نگاهی به سینمای بهرام توکلی

, , ۴ دیدگاه

کم‌تر فیلم‌سازی را در سینمای ایران به یاد دارم که تنها پس از تماشای ۳ فیلم او، به جرات بتوان از مولفه‌های ذهنی، عناصر مشترک و مشخصه‌های سینمای او نام برد. بهرام توکلی، یکی از همان‌هاست.

نگاه پیشنهادی من برای ورود به دنیای ذهنی او، عنصر خیال است؛ خیالی توام با رویا . شاید این سوال در این‌جا مطرح ‌شود : این مولفه که در واقع اساس و بنیان سینما است و لزوماً مولفه‌ی خاص یک فیلم‌ساز به حساب نمی آید. پاسخ من این است که خیال و عدم قطعیت به عنوان عنصری در جهت ورود به دنیای فیلم و درک آن؛ عینکی که اگر مخاطب در ابتدای فیلم آن را همرا خود نداشته باشد، درکی کم و شاید حتی متفاوت از دیگاه کارگردان را در انتهای فیلم با خود از سالن سینما به همراه خواهد برد. خیال و عدم قطعیت، به زعم من، اصلی‌ترین کلید جهت ورود به دنیای توکلی ـ به‌خصوص در پرسه در مه  و این‌جا بدون من ـ است. در اولین نمای پرسه در مه، تصویری از امین را بر روی تخت بیمارستان می‌بینیم. روایت سیال ذهن داستان که زندگی امین را از زبان خودش روایت می‌کند، از ابتدا این عدم قطعیت گزاره‌های مطرح‌شده در فیلم را به بیننده هشدار می‌دهد. آن‌جا که امین در بیان خاطرات کودکی خود از دختر هم‌بازی خود یاد می‌کند. امین تصویر آن دختر را در بزرگی رویا نام می‌نهد. قطع این تصویر به سن تئاتر که در آن رویا مشغول بازی در تئاتری‌ست که امین مشغول تماشای آن است. توکلی حتی در عنوان فیلم خود نیز این دوگانگی را پیش روی ما می‌نهد. این شیوه‌ی روایت و نگاه او که به‌شدت متاثر از مطالعات و دل‌بستگی های او به ادبیات مدرن جهان است؛ در این‌جا بدون من نیز به شیوه‌ای پررنگ‌تر ادامه پیدا می‌کند. او باز هم در عنوان فیلمش، نکته‌ی بسیار مهمی را در جهت ورود به دنیای فیلم قرار می‌دهد . کلمه‌ی «این‌جا» عموماٌ زمانی استفاده می‌شود که گوینده در آن مکان حضور دارد، چرا که اگر او در آن مکان حاضر نبود از کلمه‌ی «آن‌جا» بهره می‌گرفت. باز هم عدم قطعیت و رویا…

دیگر مولفه‌ی مشترک آثار توکلی، در آرمان‌گرایی و رویاپردازی شخصیت‌های اصلی داستان‌هایش جلوه‌گر می‌شود. روحانی فیلم پابرهنه در بهشت، درصدد یافتن پاسخ سوالات خود به آسایشگاه بیماران لاعلاج پا می‌گذارد. او تا به جواب خود نرسیده، تا تردیدهای خود را از بین نبرده، پا پس نمی‌کشد. در پرسه در مه، امین می‌خواهد قصه‌ی «ماه» را بنویسد. قطعه‌ای که که به رویا، همسرش، می‌گوید تا به حال هیچ‌کس آن را ننوشته. از نواختن قطعه‌های دیگران حتی در عالی‌ترین شکلش، به ستوه آمده. امین قطعه‌ی خودش را می‌خواهد. اثری که نام او بر سر آن باشد. از آموزه‌های تکراری خسته شده و به چیزی کم‌تر از آرمان و رویای خود راضی نیست. احسان این‌جا بدون من  نیز راهی مشابه شخصیت‌های دو فیلم قبلی در پیش می‌گیرد. او می‌خواهد بنویسد، او می‌تواند بنویسد، او مجنون سینماست. در هنگام هجوم سختی‌ها و رنج‌های بی‌پایان زندگی، سینما تنها مفر او برای تحمل آن‌هاست. احسان در ذهن خود، آرمان‌شهر خود را می‌سازد، آن را می‌پروراند. احسان در نوشته‌ای ـ که پاره کردن آن توسط همکارش منجر به دعوایی سخت بین آن‌ها شد ـ می‌نویسد :

در تمام مدت، زن جوان سعی می‌کرد خواهر میان‌سالش را آرام کند. سعی می‌کرد با او حرف بزند و کمی او را متوجه اطرافش کند، اما خواهرش مثل دیوانه‌ها او را نگاه می‌کرد. مدام می‌گفت که کسی به دنبالش خواهد آمد و او را به سفر دورودرازی خواهد برد…

عصیان و خل بودن، به مولفه‌ای ثابت در آثار او تبدیل شده است . فریادی علیه همه‌چیز، حتی علیه خود. امین و احسان، هر دو در اعتراض به وضع موجود خود (که شاید در تعبیر عده‌ای حتی خوب به نظر برسد) طغیان می‌کنند . خروشی که شاید، فرجامی جز رفتن، و باز کردن شیر گاز را در پی ندارد. اما چه باک، ما که می‌دانیم آن‌ها با رویاهاشان هرگز نمی‌میرند….

 عنوان مطلب شعری‌ست از محمد علی بهمنی

 

۴ دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد