نقدی بر نیمه‌شب در پاریس وودی آلن

, , ۷ دیدگاه

زندگی… هنر… عشق… واژگانی که در دائره‌المعارف شخصی وودی آلن معادل و هم‌ترازند. در چشم‌انداز او، زندگی بدون رنگ زیبای هنر محلی از اعراب ندارد. شخصیت‌های داستان‌هایش تماماً در تعامل با هنر آفریده می‌شوند؛ یا خود نویسنده، نقاش، کارگردان و … هستند (نمونه‌هایش به ترتیب می‌شود شالودهشکنی هری، ویکی کریستینا بارسلونا و گلوله‌ها بر فراز برادوی)، یا حداقل به هنر علاقه‌مندند و به تبادل نظر درباره‌ی آثار هنری می‌پردازند. در این چینش، هنر بستری می‌شود برای نزدیک‌تر شدن انسان‌ها به یکدیگر، برای عاشق شدن. هنر حتی در دل مرددترین انسان‌ها رسوخ کرده و آن‌ها را وادار به تسلیم می‌کند. حتماً به یاد دارید که آوای موسیقی چگونه ویکی را مدهوش کرد تا به درک شمایل دیگری از خوان‌آنتونیو برسد و دل به او بسپارد. یا در هانا و خواهرانش، چگونه شخصیت هیستریک وودی آلن با خواندن رمان خواهر زن سابقش، به ناگاه عاشق او شد. گوئی آلن تنها راه رهایی از بحران دامن‌گیر ارتباط را در اعجاز هنر می‌بیند… و این‌بار پاریس بهانه‌‌ی دیگری‌ شد تا عشق و هنر در یک قالب تنیده شوند.

نیمهشب در پاریس با نماهایی از گوشه‌ کنار شهر آغاز می‌شود. با همراهیِ موسیقی jazz که جزء جدایی‌ناپذیر آثار وودی آلن و میراث او از نیویورک است. این تصاویر با چنان تأکید و تعمدی در کنار هم چیده شده‌اند که بیشتر به یک موزیک‌ویدئوی تمام‌عیار در مدح و ستایش پاریس شباهت دارند؛ پاریس با کوچه‌های سنگ‌فرش شده‌اش، با کافه‌های خیابانی‌اش که زبان‌زد خاص و عام‌اند، با خیابان شانزه‌لیزه، میدان کنکورد، موزه‌ی لوور و البته برج ایفل‌اش. مرثیه‌ای مستانه برای پرسه در شهر، قدم‌ زدن زیر باران و همراهی کوتاهی با روزمرگیِ شیرین انسان‌هایش. این کلیپ سه دقیقه‌ای که در نگاه اول ممکن است به صورت بازی جسارت‌آمیز پیرمردی جاافتاده‌ جلوه کند، در واقع چکیده‌ای خفیف اما هوشمندانه از مضمون اصلی فیلم است که به آن اشاره خواهم کرد.

این‌بار نیز شخصیت اصلی داستان نویسنده‌ای سرشار از هیجان و شور زندگی‌ست که با کوچکترین حرکاتش شمایل آلن را در ذهن تداعی می‌کند. اوئن ویلسون (در نقش گیل پِندر) با چنان جزئیاتی «آلن» را بازآفریده که گوئی ساعت‌ها به تماشای بازی‌های پیشین او نشسته است؛ ادای کشیده‌ی کلمات، بالا و پائین رفتن‌های مداوم دست و تکان دادن‌های همیشگی سر هنگامی‌که با شور و شوق صحبت می‌کند، دست‌های درون جیب هنگام قدم زدن، گفتار یک‌ریز و نحوه‌ی اتصال جملات (گاه حتی بی‌ارتباط) به یکدیگر… این‌ها تنها مواردی‌ست که صرفاً با تکنیک بازیگری بدست آمده. کافی‌ست به دیالوگ‌های جاری شده از زبان گیل دقت کرده تا چهره‌ی آلن را به خوبی در پس آن ببینید؛ طعنه‌های همیشگی‌ به هالیوود و جمهوری‌خواهان، اشاره به فوبیای مرگ به عنوان بزرگترین ترس‌اش‌، حس ستایش‌وار به نوستالژی و بارش باران (در روزهای رادیو که اساساً خُرده‌داستان‌هایی نوستالژیک است، از زبان آلن در نقش راوی فیلم می‌شنویم: «ببخشید برای اینکه گذشته رو رمانتیزه می‌کنم، محله‌ی من همیشه بارونی نبوده ولی من اون رو همیشه به این شکل بخاطر دارم. چون در این حالت زیباترین بود») … همگی این‌ جزئیات در کنار هم قرار گرفته تا از دلتنگی هواداران پروپاقرص آلن که مدت‌هاست او را در قامت بازیگر ندیده‌اند کاسته شود.

وودی آلن به راستی استاد آفرینش موقعیت‌های ابسورد و بیرون کشیدن طنز از دل آن است. زلیگ داستان مردی‌ست که همانند یک آفتاب‌پرست و به فراخور انسان‌های اطرافش رنگ عوض می‌کند. ایده‌ی اصلی رز ارغوانی قاهره، طی طریق شخصیت‌های داستانی از ورای پرده‌ی سینما به عالم واقعی‌ست. در گلولهها بر فراز برادوی، استعداد کشف نشده‌ی یک گنگستر حرفه‌ای در درک درام و نمایش‌نامه آشکار می‌شود! ملاحظه می‌کنید که همه‌ی این موارد دارای چه پتانسیل بالایی برای خلق موقعیت‌های کمیک هستند. همچنین بسیاری از داستان‌های آلن شامل مثلث‌های عجیب عشقی و روابط غیرقابل پیش‌بینی آدم‌هاست که با وجود جوهر انسانی‌‌شان تقریباً در همه‌ی موارد به چاشنی کمدی آراسته شده‌اند. نیمهشب در پاریس نیز با سفر گیل در گذر زمان و هم‌نشینی او با مشاهیری چون اسکات فیتز جرالد، ارنست همینگوی، لوئیس بونوئل و … پیمانه‌ی مناسبی برای هجویه‌پردازی پیدا کرده است.

مسلماً اگر همین سوژه در اختیار کریستوفر نولان قرار می‌گرفت، چنان قواعد و جزئیاتی در گذار بین عالم حال و گذشته وضع می‌کرد که در اصطلاح مو لای درزش نمی‌رفت. اما رویکرد آلن طبعاً متناسب با لحن کمدی اثر است. قوانین حاکم بر دنیای آلن از پیش نوشته نشده‌اند، بلکه به اقتضای موقعیت به عنوان برگ برنده‌ای رو می‌شوند. برای نمونه، حضور گیل در زمان گذشته و کنش‌هایی که آن‌جا صورت می‌دهد می‌تواند در اتفاقات پیش آمده در زمان حال تأثیرگذار باشد. این قاعده در فیلم مجازی ساخته‌ی نولان، بی‌شک جزء قوانین اساسی فیلم خواهد بود و چیزی نیست که بتوان تا اواسط فیلم آن را بر بیننده پوشیده نگه داشت. اما آلن این پتانسیل را در میانه‌های داستان رو می‌کند تا موقعیت‌های کمدی متعاقب آن شکل گیرد؛ مثل هنگامی که گیل ایده‌ی ساخت فرشتهی مرگ را به بونوئل می‌دهد. در نگاه آلن، پدیده‌های پیرامون با ظرفیت‌شان برای طنز‌آمیز شدن سنجیده می‌شوند. او حتی بزرگانی چون پیکاسو و بونوئل را به شدت کاریکاتوری تصویر کرده است. البته تصویری که از مشاهیر در ذهن تداعی می‌شود معمولاً آغشته به اسطوره‌پردازی است و چه بسا از مابه‌ازای واقعی آن‌ها فاصله داشته باشد. اساساً اسطوره‌ها زمانی شکل می‌گیرند که از قید حیات رفته باشند (نمونه‌هایش در این مرز و بوم فراوان است). تا زمانی که در یک محفل در کنارشان نشسته باشیم، فراطبیعی جلوه نخواهند کرد. به همین جهت نگارنده معتقد است بخشی از بار هجوآلودی که بر پیکره‌ی آن‌ها نشسته، ناشی از تلقی ناخودآگاهی‌ست که از سلوک یک نابغه انتظار می‌رود. در واقع وودی آلن، تأکید بر «انسان» بودن چنین بزرگانی را با اغراق‌های کاریکاتوری (و گاه حتی تحمیق) نشان داده است. گیل تا زمانی که در میان آن‌هاست یک «خودی» به حساب می‌آید. در دیدارهایش با هنرمندان، به عنوان یک نویسنده معرفی می‌شود (برخلاف نامزدش که اصرار دارد نویسندگی را رها کند). سالوادور دالی با چنان تأکیدی نام پِندر را صدا می‌زند و او را به بونوئل معرفی می‌کند که گوئی یک نویسنده‌ی بزرگ روبه‌رویش نشسته. بازیابی اعتماد ‌به‌ نفس گیل در روند نویسندگی، مرهون همین مصاحبت‌های زمینی است.

البته آلن آن‌قدر هوشمند و باتجربه هست که محتوا و روح اثر را فدای کمدی نکند. یکی از جنبه‌های شگفت‌انگیز آثار او همین تعادل میان جدیت و هجوگرایی‌ست که حتی در فیلم‌های فوق‌العاده عمیقی چون زنها و شوهرها و جنحه و جنایات نیز مشاهده می‌شود. فیلم پرسش‌های جدی و جهان‌شمولی را طرح می‌کند؛ از جمله علت غرق شدن انسان‌ها در نوستالژی و تلاش برای بازگشت به «عصر طلایی» زندگی… حتماً دیده‌اید که هنگام گفت‌وگو با دوستان و آشنایان، گاه صحبت از یک دوران طلایی در گذشته با سرخوشی‌های بی‌پایان و فراغ بالش پیش می‌آید. با ذوق و شوق (و البته حسرت) از روزهای نیک سپری شده یاد کرده و هر فرصتی را برای ارجاع دادن به آن مغتنم می‌شماریم… اما به راستی چرا در نوستالژی چنین حس و حال دل‌نشینی نهفته است؟… در دیالوگی از زبان شخصیت «فضل‌فروش» فیلم (با بازی مارتین شین) می‌شنویم : «نوستالژی یعنی انکار… انکار واقعیت و حالِ دردناک». کارکرد نوستالژی و دلیل خوشایند بودن آن، با کمی تعدیل در سیاه‌نمایی جمله‌ی پیش رو، کاملاً آشکار است. نوستالژی صورت دیگری از رؤیاپردازی‌ست. بازگشت به دنیای کودکانه، فراغت از مسئولیت‌های عالم بزرگسالی، رها شدن از بار سنگین روزمرگی… همه‌ی این موارد جلوه‌ی فریبای گذشته را رقم می‌زند؛ حال آنکه نوستالژی تنها تک‌سکانس‌هایی گذرا از خاطرات خوش است. در عصر طلایی هر انسانی مسلماً ملالت‌ها و لحظات شرم‌آوری نیز وجود داشته که ذهن آگاهانه یا ناخودآگاه آن‌ها را به غبار فراموشی سپرده است. بنابراین باید بین نوستالژی و آرزوی زندگی در گذشته تفاوت قائل شد. به نظر نگارنده بیشتر انسان‌ها مجذوب «ایده‌ی» زندگی در گذشته هستند؛ چه حتی اگر چنین امکانی وجود داشت، گذشته پس از مدتی تغییر ماهیت داده و تبدیل به حال کنونی می‌گشت و دوباره همان سیر پایان‌ناپذیر تکرارها بود و روزمرگی‌ها. انسان همیشه آرزویی فراتر از مرزهای زمانی و مکانی جاری‌اش در آستین داشته است. در رز ارغوانی قاهره که ارتباط بینامتنی شدیدی با این فیلم دارد از زبان یکی از شخصیت‌ها می‌شنویم: «آدم‌های واقعی می‌خوان زندگیشون خیالی باشه و آدم‌های خیالی دوست دارن واقعی باشن». حال آنکه در اطراف هر انسان، پتانسیل‌های فراوانی وجود دارد که برای کشف شدن لحظه‌شماری می-کنند. تنها چشم‌ها را باید شست و جور دیگر دید…

در مقاله‌ای از هوشنگ گلمکانی تحت عنوان «درخت زندگی» (ماهنامه‌ی «فیلم»، شماره‌ی ۴۳۳، ص ۸۰) که درباره‌ی یه حبه قند رضا میرکریمی نوشته شده، از مفهوم Belle Epoque یا همان «عصر طلایی» و ویژگی‌های آن صحبت شده است. کافی‌ست توصیفات مقاله‌ی مذکور را خوانده و با کلیپ افتتاحیه‌ی نیمهشب در پاریس مقایسه کنید تا به شباهت خارق‌العاده‌ی آن‌ها پی ببرید. شرح و تفصیل آن را به خوانندگان علاقه‌مند واگذار کرده، تنها بخشی از این ویژگی‌ها را بازگو می‌کنم: «لحظه‌های عادی و گذرای زندگی، بدون هیچ نکته و حادثه‌ی خاصی بجز زیبایی… جمعیت‌های سرخوش شهری در دسته‌های کوچک و بزرگ… آدم‌های شاد و راضی در حال تفریح و استراحت و رقص و قدم‌ زدن، در کافه‌های پیاده‌رو و … کالسکه‌ای در خیابان، مردان و زنانی در کنار هم در حال خرامیدن در پیاده‌رو زیر آفتاب درخشان…»  البته مسلماً در قرن بیست و یکم، کالسکه‌ جای خود را به اتوموبیل داده، کافه‌ها مدرن‌تر شده و چمن‌زارها به پارک‌های بازی تبدیل گشته‌اند. اما جوهره‌ی تصاویر ثبت شده در قاب‌های آلن با آثار نقاشان امپرسیونیست مورد صحبت در این مقاله، شباهت بی‌بدیلی دارد و تنها کیفیت آن‌ها دستخوش مدرنیته‌ شده است. در پاریس قرن بیست و یکم نیز مردانی را می‌بینیم که آزاد و رها در گوشه‌ای از پارک مشغول بازی کردن‌اند، زوج‌هایی که دست در دست یکدیگر نهاده و عاشقانه قدم می‌زنند… آری، عصر طلایی همین زندگی کنونی ماست.

 

۷ دیدگاه

  1. محسن مطلب‌زاده

    ۰۸/۲۹/۱۳۹۰, ۰۲:۴۶ ب.ظ

    بله حالا که خود آلن تو فیلم‌هاش بازی نمی‌کنه این ارجاع‌ها و تلنگر‌ها به خودش کاملاً تاثیرگذاره و شاید یکی از مهم‌ترین دلایل اقبال بیشتر فیلم نسبت به فیلم‌های قبلی آلن همین باشه.
    اگر شما معتقدید که ارزش فیلم نه به خاطر نگاه نگرانش به امروز که به جنبه‌ی روایت دوستانه و فارغ از پیام و دستور است کاملاً با شما موافقم.
    درود بر شما آقای طاهری

    پاسخ
  2. امین صحراگرد

    ۰۹/۱۷/۱۳۹۰, ۱۱:۱۶ ب.ظ

    یک نقد فوق العاده ی دیگه..مرسی.واقعا خوب و کامل بود.
    چند تا کلمه رو خیلی دوست داشتم تو این متن….ابسورد..jazz..کاریکاتور کردن…چون دقیقا این ها برای نمن این فیلم رو قالب بندی کردند..
    شاهد المان اون ماشین و ساعت به شدت کودکانه می کرد داستان رو..یه جور سیندرلا شدن معکوس..
    فیلم عالی بود و همینطور نوشته ی تو دوست خوبم.

    پاسخ
  3. علی

    ۱۰/۰۶/۱۳۹۰, ۰۵:۳۰ ب.ظ

    من که از این فیلم آلن خوشم نیومد… به نظرم فقط از اسم بزرگای هنر استفاده کرده بود واسه عمیق نشون دادن کاراش… اینهمه اسم بزرگ واسه یه کار متوسط؟… بارسلونا خیلی قابل تحمل تر بود بنظرم خیلی فیلم صمیمی بود …آلن تموم شده خیلی وقته…

    پاسخ
  4. عباس کاظمی

    ۱۱/۲۰/۱۳۹۰, ۱۲:۴۹ ب.ظ

    مطالب خوبی نوشتی. من این فیلم را چندبار دیدم و خیلی دوست دارم باز هم ببینم. اما متاسفانه هنوز فرصتی نکردم چیزی بر ان بنویسم.

    پاسخ
  5. اشکان ترکمانی

    ۰۳/۱۸/۱۳۹۱, ۰۲:۰۶ ق.ظ

    وودی آلن در این فیلم نیز دست از طنز مفهومی خود برنداشت،اما حس زیبای نوستالژیکی که در فیلم بود باعث گم شدن زمان از دست تماشاچی خواهد داشت،البته ذکر این نکته الزامیست که نگاه کارگردان به این موضوع که همه ی نسل ها دارای نوسالژیک و حسرت در مورد روزهای گدشته دارند چه بسا هنرمردانی مثل همینگوی و پیکاسو قابل تقدیر است،ولی انسانها در زمان دوره ی خود پا به این دنیا گداشته اند و در دوره ی خود از دنیا می روند،چه بسا در پایان فیلم بازیگر نقش اول مرد،معشوقه ی خود را در دوره ی خود جستجو کرد و به موفقیت رسید.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد