نگاهی به فیلم یه حبه‌قند ساخته‌ی رضا میرکریمی

, , ارسال دیدگاه

 

رضا میرکریمی علاقه زیادی به تجربه کردن گونه‌های مختلف سینما دارد. فیلم‌های قبلی‌اش را هم که نگاه کنید هرکدامشان تجربه‌ی متفاوتی به‌شمار می‌روند و حالا یه‌حبه‌قند تجربه‌ی تازه‌ی اوست. با آن‌که آثار قبلی‌اش به لحاظ فرم و موضوع (منهای کودک و سرباز که ندیدمش) تفاوت‌های زیادی با هم دارند، اما ویژگی مشترکشان ساختار ساده و در عین حال محکم آثار اوست که در اغلب فیلم‌هایش خودنمایی می‌کنند. به لحاظ مضمونی و درون‌مایه‌ هم، تم مذهبی اکثر آثارش و موضوع شک و یقین را تقریبا می‌توان جزو مؤلفه‌های ثابت و مشخص او دانست. شک سیدرضا در زیر نور ماه نسبت به پوشیدن لباس روحانیت و نهایتا آگاهی اجتماعی او و تردیدهای دکتر عالم نسبت به قدرت خداوند و نهایتا ایمان او در خیلی دور خیلی نزدیک و تردیدهای طاهره در مورد نقشش در زندگی در به همین سادگی، جلوه‌های مشخصی از همین مضامین هستند. در آثار میرکریمی چالش بین عقل و دل از مهم‌ترین عناصر پیش‌برنده‌ی قصه به شمار می‌روند و حالا در واپسین اثر او جلوه‌ی دیگری از همین جدال همیشگی را به نظاره می‌نشینیم.

یه حبه‌قند داستان ساده‌ای دارد که در سینمای خودمان هم مسبوق به سابقه‌است. افراد یک خانواده پرجمعیت برای مراسم عروسی دختر کوچک خانواده جمع می‌شوند و در پی مرگ بزرگ خانواده، عروسی به عزا تبدیل می‌شود. فیلم مسافران ساخته‌ی بیضایی هم داستانی شبیه به همین داستان دارد اما رویکرد کاملا متفاوت و رئالیسم جاری در یه حبه‌قند، امکان مقایسه دو اثر را ناممکن می‌سازد. فیلم با ورود افراد مختلف خانواده به خانه دایی (محل عروسی) آغاز می‌شود و با ورود هرکدام از این خانواده‌ها، میرکریمی آرام آرام آن‌ها را به تماشاگر معرفی می‌کند. نمای معرفی پسندیده (عروس) اما کمی متفاوت‌تر و پرجزئیات‌تر است. در نمای معرفی پسندیده، او را در آشپزخانه می‌بینیم در حالی‌که با نگاهی خیره، مشغول گوش دادن به صدای آموزش زبان خارجی است و در ضمن کنار اجاق گاز نشسته‌ و حواسش به غذاست. سپس متوجه می‌شویم زندگی او در حال تغییر بزرگی است و قرار است با جوانی پولدار که در آمریکا اقامت دارد ازدواج کند. نگاه متفاوت میرکریمی را از همین نقطه می‌توان مشاهده کرد. او نه در برابر مظاهر زندگی مدرن (آموزش زبان، لب تاپ خواهرزاده‌ی پسندیده، گوشی موبایل و ال سی دی) موضع می‌گیرد و نه زندگی سنتی خانواده را بیش از اندازه تقدیس می‌کند. یه حبه‌قند محل تلاقی و همنشینی مسالمت آمیز همین تضادهاست. اگر سمت و سویی هم هست که هست، میرکریمی آن‌را به نیروی تقدیر می‌سپارد. هنر میرکریمی این‌جاست که برخلاف دیدگاه مدشده‌ی این‌روزها، برای اثبات چیزی سعی در انکار چیز دیگری ندارد. به همین خاطر است که مرگ با همه‌ی تلخی‌اش، چندان کام تماشاگر را تلخ نمی‌کند.فضای سرزنده و شاد ابتدایی زندگی آدم‌های داستان منافاتی با مرگ ندارد و مرگ هم نفی کننده‌ی زندگی نیست. انگار همه‌ی این‌ها مکمل هم هستند. مرگ دایی عزت شاید باعث پاگرفتن رابطه‌ی تازه و عاشقانه‌ای شود و شاید بتواند رابطه‌ی زخمی مهناز و حمید را ترمیم کند(تعریف مهناز از صدای حمید وقتی که می‌خواهد نوحه بخواند را که یادتان هست). بازی مفهومی با حبه‌های قند هم جزیی از همین نگاه چندوجهی است. وقتی که شمسی با پرتاب یک حبه‌ی قند زن‌دایی را که لحظه‌ای گمان می‌کند مرده،از خواب بیدار می‌کند این صحنه در تقابل با حبه‌قندی که باعث مرگ دایی عزت می‌شود، قرار می‌گیرد. پس در این‌جا غم و شادی، عروسی و مرگ، عشق و نفرت، سنت و مدرنیته می‌توانند کارکردهای متفاوتی داشته باشند و میرکریمی سعی کرده درمواجهه با هرکدام از این تضادها مسیری را جستجو کند که بیشتر بوی زندگی می‌دهد. بدون آن‌که در دام شعارزدگی بیفتد. فیلم میرکریمی همانند خود زندگی بدون آن‌که آسیبی به یک‌دستی‌اش وارد شود، مرتب مسیر عوض می‌کند و به کمک فیلم‌بردار همیشه همراهش، حمید خضوعی ابیانه، به جاهای مختلف سرک می‌کشد و تماشاگر را شریک تجربه‌ها و دیده‌هایش می‌کند.

در میان شخصیت‌های پرتعدد یه حبه قند، خود زندگی با تمام شکنندگی و بی ثباتی و تلخی و شیرینی‌اش شخصیت اصلی‌است. خود زندگی‌است که برای حضور همه کس و همه چیز و تمام مفاهیم و تفاسیر ملهم از خودش جا دارد. جریان زندگی‌است که توانایی آن را دارد که آدم‌های قصه را به‌دنبال خودش بکشد. خود زندگی‌است که فرصت و مجال خودنمایی تحمل آدم‌ها را می‌دهد و مرگ دایی عزت را به واقعه‌ای گریز ناپذیر تعبیر می‌کند. رویکرد بی‌تاکید میرکریمی به خط اصلی قصه‌اش هم از دل همین زندگی برمی‌آید. این‌که به هرکدام از موقعیت‌های قصه‌اش گریزی می‌زند و به سراغ موقعیت بعدی می‌‌رود ناشی از دیدگاه خود انسان به زندگی‌است. همان‌طور که خود ما در مقام تماشاگر هم نمی‌توانیم حوادثی را که برایمان روی می‌دهد را انتخاب کنیم و شاید راز جذابیت زندگی در همین پیش‌بینی ناپذیر بودنش است.

از زاویه‌ای دیگر یه حبه قند پتانسیل زیادی برای تماشاگر دل‌زده از مناسبات عصر حاضر دارد و به نوعی احیای زندگی‌ها و رسومات خوش‌آیند فراموش شده است. متعلق به شیوه‌ای از زندگی است که خانه‌هایش برای همه جا داشتند و عروسی‌ها در خانه‌ها برگزار می‌شد و عروسی بهانه‌ای برای زندگی‌کردن افراد یک خانواده در کنار هم بود و هنوز زمان آن نرسیده بود که به مردم به زندگی در آپارتمان‌های کوچک اجاره‌ای عادت کنند. شور و جوششی که در فضای خانواده پسندیده وجود دارد چیزی است که مدت‌هاست فراموش شده‌است. چنین تصاویر نوستالژیکی برای تماشاگر نوستالژی باز ایرانی در دورانی که مردم به‌شدت به امید احتیاج دارند و تنهایی معضل بزرگ زندگی‌شان شده‌است، نسخه‌ی به‌شدت به‌جا و به‌درد بخوری‌است. طرز هم‌نشینی آدم‌ها و بگو و بخندشان و قهر و آشتی‌ها و متلک گفتن‌هایشان، همه و همه از جنسی هستند که امروزه دل خیلی‌ها برایشان تنگ شده است و شاید از همه مهم‌تر حضور نوستالژیک بازیگرانی است که علیرغم توانایی‌های زیادشان حضوری به اندازه لیاقتشان در این سینما ندارند. بازیگران توان‌مندی همچون فرهاد اصلانی، سعید پورصمیمی، اصغر همت، شمسی فضل‌الهی و سهیلا رضوی مدت‌هاست که یا فراموش شده‌اند و یا نقشی درخور استعدادشان ایفا نکرده‌اند و حالا یه حبه قند فرصتی مجدد برای تماشای توانایی‌های آن‌هاست. به طور کلی در یه حبه‌قند شاهد بازی‌های یک‌دستی هستیم که نظیرش را در این سال‌ها کم داشته‌ایم. زوج‌های قصه با دقت زیادی گزینش شده‌اند و میرکریمی موفق شده هماهنگی کم نظیری میان‌شان ایجاد کند که حتی زوج جعفر/اعظم با بازی رضاکیانیان/ریما رامین‌فر با وجود اختلاف سنی فاحشی که دارند، کاملا با یکدیگر هم‌خوانی داشته باشند و این مهم بیش از هرچیزی به شناخت میرکریمی نسبت به توانایی‌های بازیگرانش بازمی‌گردد. البته حیف است از بازیگران خردسال فیلم حرفی نزنیم که تاثیرشان در نمایش زندگی در عینی‌ترین حالتش انکار ناپذیر است.

یه حبه قند جدا از متن درخشان و دیدگاه درجه یک نویسندگانش، فیلم تصویر و رنگ و نور و آب و آینه‌ است. کارگردانی و کنترل این‌همه شخصیت در فضای خانه دایی و ثبت جزئیات زندگی آن‌ها همان‌قدر می‌تواند سخت و دشوار باشد که می‌تواند در دستان کارگردان هنرمندی همچون میرکریمی تبدیل به برگ برنده‌ی اثرش شود. (این هم خودش یک کارکرد دو وجهی دیگر است) دوربین میرکریمی چنان با ظرافت از لابلای این‌همه آدم و درخت و باغچه و دیوار رد می‌شود که بیننده گاهی خودش را در بین آدم‌های قصه می‌بیند. سکانسی که پسندیده مشغول تاب خوردن است و دستش را به قصد چیدن سیب روی درخت دراز می‌کند،  تماشاگر هم حسی مشابه را تجربه می‌کند و شاید دوست دارد او هم دستش را دراز کند و سیب قرمز را از درخت باغچه خانه بچیند. میرکریمی از تمام عناصر صحنه‌اش، از گل‌های باغچه‌ی خانه، از لوستری که در ایوان خانه نصب شده، از چراغ‌های گردسوزی که مرتب در خانه می‌گردند، از آینه‌ای که خانواده داماد به خانه عروس می‌آورند، از رنگ کاهگلی دیوار خانه و…. برای تزئین غذای اشتها برانگیزی که درست کرده، به درستی استفاده کرده است. دو فصل کلیپ‌وار تاب‌سواری پسندیده و هدیه‌ آوردن خانواده‌ی داماد، با تدوین چیره‌دستانه‌ی حسن حسن‌دوست که چقدر استادانه بعضی نماها را اسلوموشن کرده، جدا از حس و حال به شدت شاعرانه‌ای که دارند از گیج شدن تماشاگر در مواجهه با فضای شلوغ فیلم، جلوگیری می‌کنند و فرصتی برای جمع‌آوری آن‌چه که دیده، به او می‌دهند.

برگردیم به بحث جدال عقل و دل در فیلم و صحنه‌ای که پسندیده چراغ به‌دست به‌دنبال قاسم می‌رود و چراغ را زیر چادرش قایم می‌کند. همچون تمنای دلی که نمی‌توان پنهانش کرد چادر پسندیده‌هم قادر به پنهان کردن نور چراغ نیست. و رادیوی دایی عزت که هم‌زمان با وصل شدن برق تصنیف “به‌سوی تو” کورس سرهنگ‌زاده را پخش می‌کند و به نوعی حرفی که دایی پیش از مرگش شاید از زبان قاسم با چشمانش به پسندیده زد را به زبان می‌آورد.

رضا میرکریمی فیلمی ساخته که تاریخ ماندگاری‌اش را قضاوت خواهد کرد اما راست‌گویی‌اش و امیدی که در ذهن تماشاگر تزریق می‌کند همانند حبه‌قندی‌است که تلخی چای را برایمان تحمل‌پذیر می‌کند.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد