یادداشتی بر معضل ساخته‌ی ران هاوارد

, , ارسال دیدگاه

روابط انسانی، مخصوصاً زمانی که تمرکز بیش‌تری روی روابط عاطفی به وجود می‌آید، حول دایره‌ای بد قواره‌ می‌چرخند و هر بار بیش‌تر از بار قبل بر باطل بودن این چرخشِ مدام دلیل و برهان صادر می‌شود، اما مگر راه دیگری هم هست؟ مگر مجالی برای خروج همیشگی از این دوران وجود دارد؟ مگر حقیقت جز این است که تنها می‌توانیم به همین دایره‌ها دل‌خوش کنیم؟ بله می‌شود و شده است که بارها بدبین باشیم و بدبین بمانیم، اما تا کی و برای چه؟ و البته می‌توانیم بدون توقف و خستگی به چرخیدن ادامه دهیم و هر بار نوید تفاوتی جادویی را به خود دهیم، اما باز هم با همان سوال «تا کی و برای چه؟» مواجه خواهیم شد، چرا که نه راهی جدید جسته‌ایم و نه آرامش واقعی را یافته‌ایم، تنها و تنها خود را راضی نگه داشته‌ایم به چیزی که ممکن است روزی بالاخره اتفاق بیافتد. اما نکته‌ی اساسی این‌جاست که همه‌ی گفته‌‌های بالا همان‌قدر که قابل ردند، قابل دفاع هم هستند. و در نهایتش این گیجی و منگی و صورتی انباشته از «نمی‌دانم» است که باقی می‌ماند.

حالا چه ‌می‌شود اگر با سینما به عنوان ابزاری برای نمایش دادن دغدغه‌های بشری سراغ چنین سوژه‌ای برویم؟ اما نه، انگار نه دیدِ ظریف، بدیع و زیرکانه‌ی کاروای جوابی برای این انبوه مشکلات دارد، نه خیال‌پردازی‌های دیوانه‌ای (بار معنایی را مثبت بگیرید!) مانند چارلی کافمن در درخشش ابدی یک ذهن پاک، نه استعاره‌های لوئیس کاراکس در عشاق روی پل، نه واقع‌گرایی‌های فرمالیستی (بار معنایی را منفی بگیرید!) آندره آرنولد در تنگ ماهی و نه حتی تمامی آن نوآرهای شورانگیز، همراه تمام نمونه‌های دیگری که می‌شود آورد. حالا چرا ران هاوارد می‌رود سراغ یک کمدی رمانتیک معمولی که به‌راحتی می‌تواند میان انبوه کمدی رمانتیک‌های هالیوودی گم شود و حتی گیشه‌ی خوبی هم برای نداشته باشد همان طور که نداشت!

می‌شود گاهی لابه‌لای فیلم‌های کارگردان‌ها فیلم‌هایی پیدا کرد که نه ربطی به فیلم‌های قبل از خود دارند و نه ربطی به فیلم‌های بعد از خود. تشریفات ساده لا‌به‌لای کارنامه‌ی جوزپه تورناتوره ناگهان از فضاهای پرجمعیت و انبوه بازیگران حاضر در فیلم‌های تورناتوره خالی می‌شود و در خرابه‌ای دور افتاده، تبدیل به گفت‌وگوی مردی مجنون و مردی مجهول می‌شود: درباره‌ی مرگ و این‌که بالاخره از زندگی چه می‌خواهیم و آیا این خواسته را آن‌طور که می‌پنداریم به دست خواهیم آورد یا نه. فیلم‌های بعدی تورناتوره باز در شلوغیِ حماسی/فولکولورریک ایتالیایی غرق می‌شود و بعد باز دوباره با زن ناشناس روبه‌رو می‌شویم. باز یک انحراف دیگر و باز بعد از این فیلم، بازگشت دوباره به شهرهای شلوغ و بچه‌های قد‌و‌نیم‌قدی که از صبح تا شب در کوچه‌ها این طرف و آن طرف می‌دوند. ریدلی اسکات هم مابین آن همه جنگ و خون‌ریزی فیلمی ساده و صمیمی دارد به اسم یک سال خوب که دقیقاً مثل داستان فیلم، بیش‌تر به یک تعطیلات دوست‌داشتنی و آرام برای اسکات و تیم فیلم‌سازی‌اش می‌ماند که از آن همه سروصدا و انفجار خسته شده‌اند. این فیلم ران هاوارد هم دقیقاً تبدیل به چنین فیلمی خواهد شد انگار. اما چرا چنین اتفاقی رخ می‌دهد؟ تورناتوره کارگردان به مراتب متفکرتری‌ست، لا‌به‌لای دغدغه‌های ایتالیایی‌اش از زندگی و آرزوهای بشری، ناگهان و حتماً البته به مرگ و یا به امید هم فکر می‌کند. شاید این دلیل ساخته شدن دو فیلم متفاوت کارنامه‌ی او باشد. اما در مورد اسکات و هاوارد کمی باید شدت قضیه را کم‌تر کنیم. با این حال چندان نباید از این موضوع دور شویم که این دو نیز لا‌به‌لای پروژه‌های سنگین و چند صد میلیون دلاریِ هالیوودی‌شان سراغ دغدغه‌های خاص خودشان می‌روند و یکی سعی می‌کند برای مدتی کوتاه خودش را درگیری خوشی‌های بی‌پایان یک مزرعه‌ی انگور در قلب فرانسه کند و آن دیگری – هاوارد – برود سراغ دو شخصیت کاملاً تیپیک و عاری از جذابیت‌های همیشگی سینمای هالیوود و داستان عشقی بین رفاقت آن‌ها را روایت کند.

رک باشیم! البته که با فیلم مهمی روبه‌رو نیستیم. خود فیلم هم چنین قصدی ندارد. به این نوع نگرش داستانی و بسط و گسترش پیرنگ موضوعی در قالب داستان هم از مناظر مختلف می‌توان نقدهای منسجم و صحیحی وارد کرد. اما جراتی که ران هاوارد از خود نشان می‌دهد و در درجه‌ی اول نیز به چشم می‌آید، قابل ستایش است. این‌که تمام آن سوپراستارهای خوش‌تیپ هالیوودی را کنار بگذاری و بروی سراغ دو بازیگر کم‌کار که دقیقاً شکل تاجران آمریکایی همیشه کت‌و‌شلوارپوش و کیف به دست هستند و عملاً فیلمت را از وجود گران‌بهای تماشاگری که صرفاً برای دیدن سوپراستارهایش به تماشای فیلم می‌رود، خالی کنی. به نظر من که جرات زیادی می‌خواهد. ولی شاید هاوارد تنها به دل‌مشغله‌ی خودش فکر می‌کند: به هرچه بیش‌تر پررنگ کردن زندگی و اتفاقات روزمره‌ی آمریکایی در فیلمش. شاید هاوارد هم می‌خواهد مثل شخصیت‌های داستانش که سعی دارد آلترناتیوهای کلاسیک ماشین‌های قدیمی آمریکایی – که البته اصلی‌ترین دلیل محبوبیت جهانی آن‌ها هم هست – را با تکنولوژی پیچده‌ی رایانه‌ای ترکیب کنند، دوست دارد داستان رماتیک خودش را با خالی کردن جنبه‌های اروتیک و تنها با پرداختن به حوادث و روابط کارکترهایش جلو ببرد؟ این‌جاست که جنبه‌ی کمدی فیلم نیز خالی می‌شود از همه‌ی آن شوخی‌های به اصطلاح «cool»ِ کمدی‌های جدید آمریکایی که تلاش می‌کنند با کشیدن شلوار آدم‌ها، بالا آوردن آدمِ اصلی داستان روی آدم‌ها ول شده در محیط تماشاچی خود را بخندانند. کمدی ران هاوارد تنها خلاصه می‌شود در چند کمدی موقعیت و کلامی ساده همان‌طور که روابط شخصیت‌ها هم در همین سادگی کمی به پیش‌پا افتادگی هم نزدیک می‌شود.

این سادگی در پرداخت مضمون فیلم هم شکل می‌گیرد و خود فیلم حرف ناگفته یا دیرهضمی را باقی نمی‌گذارد و اصولاً با همین رویکرد هم هست که به یک فیلم بد تبدیل نمی‌شود! اما همچنان سوال اساسی در حد و اندازه‌های خود فیلم به‌خوبی و در موقعیتی کلیدی دوباره پرسیده می‌شود: چرا این تلاش همیشگی برای طرح متفاوت قضایا، برای برخورد معقول‌تر و دقیق‌تر و البته ساده‌تر همیشه شکست می‌خورد و همه‌چیز همان صورت ابلهانه و اشتباه را به خودش می‌گیرد؟ کجای قصد و تصمیم رونی برای تلاش صادقانه و صمیمانه‌اش در اطلاع دادن خیانت همسر صمیمی‌ترین دوستش به او در ابتدای فیلم اشتباه به نظر می‌رسد؟ ولی چرا این تصمیم معقول به ایجاد چنین بحران و چنین کمدی می‌انجامد و همراه کاراکترهای فیلم ما هم گیج‌ومنگ می‌شویم؟ شاید این تلاش کردن مشکل اساسی باشد؟ شاید این جستن راه‌وروشی که به سرانجامی بهتر از اتفاقات تکراری باشد اشتباه اصلی‌ست. رونی به‌راحتی می‌تواست همان لحظه‌ی اول بدون در نظر گرفتن حجم کار دوستش، همه‌چیز را با او در میان بگذارد و داستان را این‌قدر کش ندهد. حقیقت مضحکی‌ست شاید، ولی اگر همه‌چیز را همین‌قدر ساده، راحت و بدون هیچ‌گونه تلاشی برای بهتر کردن انجام بدهیم همه‌ی این دغدغه‌ها و چالش‌ها، همه‌ی این پیچیدگی روابط انسانی و احساسی از بین بروند. در این صورت داستانی هم برای فیلم ران هاوارد نمی‌ماند و او سراغ پروژه‌ی دیگری می‌رود. اما این اتفاق نه‌تنها ما را از دیدن فیلمی ساده و خوب محروم می‌کند بلکه زندگی را هم از معنا خالی می‌کند! دیگر هیچ اتفاقی منجر به هیچ‌گونه چالشِ درخوری نمی‌شود و روزمرگی طناب‌ِ داری می‌شود بسیار تنگ‌تر از آن‌چه امروز است. این‌جاست که با این حقیقت اصلی روبه‌رو می‌شویم که همین تلاش کردن‌ها و دست‌وپا زدن‌هاست که عنصری به نام روابط انسانی  را شکل می‌دهد، که زندگی و روح بشری را شکل می‌دهد. ران هاوارد فیلم بسیار ساده‌ای ساخته است. آن‌چنان که به چشم نیاید. با این حال فیلمش همه‌ی این‌ها را در خود دارد. با این حال فیلم خوبی‌ست!

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد