچ نداشت. پس ترجیح می‌دهم هم‌چون سال گذشته بیشتر به سینمای جهان بپردازم که با وجود افت محسوس کیفیت آثار خارجی نسبت به سال گذشته، همچنان عرصه جذاب تری ست برای پرداخت نسبت به سینمای داخلی!

سال ۲۰۱۱ میلادی سال غافل‌گیری‌‌ها بود؛ غافل‌گیری‌ منفی از این منظر که بسیاری از فیلم‌سازان بزرگ از جمله لارس فون‌تریه، دیوید فینچر و پدرو آلمودوار که از ساخته‌های متاخرشان انتظار بالایی می‌رفت، با ساخت یکی از ضعیف‌ترین آثار کارنامه‌ی خویش ناامیدمان ساختند.

 ملانکولیا (فون تریه) به دلیل سوژه‌ی مبدعانه و کابوس‌وارش و از آن مهم‌تر حضور هنرمند مؤلفی چون فون‌تریه در پشت دوربین که توقع داشتیم از پس چالشی این‌چنین غریب با قدرت برخواهد آمد، می‌توانست شاهکاری کوچک باشد در باب پدیده‌ای که در سینمای این روزهای جهانیان طرفداران بسیاری دارد: آخر دنیا؛ اما افسوس که فیلم‌ساز بزرگ برای تبیین جهان‌بینی غریب و جذابش بیش از آن‌که بر تبیین و روایتی صحیح و پیش‌رو تاکید ورزد، لج‌بازانه خود را اسیر تمهیدات بی‌موردِ فرمالیستی در آثار پیشینش کرده که واضح بوده در دل چنین روایتی کارکردی ندارد؛ این تمهیدات البته اگر به شکلی تعدیل شده‌تر به کار می‌رفتند و در خدمت تبیین بی‌نقص پیرنگ اصلی قصه بودند، یقینا اکنون با اثری باشکوه‌تر مواجه بودیم. از سوی دیگر، دیوید فینچر با اقتباس بی‌موردش از دختری با خالکوبی اژد‌های سوئدی کسانی چون مرا که امیدوار بودیم روزگاری سازنده‌ی باشگاه مشت‌زنی و هفت را در‌‌ همان قله ببینیم، تا مرز ناامیدی محض پیش برد. این یک بازسازی کاملا متوسط و البته جذاب است از دیوید فینچری که دیگر نه‌تنها هیچ اثری از روایات معجزه‌وارش در دو فیلم مذکور نیست، بلکه حتی از دقت و جهان‌بینی قابل‌توجهش در آثاری چون مورد عجیب بنجامین باتن و شبکه‌ی اجتماعی هم نیست. همه این عوامل اثر جدید را تبدیل کرده‌اند به بازسازی کاملا بی‌مورد یک تریلر بی‌نظیر سوئدی که هیچ امتیازی نسبت به نسخه‌ی اصلی ندارد و اصلا مشخص نیست دلیل ساختش چه بوده؛ و از آن مهم‌تر آن‌که می‌توانسته با همین کیفیت توسط هر فیلم‌ساز هالیوودی دیگری ساخته شود… تاسف برای فیلم‌ساز با استعدادی که این روز‌ها عجیب خود را به باد داده! پدرو آلمودوار نیز با ساخت یکی از بدترین‌های کارنامه‌اش، شدیدا ناامیدکننده ظاهر شد. واقعا سخت که ببینید یکی از فیلم‌سازان محبوب‌تان، شاید مهم‌ترین و جالب‌ترین ایده‌ی عمرش را با بد‌ترین نوع پرداخت به باد دهد و شما، لحظه به لحظه افسوس روزگار خوش فیلم‌ساز را بخورید! پوستی که در آن زندگی می‌کنم چنان ایده‌ی حیرت‌انگیزی دارد که توقع می‌رفت با داشتن فیلم‌ساز بزرگی چون آلمودوار در پشت دوربین، با شاهکاری غریب مواجه باشیم. پُتکِ حقیقت اما از آن‌جا بر سر فرود می‌آید که بدانید فیلم‌ساز دوست‌داشتنی هیچ تمهیدی جز فلاش‌بک و تعریف وصف حال از زبان شخصیت‌های الکنش، برای روایت این پیرنگ غریب به کار نخواهد برد! فیلمی که به‌جز دو بازی خوب از بازیگران اصلی هیچ ندارد و بدبختانه، از حیث کارگردانی نیز اثر ناامیدکننده‌ای‌ست!

از سوی دیگر اما فیلم‌ها و فیلم‌سازانی که با کم‌ترین توقع ممکن به تماشای‌شان نشستم، مهم‌ترین و بهترین غافل‌گیری‌‌های سال را برایم رقم زدند. بهترین فیلم سال ۲۰۱۱ میلادی برای من زمینی دیگر ساخته مایک کیهیل بود؛ اثری به‌غایت انسانی و مبدعانه در باب حسرت‌های دخترکی جوان که چند سال پیش‌تر مرتکب خبطی شده و حال، در دنیایی جدید‌تر، در پی تثبیت هویتی نوین برای خویشتن است…. زمینی دیگر فیلمی‌ست در باب زندگانی همه‌ی ما. اثری که برای بیان روایت ساده اما عمیقش با گرته‌برداری هوشمندانه از تمثیل عالم مُثُلی که نخست بار افلاطون مطرح کرد، داستان غریبِ کشفی رعب‌آور را شرح می‌دهد که در عین نمایش هول‌ناک این حقیقت که نسخه‌ای دیگر از ما، جایی و در سیاره‌ای دیگر در حال گذران زندگی است؛ خود روزنه‌ای‌ست باریک از امید به این‌که شاید در این ناکجاآباد مجهول بتوان ازدست‌رفته‌ها را دوباره به دست آورد، ویرانه‌ها را از نو ساخت و زندگی را معنایی نو بخشید. خوبی اثر بی‌مدعا اما سرشار از جزئیات مایک کِیهیل هم در آن‌جاست که قطعیت را به دست باد می‌سپارد و با مخاطبش از رازی سخن می‌گوید که قرار نیست در انتها به نتیجه‌ای مُتقن منجر شود. شاید همسر و فرزند ازدست‌رفته‌ی جانِ موسیقی‌دان جایی در زمینی دیگر منتظر او باشند؛ شاید هم نه. مهم اما تلاشی‌ست که می‌ارزد. هرچند که بهایی سنگین داشته باشد. روایت سهل و ممتنع کیهیل از فانتزی بهره می‌گیرد تا آینه‌ای شود از داشته‌های ما؛ و بیانگر این‌که ارزش هر چیز بیش از آن‌ است که تصور می‌کنیم. سعادتی هست و نباید نومید بود، حتی اگر یافتن این سعادت در زمینِ مجهولِ دیگری به حقیقت پیوندد.

جورج کلونی با نیمه‌ی ماه مارس شاید خیلی‌ها را غافل‌گیر کرد. یک تریلر سیاسی بسیار هوشمندانه به کارگردانی جورج کلونی که با تاکید معتقدم «کارگردان» بهتری‌ست تا «بازیگر». بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوت نیمه‌ی ماه مارس فیلم‌‌نامه بسیار خوب و فکر عمیقی‌ست که بسطش می‌دهد و در ‌‌نهایت به بهترین شکل ممکن به پایان می‌رساند. مصداقی بارز در تایید «بی‌پدر و مادر بودن سیاست»! نیمه‌ی ماه مارس داستان سیاستمدارانی ست که وجهه‌ی عمومی‌شان هم‌سان نیست با آن‌چه که باطن تیره‌شان رقم می‌زند. سیاست‌‌ همان عنصرِ ملعونی‌ست که به وقتش با بی‌رحمی تمام هر مهره به ظاهر سوخته‌ای را کنار می‌زند؛ از همین روست شاید که استیفن مه‌یرزِ داستان -با بازی حیرت‌انگیز رایان گاسلینگ که دیگر دارد به یکی از مهم‌ترین بازیگران سینمای آمریکا مبدل می‌شود- نیز درمی‌یابد که در این دور باطلِ برادرکشی، سفت چسبیدن کلاه ارجح است بر حفظ آبروی دخترک فریب خورده… و چه آشفته بازاری‌ست این دنیای کثیف سیاست. نیمه‌ی ماه مارس را به هیچ عنوان از دست ندهید چراکه از معدود آثار مهم امسال است که فیلم‌ساز دقیقا می‌داند چه می‌خواهد، پس داستانِ دغدغه‌مند و سرشار از جذابیت‌های دراماتیکش را به بهترین شکل ممکن روایت می‌کند و از بهترین کستینگ قابل‌تصور برای چنین منظوری استفاده می‌کند. نیمه‌ی ماه مارس اثری‌ست در ترسیم پشت پرده‌های دنیای پلید سیاست، سیاستی که همگی‌مان قربانیانش هستیم و عادت داریم انگار به بازیچه شدن و ابزار تحقق اهداف بودن!

خدمتکار ساخته جدید تیت تیلور هم اما از مهم‌ترین غافل‌گیری‌‌های سال است. چند سالی‌‌ست که گه‌گاه در میان اسامی نامزدهای بهترین فیلم جوایز اسکار، نام آثاری به چشم می‌خورد در باب‌ نژادپرستی و قوانین نژادپرستانه در آمریکای شمالی؛ این آثار معمولا با اقبال خوبی نیز مواجه می‌شوند و در چند رشته جوایزی را نیز به خانه می‌برند. نمونه‌اش فیلم ارزشمند که در مراسم اسکار دو سال پیش بخشی از جوایز بخش اصلی را به خود اختصاص داد. خدمتکار اما به عنوان نماینده‌ی امسال هم قطارانش، اثری‌ست به مراتب بهتر و تماشایی‌تر از ارزشمند؛ چراکه بر خلاف فیلم مذکور، تنها دغدغه‌اش صدور بیانیه‌های ضد‌نژادپرستانه نبوده، بلکه روایت‌گر ماجرایی‌ست سینمایی که قرار است پیام‌های ضد‌نژادپرستانه‌ای را نیز به ذهن متبادر کند. بزرگ‌ترین حسن خدمتکار شخصیت‌پردازی‌های قابل‌قبول و هم‌ذات‌پندارانه‌ای ست که فیلم را پله‌ها بالا‌تر از سایر هم‌تایانش قرار داده. به همه‌ی این‌ها بیفزایید فیلم‌‌نامه‌ی سهل و ممتنع اثر را که بدون گزافه‌گویی، درد و رنج رفته بر سیاه‌پوستان آمریکایی را به‌خوبی منعکس می‌کند و هوشمندانه خود را از مخمصه‌ی سانتی مانتالیزم رهایی می‌بخشد. خدمتکار اثر کم‌غلطی‌ست در باب تبعیض‌های نژادی تاریخ آمریکا که با تمام اله‌مان‌های مذکور، اثری گرم و دوست‌داشتنی از کار در آمده.

با تمام این‌ها اما سال ۲۰۱۱ نبود آن‌طور که تصورش می‌رفت. پیش به سوی ۲۰۱۲که هم ژاک اودیار دارد و هم میشائیل هانکه. هم ترنس مالیک – تنها فیلم‌ساز بزرگی که سرفرازمان کرد- و هم مارتین مک‌دانا. هم کریستوفر نولان دارد و هم پیتر جکسن… البته اگر آن‌ها هم ناامیدمان نکنند!

 

۲ دیدگاه

  1. رضا

    ۰۱/۱۵/۱۳۹۱, ۰۳:۵۱ ب.ظ

    فیلم فینچر بازسازی نبود، اقتباس بود. لطفا به این مسائل دقت کنید بعد نظر بدید. نسخه سوئدی فیلم بدی نبود، ولی اصلا با نسخه فینچر قابل مقایسه نیست. این فیلم شاهکار کارگردانی بود.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد