دلنوشته‌ای برای سعادت‌آباد مازیار میری

, , ۸ دیدگاه

دو سال آن مسیر را می‌رفتم برای تحصیل علم بی آن‌که فکر کنم روزی قرار است فیلمی درباره‌ی همان‌جا ببینم.همان تابلوی “به سمت سعادت‌آباد” را رد می‌کردم ومواجه می‌شدم با یک مشت مردم تهرانی سعادت‌آبادی پر از سعادت با ماشین‌های شیک و با خریدهایی که برای‌شان در ماشین گذاشته می‌شود. با جوجه کباب‌های آخر هفته روی تراس. با پرستار بچه. با شرکت‌های وارداتی چینی و با بیزینس و با موسیقی پاپ و با ” من فقط عاشق اینم”؟؟؟  یک آن به خودم می‌آیم می‌بینم کلی راه رفته‌ام. کلی پله بالا رفته‌ام در سینمای مرکزی بدون پله‌برقی و نشسته‌ام که همین‌ها را ببینم. زن در آینه است. خریدها در ماشین گذاشته میشود و میرویم که باز مهمانی داشته باشیم اینبار وسط هفته. اولین اختلاف با پیش فرضهایم. وقتی با آینه ی شکسته مواجه میشوم میبینم که قرار نیست ساده فقط سعادتمند باشیم در سعادت‌آباد. وقتی  مهمانها را می‌بینم متوجه  می‌شوم که چه‌قدر قرار است اضداد جمع شوند. مرد و زن اول به دلیل سنتی بودن مرد روشنفکر و مستقل بودن زن و زوج دوم به دلیل اختلاف ثروت و سن زن و مرد که مردش هم سن کم دارد هم پول و زوج میزبان با زنی ماهر در خانه‌داری و غذای چینی و مصالحه‌گر و مرد با پنهان‌کاری مرد میان‌سال تهرانی و بی‌خیالی همان مرد تهرانی با عادت‌های نوجوانی و زنجیر انداختن به گردن. وقتی با آن‌ها آشنا میشوم خدا را شکر می‌کنم که زوج چهارم رفته‌اند شمال زیرا دیگر مجالی برای شناخت آن‌ها ندارم.قصه را بی توجه به حرف‌های ژولیا کریستوا و هلن سیگزوی فمینیست ادامه داده و شروع می‌کنم به تقسیم کردن آن‌ها و فیلم هم راحت مرا یاری می‌کند. کفش‌های پاشنه‌بلند و گردن‌بندهای زنانه و از وسایل خانه تعریف کردن زنانه و “چه آباژور قشنگی”  زنانه می‌رسم به حرف‌های کاری و تجاری مردانه و “شرکت زدن‌ها” و جنس چینی خریدن‌ها و تلفن‌های مدام و حتی انتخاب آهنگ‌های مردانه برای موبایل مردها و مکان‌های‌شان برای زدن حرف‌های مهم مرا یاری می‌کنند که طبق کهن‌الگوی ایرانی، زنان را در آشپزخانه ببینم و مردان را در تراس و مشغول سیگار دود کردن. این تصویر اولیه است. آن‌ها فقط یک مشت زن و شوهر تهرانی هستند که در درباره الی می‌روند شمال و این‌جا در خانه یکی جمع می‌شوند و قرار هم نیست مردی به سوی زنی حمله کند و زنی به مردی دروغ  بگوید. بماند که همین اتفاقها هم می‌افتند و قطعا کسی یاد “درباره الی” نمی‌افتد، چون این داستان قابلیت‌های خودش را دارد و قرار است حرف خودش را بزند. از شخصیت که می‌گذریم قصه شروع می‌شود؛ با موسیقی‌های در متن قصه  و نه در متن فیلم که تند و تند عوض می‌شوند و همه باب میل همان قشر تهرانی‌اند.

اگر ژیژک بود حتما می‌گفت یک فیلم ضدامپریالیستی است که دارد می‌گوید مردم بیدار شوید که چین دنیا را گرفته و این در مانیفست حامد بهداد و با استعاره زن چینی وهم‌زمان با پختن غذای چینی در آشپرخانه همراه می‌شود.. کنایه‌ای بسیار زیبا و تکان‌دهنده که زن این آدم غذای چینی می‌پزد و مرد هوس زن چینی می‌کند. اما من ژیژک نیستم و آمده‌ام دنبال قصه نه کمونیست‌های خلق چین. حالا قصه چیست؟ کجاست؟ در پنهان‌کاری زن است یا در عشق کور مرد متعصب او، در خیانت، در عشق‌های گم شده در غبار تهران یا در نگاه بهرام به یاسی وقتی موسیقی بتهوونی سر سفره اوج می‌گیرد و تمام تصور من از سعادت‌آباد و از آرمانشهر تهرانی در هم می‌ریزد و می‌بینم که چه‌قدر پوسیده‌ایم در درون. من و آن‌ها. همه با هم…

فیلم نمی‌گوید دروغ نگویید، خیانت نکنید، به زن کس دیگر نگاه نکنید. از ده فرمان موسی خبری نیست…. هم دروغ می‌گویند وهم سیلی می‌خورند… آن‌قدر سریع به هم می‌رسند و از هم وا می‌مانند که نمی‌شود در زمانی که زن مرد متعصب (مهناز افشار با بازی بی‌نظیر.. شاید به نوعی بهترین بازی‌اش)  خنده و گریه را یکی می‌کند و ما را در این تردید می‌برد که آیا بخندیم به کل کمدی زندگی تهرانی یا به حرف ارسطو گوش کنیم و کاتارسیس را تجربه کنیم و این فیلم را تراژدی بنامیم و در نهایت خالی و سبک از سینما بیرون بیاییم، به این دلیل که ما آن‌ها نیستیم. اما به واقع این اتفاق نمی‌افتد. چون وقتی بیرون می‌رویم و خودمان را مواجه با دختران و پسرانی می‌بینیم که دست در دست هم قلاب کرده ‌اند به دیگری که با ماست میگوییم “واقعا اینا با چه امیدی باهم‌اند”… این‌جاست که می‌بینیم ارسطو دروغ می‌گفته و من هیچ حس نکردم آرام شده‌ام و این عیب نیست. برعکس باید تشکر کنیم از سازنده که گذاشت از توهم سعادت‌مان بیرون بیاییم و از این دنیای سایه‌ها به روشنی نور برسیم… که ای مردم این‌جا ” زیر پوست شهر” مفاهیم زیر سؤال‌اند. مفاهیم مفهوم گم کرده‌اند. آیا زن جرأت ندارد به مردش به‌راحتی بگوید که هرچه‌قدر این بچه برای توست برای من هم هست؛ که من  نیز حقی دارم… سوال‌های اخلاقی فیلم آن‌قدر معصومانه پرسیده می‌شود که  گاهی می‌مانم چه‌قدر این معصومیت را ارج بنهم. وقتی زنی مردش را در آغوش نمی‌گیرد آیا مرد حق دارد بیرون برود و زن دیگری را در آغوش داشته باشد.

در نهایت … رفته بودیم که سعادت‌آباد را ببینم. در جست‌وجوی یوتوپیای آرمانی  این بار در تهران قدم برمی‌داریم… می‌رویم  و می‌خندیم حتی به غرق شدن کشتی حامل جنس‌های چینی و لودگی و “عیال.. عیال ” کردن محسن (حامد بهداد) و می‌رسیم به  “نداشتم” گفتن بهرام (حسین یاری) در مقابل  “داشتم” گفتن محسن که بسیار زیبا در تقابل با هم قرار می‌گیرند و می‌دانیم که قصه، قصه‌ی داشتن و نداشتن است؛ قصه ی تقابل‌هاست؛ تقابل‌هایی که پست‌مدرن‌ها پوزه‌اش را به خاک می‌زنند و فیلم هم انگار می‌خواهد که چنین کند با آن لیوان آبی که باقیمانده‌ی آبش ریخته می‌شود در گلدان خشک روی تراس و من داد می‌زنم که گولم می‌زنی.. می‌خواهی باور کنم که امید هست… که راست است که می‌گویند: Everything goes  اما نه… من از پله‌ها پایین نیامدم که بگویم اضداد جمع می‌شوند و در هم فرو می‌روند و کلیت یگانه تشکیل می‌دهند و در این کل، نظمی هست بی‌نطیر… نه… فیلم که تمام شد ماندم در این اضداد و تضادها و آن را فقط یک کمدی سیاه خواندم که  قرار است نمانی در سطح، قرار است غرق شوی با همان کشتی و قرار است تو را کسی نجات ندهد… همان‌طور که این سه خانواده را نجات نداد و زن ناتمام ماند در گفتن رازش به مرد و مرد متعصب گریه کرد در کور بودن عشقش و محسن خیانت کرد به همانی که نداشتنش باعث داشتن او شده بود و بهرام روی کاناپه خوابید در تاریکی دور از زن…

 

۸ دیدگاه

  1. محسن مطلب‌زاده

    ۰۹/۱۴/۱۳۹۰, ۱۱:۵۳ ق.ظ

    شاید اولین واکنش امثال من به فیلمی چون سعادت آباد جبهه گرفتن برابر خواستگاه و علایق و شمایل ظاهری زندگی سه زوج فیلم باشد. اما اگر بخواهم سینمایی‌تر موضع بگیرم این را پیش می‌کشم که چرا هر زوج و حتی هر یک از آن شش نفر مشکل و موضوعی را از دیگران پنهان کرد‌ه‌اند و به نوعی برچسب دارند؟ این از الزلمات درامی‌ست که نود درصد آن در یک آپارتمان می‌گذرد؟

    پاسخ
  2. hesam

    ۰۹/۱۴/۱۳۹۰, ۰۶:۱۱ ب.ظ

    مفاهیم مفهوم گم کرده‌اند
    very nice criticism miss.gholami
    بنظر من هم تو دنیایی که مفاهیم مفهوم خودشونو گم کرده اند نباید به آینده ای روشن امید داشت

    پاسخ
  3. آرش

    ۰۹/۱۴/۱۳۹۰, ۰۷:۳۹ ب.ظ

    مرسی، نقد جمع و جور و سر راستی بود، اما کاش کمی مفصل تر میشد… نمیدونم آیا نقد های این سایت باید حجم مشخصی داشته باشن، یا میشه طولانی تر هم باشن؟ به نظرم میشد راجع به این فیلم نکات خیلی بیشتر و مفصل تری رو در نقد آورد. اما از کمیت نقد که بگذریم و به کیفیتش که برسیم، باید بگم با فضایی که تو نقد بود موافقم. انگار قرار نیست بعد از فیلم بیایم بیرون و بگیم “آخیش، خدا رو شکر که فیلم بود” انگار قراره که کمی به فکر بریم و به زندگی و شبکه ی در هم تنیده و پیچیده ی روابط و مسایل دنیای مدرن کمی واقع گرایانه تر نگاه کنیم. انگار از همون تصویر “آرایش کردن در یک آینه ی شکسته” باید شستمون خبردار بشه که “سعادت” مفهوم ساده ای نیست که به سادگی رو یک تابلوی جهت دار بشینه و مسیرش رو به ما نشون بده…

    پاسخ
  4. فاطمه

    ۰۹/۱۴/۱۳۹۰, ۰۷:۵۹ ب.ظ

    آقای مطلب زاده… سوال: آیا برچسب زدن رو این نوشته القا کرده به شما؟ یعنی آیا این نوشته برچسبی زده؟؟

    پاسخ
  5. نوید کمارج

    ۰۹/۱۵/۱۳۹۰, ۱۱:۰۵ ب.ظ

    سلام
    نثر شما زیبا و احساستی بود معلوم است که فیلم را دز عمق وجودتان در ک نموده اید. تلفیق از ادبیات و سینما و بیشتر احساسات. ای کاش بیشتر به نقد فیلم می پرداختید تا ابراز احساسات. با شناختی که از شما دارم مطمئن هستم که از عهده این کار بر خواهید آمد. به امید موفقیت.
    با تشکر- نوید کمارج

    پاسخ
  6. اِنی کاظمی

    ۰۹/۱۹/۱۳۹۰, ۱۱:۵۸ ب.ظ

    درود.
    فیلم تامل برانگیز بود، هنوز این گمان دارم که می بایست چند سال زودتر ساخته میشد؛
    فکر می کنم این فیلم باید قبل از فیلم هایی چون مارمولک؛ درباره اِنی و این شگفتی آخر “جدایی نادر از سیمین” ساخته می شد.
    وقتی فیلمی چون جدایی نادر از سیمین را امثال من دیده ایم؛ اشتیاق نقد را برای فیلمی چون سعادت آباد از دست داده ایم. باری نقد و تحلیل ها درباره آن نمی چسبد و اصلاً خودِ فیلم نیز.
    از حامد بهداد خسته ام؛ از مهناز؛ از آن یکی ها؛

    پاسخ
  7. اشکان ترکمانی

    ۰۳/۱۸/۱۳۹۱, ۰۲:۱۵ ق.ظ

    فیلم سعادت آباد بر خلاف گفته ی کارگردان اثر بر گرفته از فیلم بسیار زیبای “چه کسی از ویرجینیا ولف میترسد” نبود، چرا که فیلمی که داعیه ی روانکاوانه ای تا این حد دارد، نگاه سطحی ای به مردم روزمره ی ایران انداخته بود، البته مازیار میری تا حدی توانسته بود مفهوم ظاهر سازانه ی مردم زمان خودش را در اقشار مختلف جامعه و اینکه افراد در هر رنگو لباسی که باشند دارای مشکلات عدیده ای هستند را بیان کرد و جای تشکر دارد چه بسا در نقدی از دوستان راجع به اسم فیلم می خوانیم که سعادت آباد، کلمه ای بزرگی است که در تابلوی کوچکی در یکی از اتوبان های تهران نوشته شده است و فیلم در شخصیت پردازی نیز مشکلاتی دارد که با بازی لیلا حاتمی و حسیت یاری تا حدی این نقص مستتر می شود.

    پاسخ

ارسال پاسخ به اشکان ترکمانی

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد